تبلیغات
رمان و داستان

 رمان و داستان

رمان در حسرت آغوش تو - قسمت دوم

نویسنده: Scorpion پنجشنبه 13 تیر 1392 دسته بندی : رمان در حسرت آغوش تو ,
نوع : رمان

نام : در حسرت آغوش تو - قسمت دوم

نویسنده :  niloofartavoosi


داشتم با کامپیوترم سر و کله می زدم .. طبق معمول هنگ کرده بود .. مرده شور ترکیبتو ببره ، به درد لای جرز دیوار هم نمی خوری .. خاموشش کردم ... به تراس رفتم و و به باغ اطراف خونه نگاه کردم .. صدای آهنگ گوشیم باعث شد به اتاقم برگردم .. نسرین بود ( طبق معمول )
« بله ؟ »
« سلام پانته آ جونم ! خوفی ؟»
به لحن بچگانه اش با صدای بلند خندیدم ..
« چه خوبه که دوستی مثل من داری ! اگه من نبودم تا حالا از غصه هفت تا کفن پوسونده بودی . »
گفتم :« البته خانم خودشیفته ، حق با شماست !!! چه خوب شد زنگ زدی هیچ کس نبود که باهاش حرف بزنم داشتم دیوونه می شدم . »
« چرا ؟؟ پس بقیه کجان ؟! »
تازه یادم اومد که به نسرین نگفتم قراره خواستگار بیاد ، همین موضوع باعث شد که تقریبا با جیغ بگویم :
« نسرین دیدی چی شد ؟ یادم رفت بهت بگم قراره خواستگار بیاد . »
« دختره ی دیوونه چرا جیغ می زنی ؟ پرده ی گوشم به باد فنا رفت ....قراره خواستگار بیاد ؟ واسه تو ؟... کدوم احمقی می خواد خودشو به عذاب دو دنیا محکوم کنه ؟ »
« نخیر ، قراره برای پریسا بیان ، نمیزاری حرف بزنم که ... »
« اه .. امیدوار شده بودم .. حیف شد .. اما غصه نخور اول و آخرش زن داداش خودمی !»
« ایش... لازم نکرده از کیسه خلیفه ببخشی . »
« خیلی هم دلت بخواد .. کی حاضره خودشو بدبخت کنه ؟ »
« چرا بدبخت ؟ خوشبخت ترین مرد روی زمین میشه ! »
« تو که راست میگی ! .... انقدر حرف زدی یادم رفت واسه چی زنگ زده بودم ،بلند شو بیا خونمون کارت دارم . »
« دمت گرم .. الان راه می افتم . »
« یه ذره شخصیت نداری که ! همیشه آویزونی !!!!»
« دیوونه شدی نسرین ؟ مگه همین الان نگفتی بیام خونتون ؟»
« من گفتم ولی تو یه ذره باید افه بیای بعدا قبول کنی . »
« خدا شفات بده نسرین .»
« تو رو بیشتر . زود بلند شو بیا »
« اومدم »
پریسا پدر خدمتکارا رو دراورده بود ... می خواست خونه واسه شب جمعه برق بزنه ... منم که ازاین کارها متنفر .. یه دقیقه هم از این خونه دور باشم غنیمته ! خداجون دستت درد نکنه که واسم ردیفش کردی .
روی تخت نسرین لم دادم و همان طور که خیارم را می جویدم گفتم :
« حالا این کارت چی بود که منو به خاطرش اینجا کشیدی و وقت منو گرفتی ؟ »
« اوه ، اوه گفتم افه بیا ولی نه دیگه انقدر خرکی ....»
شالم را از روی سرم برداشتم و مچاله کردم و به سمتش پرتاب کردم . جاخالی داد و گفت :
« می دونی وقتی عصبانی میشی چقدر چشات خوشگل میشی ؟ »
« خودتی »
در اتاق نسرین با شدت هر چه تمام تر باز شد و مرد جوانی وارد اتاق شد . از وحشت خشکم زد و توانایی هرگونه عکس العملی از من گرفته شد . همان طور روی تخت نشسته بودم با دهان باز به او نگاه می کردم .
نسرین گفت : « باز سرتو مثل گاو حسن قلی پایین انداختی اومدی تو اتاق من ؟ » با دست به من اشاره کرد و گفت :« من به کارات عادت دارم ولی این بیچاره آنفاکتوس کرد ... نگاه کن دهنش هنوز باز مونده » با این حرف نسرین به خود آمدم و سعی کردم دهانم را ببندم . مرد جوان که گویی تازه متوجه من شده بود سرش را پایین انداخت و خطاب به من گفت : « معذرت می خوام » لحظه ای زیر زیرکی نگاهم کرد و بعد به سرعت از اتاق بیرون رفت ...
نسرین که از عصبانیت سرخ شده بود ، رو به من کرد با دیدن من که هنوز به در اتاق خیره بودم نتوانست جلوی خنده ی ناخواسته ی خود را بگیرد . کنارم نشست و گفت :
« حالا بیا درستش کن .. دختره منگل شد رفت . »
رو به او کردم و گفتم :« اون کی بود ؟؟! »
لبخندی زد و گفت :« پسر داییم ، به این کاراش دیگه عادت کردم ، نمی ترسم منتها تو دفعه اولت بود حق داری یه کوچولو بترسی . »
دست بردم تا عرق روی پیشانیم را پاک کنم .. دستام مثل دو قالب یخ شده بود .. خاک بر سرم شد تازه فهمیدم شال سرم نبوده.. وای خوب شد بی بی این جا نبود وگرنه زنده به گورم میکرد
« شالم رو بده !»
نسرین قهقهه زد و گفت :« جای بی بی جونت خالی !!! چقدر دلم براش تنگ شده ! »
شالم را روی سرم گذاشت و مرتب کرد .
« اینم از این ، خیلی خوشگل شدی گلم »
« باز چی شده که مهربون شدی ؟»
« وا .. من که همیشه مهربونم ... اما خب ایندفعه یه چیز کوچولو می خوام »
« بنال »
دوباره کنارم نشست . « میدونی پانی پس فردا تولد همین پسرداییمه .. همین که الان رنگ و روتو شبیه یه روح کرده بود . من نمی دونم چی براش بخرم .. یعنی میدونی چیه ؟ من سلیقه و عرضه ی خرید کردن رو ندارم ، می خواستم اگه میشه تو یه چیزی براش بخری . سال های پیش مامان می خرید من کادو می دادم ولی امسال سرش خیلی شلوغه و وقت نمی کنه بره خرید ! »
« من خرید کنم ؟دیوونه شدی ؟ من از سلیقه ی مردا هیچی سرم نمی شه ! خودت یه کاریش بکن . »
« آبروم در خطره . می فهمی ؟ .. اون دنبال یه سوژه می گرده که همش منو مسخره کنه . خواهش می کنم کمکم کن . »
« نمی تونم ... »
مثل فشفشه از جاش بلند شد و گفت : « نمی تونم یعنی چی ؟؟؟ پس رفاقت به چه دردی می خوره ؟ ... تو به چه دردی می خوری ؟ » روبه روم زانو زد و گفت :« خواهش »
من هیچ وقت برای یک مرد خرید نکرده بودم ( حتی برای بابام ).. اما مثل این که هر چیزی یه اولین بار داره !
« باشه ، اما بهت گفته باشم منم تو خرید بهتر از تو نیستم . بعدا حق نداری سرم غر بزنی »
برقی که در نگاه او درخشید قلبم را آرام کرد .
« ببین اون از رنگای آبی و سرمه ای و رنگای تو این رنج خوشش میاد ... اگه خواستی لباس بخری حواست باشه . »
دو ساعت تمام مغزم را با چیزهایی که او دوست داشت شستشو داد . در تعجب بودم او که این همه اطلاعات در رابطه با او دارد نباید خرید کردن برایش سخت باشد .. اما مثل این که سخت بود .
« نسرین دیگه دیر شده باید برم »
« کجا؟ تو که تازه اومدی ! »
او را در آغوش گرفتم و گفتم : « من دیگه ...بخورم که این طرفا پیدام بشه ! شاید دفعه ی بعد انقدر خوش شانس نباشم و زنده از اتاقت بیرون نرم .»
خندید و گفت :« نترس میگم وقتی تو اینجایی تو خونه راهش ندند . »
از اتاقش بیرون آمدم . همان طور که از پله ها پایین می رفتیم اخرین سفارشاتش را به من میکرد .
مادر نسرین از آشپزخانه بیرون آمد و گفت : « پانته آ جان داری میری؟ چرا انقدر زود واسه ناهار بمون . »
« ممنون خاله . بی بی منتظرمه باید برم . »
داشتم به سمت در سالن می رفتم که با صدای پسردایی نسرین که گلویش را صاف می کرد به سویش چرخیدم . اولین چیزی که دیدم طوسی خوشرنگ چشمان او بود .
گفتم :« بفرمایید »
« می خواستم بابت امروز ازتون عذرخواهی کنم .. نمی دونستم شما تو اتاق ...»
حرفش را قطع کردم و در حالی که بی دلیل دستپاچه شده بودم به زحمت گفتم :
« مهم نیست ... احتیاج به عذر خواهی نیست . »
میدونستم که صورتم گل انداخته این را از حرارت گونه هام متوجه شدم .
حتی یادم نیست با او خداحافظی کردم یا نه ! تنها چیزی که می خواستم فرار کردن بود . خودم هم نمی دانستم چرا
خدا ذلیلت کنه نسرین ! من چرا باید واسه یه پسر غریبه کادو بخرم ؟؟ کارم به کجا کشیده !!!
سر میز شام انقدر با غذام بازی کردم که خاله گفت :
« پانته آ چی شده ؟؟ چرا غذا نمی خوری ؟ ... همون غذاییه که دوستش داری ! »
قورمه سبزی ! غذای مورد علاقه من ! اگه الان انقدر فکرم مشغول نبود شک نداشتم که تا مرز انفجار می خوردم .
« چیزی نشده خاله ، فقط یه ذره بی اشتهام . »
بی بی گفت : « بیرون که بودی چیزی خوردی ؟ »
الانه که بی بی شروع کنه سریال بسازه .
« نه بی بی . »
پریسا گفت : « انقدر به پانته آ گیر میدید منم بودم اشتهام کور میشد . » و قاشق پر از برنجش را به زور داخل دهانش کرد .
بی بی پوزخندی زد و گفت :« نگران اشتهای تو نیستم ، کور نیست چهار تا چشم داره ، فقط یه لطفی کن ! رفتی سرخونه و زندگیت این جوری غذا نخور طرف که روبه روی تو میشینه حالت تهوع بهش دست میده . »
پریسا به زور غذایش را قورت داد و با صدای بلندی گفت : « بابا ؟؟؟؟!!!!»
« به من ربطی نداره ! اگه می تونی خودت جوابش رو بده »
پریسا لبش را کج و کوله کرد ولی چیزی نگفت .
خاله : « حریف بی بی نمیشی ! بیخود زحمت نکش . »
پریسا چند لحظه خیره به بی بی نگاه کرد و بعد دولپی شروع به خوردن کرد . انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده ! می دونستم تو دلش بی بی رو به سیخ کشیده که تونسته آروم سر جاش بشینه .
از پشت میز بلند شدم و گفتم : « من خیلی خسته ام ، میرم استراحت کنم »
بی بی :« اگه به چیزی احتیاج پیدا کردی صدام کن . »
سری تکان دادم و به سمت اتاقم به راه افتادم . وارد اتاقم شدم بدون این که چراغ را روشن کنم به تراس رفتم . صدای ضعیف جیرجیرک ها از باغ میامد. روی صندلی گهواره ای نشستم و چشمانم را بستم ، ... طرح چشمان طوسی او در ذهنم نشست . به سرعت چشمانم را باز کردم . قلبم در سینه بی تابی می کرد . دستم را روی قلبم گذاشتم ...مسخره بود اما می ترسیدم که چشمانم را ببندم . چرا به او فکر می کردم ؟!
پاهام تاول زده بود از بس پاساژها رو گشته بودم . من سخت پسند نبودم اما واقعا چیزی نظرم را به خود جلب نکرده بود . دیگه داشتم نگران میشدم ، نزدیک غروب بود و وقت من داشت تموم می شد . تصمیم گرفتم روی پله های پاساژ بشینم تا یه ذره استراحت کنم . از صبح زود که از خونه اومده بودم بیرون یه بند راه رفته بودم . صدای بلند معده ام باعث شد تا من سریع نگاهی به دور و برم بندازم تا اگر خدای نکرده کسی اطراف من باشه به سرعت خودمو از جلوی چشمش نیست و نابود کنم . کسی نبود .. خدایا شکرت ....
« خانم ؟! »
یخ کردم . یعنی من کور بودم ؟؟
به سمتش برگشتم . یه مرد جوون روبه روم بود .
« ببخشید خانم ، بوتیک پیچک طبقه ی دوم پاساژه ؟ »
« بله .. فکر می کنم . »
« ممنون »
ازکنارم عبور کرد ..عطر خوشش منو مست کرد ... چه خوش بو
بدون این که فکر کنم بلند گفتم :« آقا یه لحظه صبر کنید . »
با سردرگمی به سمت من برگشت گفت : « امری دارید ؟ »
« معذرت می خوام ... میشه اسم ادکلنتون رو بهم بگید ؟ »
یکه خورد شاید هیچ وقت فکر نمی کرد که کسی به این صورت اسم ادکلنشو ازش بپرسه .
اسم ادکلن را به من گفت. ازش تشکر کردم و به راه افتادم . حالا که می دونستم باید دنبال چه بگردم فکرم راحت شده بود .
دو تا خریدم . یکی برای اون و اون یکی برای خودم ! می خواستم ادکلنی که او استفاده می کرد رو داشته باشم . خیلی احمقانه بود من حتی اسمش رو هم نمی دونستم ولی خودمو به اون این همه نزدیک احساس می کردم . باید از نسرین می پرسیدم .. نه ... به چه بهانه ای اسمش رو می پرسیدم ؟ .. سعی کردم اسمش رو حدس بزنم ...اسمش باید خاص باشه ... چهره اش با وضوح بیشتری در ذهنم تصویر شد . ابروهای زیبا .چشمای طوسی اش و ... موهای خرمایی اش که آن روز با کلافگی به آنها چنگ میزد . حرکت لب هایش را زمانی که صحبت میکرد به یاد آوردم .. بی نظیر بود . ... هرگز تا این حد فکرم مشغول کسی نشده بود ولی حالا تمام روزم به فکر کردن درباره چشمای او گذشته بود . به نسرین زنگ زدم تا بیاد خونه مون کادو رو بگیره ، تا وقتی اون بیاد ادکلن را با کاغذ زیبایی پیچیدم .
کاش منم می تونستم تو تولدش باشم و وقتی شمع کیکشو فوت میکنه بهش تبریک بگم ... دلم خیلی براش تنگ شده بود .... این اصلا عادلانه نبود . من تو یه برخورد شیفته اش شده بودم اما حتی مطمئن نبودم که اون منو به خاطر داره یا نه ! کاش می تونستم دوباره ببینمش !
نمی دونم چقدر گذشت که متوجه شدم کسی به در اتاقم میزند .
« بیا تو »
نسرین وارد اتاق شد و گفت :« سلام شاهزاده خانم »
« دلم می خواد بدونم تا کی به چرب زبونیت ادامه میدی؟»
« تا زمانی که کادو رو از دستت بگیرم . »
کادو رو جلوش گرفتم و گفتم : « بیا بگیر اما اول باید یه چیزی بهم بدی ! »
« چی میخوای شیطون ؟ »
گونه ام را به طرف او گرفتم و گفتم :« یه بوس »
گونه ام را به آرامی بوسید و گفت : « ازت ممنونم . »
« حرفشم نزن . »
« میشه ازت یه خواهشی کنم ؟؟»
« خواهشا مثل اون یکی خواهشت نباشه .»
« نه مثل اون نیست ولی تکمیل کننده اونه ! »
« یعنی چی ؟! متوجه منظورت نمی شم . »
« میشه با من بیای تولد ؟! »
ذهنم خالی شد و قلبم برای یک لحظه از شدت خوشحالی ایستاد .... یعنی من انقدر خوش شانس بودم ؟ نمی تونستم باور کنم . حتما داشتم خواب می دیدم ... یعنی می تونستم دوباره بببینمش ؟! ..خدا چقدر زود به درخواست قلبم پاسخ داده بود .
مکث طولانیم باعث شد نسرین فکر کند من مایل نیستم در جشن شرکت کنم ! چه فکر مسخره ای .
« خیلی خوش میگذره پانته آ ، قول میدم »
به سختی لب هایم را گشودم ... خشک شده بودند . « مطمئن نیستم پسرداییت خوشش بیاد ، در ضمن این یه جمع خانوادگیه . درست نیست که با حضورم بقیه رو معذب کنم »
خدایا بهت التماس میکنم یه کاری کن بیشتر اصرار کنه .. تنها آرزوم این بود که یه بار دیگه اونو ببینم .
« نه بابا کیارش اهل این حرفا نیست . در ضمن بقیه هم چند تا از دوستای خودشون رو دعوت کردند ، نمی خواد فکر فامیلامون رو بکنی ! بیا بریم . خواهش میکنم ... دوست دارم تو رو به همه معرفی کنم .»
پس اسمش کیارش بود ... چه اسم زیبایی، خیلی برازنده اش بود ! یک آن احساس کردم این اسم بر روی قلبم حک شده ...
« نسرین من اگه قرار باشه بیام تولد باید یه کادو بیارم یا نه ؟ بعدشم من لباس مناسبی ندارم . »
« لازم نکرده کادو بیاری همینی که من دارم می برم از سرشم زیاده ، در مورد لباس هم من مطمئنم که تو کمدت حداقل ده دست لباس هست که تو حالا اصلا تنت نکردی ... بلند شو حاضر شو که به موقع برسیم . »
لبخندم ناخودآگاه تا بناگوشم کشیده شد . اما سریع جمعش کردم نمی خواستم بهم مشکوک بشه ، نسرین خیلی باهوش بود . ف رو که می گفتی دو دفعه تا فرحزاد می رفت و برمی گشت .
نسرین لباسم را انتخاب کرد ، موقع انتخاب لباس گیج شده بود چون از بیشتر لباس ها خوشش اومده بود و نمی تونست انتخاب کنه کدومش بهتره !
منم تو این بین یه آرایش ملایم کردم ، وقتی کارم تموم شد از دیدن خودم تو آینه لذت بردم .
لباس انتخابی نسرین یک ماکسی فیروزه ای رنگ بود که خیلی زیبا رویش سنگ دوزی شده بود و آستین هایش تماما از حریر بود . یقه اش کمی باز بود ولی زیباییش این مساله را تحت الشعاع قرار داد و باعث شد زیاد بهش اهمیت ندم .
شال نازک ابریشمی ام را هم روی سرم گذاشتم ، رنگ سفید شال کاملا با رنگ لباس همخوانی داشت .
« تو خیلی خوشگلی پانی »
به او لبخند زدم .. مهربونی مثل یه ستاره تو نگاش می درخشید .
« اون لبخند ژکوندتو رو جمع کن و راه بیفت بریم ..جشن تموم شد . »
« باشه من میرم به بی بی بگم که دارم میام تولد یه وقت نگران نشه . »
« هر کاری می خوای بکنی بکن .. فقط زود »
« الان میام »
بی بی تو اتاقش نبود پس حتما تو سالن بود . حدسم درست بود . بی بی روی مبل کنار آکواریوم نشسته بود و به ماهی ها خیره شده بود .
« بی بی ؟ »
اصلا حواسش نبود .
« بی بی جون ؟ »
دوباره نشنید . نه بابا مثل این که دوباره داره به بابابزرگ فکر میکنه . بابابزرگم 6 سال پیش به خاطر سکته قلبی فوت کرد . مرد فوق العاده ای بود به بی بی حق می دادم که هنوز هم عاشقش باشه و بهش فکر کنه !
با دستم به شانه ی بی بی زدم .
« بی بی ؟ »
نگاهش به سرعت به سمت من چرخید .
« بله عزیزم ؟ » نگاهی به سرتا پای من انداخت و گفت : « داری میری مهمونی ؟ »
« آره بی بی ، با نسرین میرم .. تولد یکی از دوستامه ! »
منتظر مخالفتش بودم ، خودم رو برای یه تلاش دوباره آماده کردم . برای دیدن کیارش حاضر بودم هر کاری بکنم .
« باشه فقط زود برگرد . »
اصلا انتظار نداشتم به همین راحتی قبول کنه !
« بی بی حالت خوبه ؟؟» باید مطمئن می شدم به سرش ضربه ای نخورده !
« آره خوبم ، اگه هم می بینی زیاد بهت پیله نکردم واسه اینه که یکم خسته ام ! الانم می خوام برم یکم بخوابم . »
با سستی از جاش بلند شد و به سمت اتاقش به راه افتاد . از پشت بهش نگاه می کردم .. قدم هاش خیلی سنگین بود . با عجله به سمت او رفتم تا کمکش کنم .
دستش را گرفتم و گفتم :« به من تکیه بده بی بی ، حالت اصلا خوب نیست . »
دستش را با بی حالی از دستم بیرون کشید و گفت :« من حالم خوبه ، تو هم برو به .... »
بی بی افتاد تو بغلم . غش کرده بود . بی اختیار جیغ بلندی کشیدم که باعث شد تمام خدمتکار های خونه با عجله به سمتم شروع به دویدن کنند . بی بی داشت می مرد ؟!
این فکر مثل یه خنجر تیز قلبمو پاره پاره کرد .
حال خودم را اصلا نمی فهمیدم ... بی بی را به شدت تکان میدادم و با گریه التماسش میکردم که چشماش رو باز کنه ! به هیچ کس اجازه نمی دادم به بی بی نزدیک بشه ... ! قلبم از سینه داشت جدا می شد . چشمام به جز بی بی هیچی رو نمی دید ... گونه هام آتیش گرفت . شاید به خاطر سیلی هایی بود که نسرین به صورتم زده بود اما این سوزش باعث شد تا بفهمم دور و برم چی میگذره . نسرین به زور انگشت هام رو که به بازوهای بی بی قفل شده بود باز کرد و رو به مستخدمین فریاد کشید : « پانته آ رو ببرید اتاقش »
نمی خواستم برم . بی بی اینجا بود من باید پیشش می موندم .
اما خواسته من نادیده گرفته شد حتی جیغ هایی که می کشیدم اثر نکرد .در اتاقم را قفل کردند .منو عملا زندانی کردند ...حنجره ام داشت پاره میشد ... پاهام می لرزیدند . روی زمین نشستم و از اعماق وجودم ضجه زدم ، شاید خدا بهم رحم می کرد و بی بی رو مثل مادرم ازم نمی گرفت .
با تماس دستی که گونه ام را به نوازش گرفته بود به سختی چشمانم را باز کردم ، پلک هام باد کرده بود . نسرین بود که گونه ام را نوازش میکرد . سعی کردم از جام بلند شم که نسرین مانعم شد و دوباره مرا روی تختم خواباند .
« تکون نخور ، سرمت درمی آد . »
فقط توانستم یک کلمه بگویم . « بی بی ؟»
صدایم به طرز وحشتناکی گرفته بود و حنجره ام می سوخت .
« خوبه ، الان خیلی بهتره .. نمی خواد نگرانش باشی . دکتر گفت بی بی خیلی به خودش فشار آورده برای همین ضعیف شده و غش کرده . الان خوابه ! » نگاهی از سر دلسوزی به من انداخت و گفت :« چرا با خودت اینکارو کردی ؟ یعنی انقدر ترسیدی ؟ »
بی توجه به سوزش حنجره ام گفتم :« ازت انتظار ندارم که منو درک کنی ... تو همیشه مادرتو کنار خودت داشتی ولی من هیچ وقت نتونستم از گرمای وجود مادرم لذت ببرم . من مادرم رو تو وجود بی بی می بینم و خلاء وجودمو با اون پر می کنم . برام خیلی سخته که مادرمو دوباره از دست بدم . »
نسرین اشکی را که از گوشه چشمم سرازیر شده بود ، پاک کرد .
صدای زنگ موبایل نسرین بلند شد . کیارش بود . هیجان سرتا پایم را فراگرفت و باعث شد بلرزم . نسرین رو سوال پیچ کرده بود که چرا نیومده ! صدای بلند آهنگ تولدت مبارک از آن سوی خط به گوش میرسید . نسرین با گفتن :« نخیر ، کادو خریده بودم منتها یه مشکلی پیش اومد نتونستم بیام . ....... فردا کادوتو بهت میدم . ............ به تو چه که چه مشکلی داشتم .....
دهن منو باز نکنا که دیگه بسته نمیشه ! ..................آفرین حالا شد ، خوب حساب کار میاد دستت.............. باشه فردا میبینمت .خداحافظ.
تماس را قطع کرد و به سمت من برگشت و با دیدن لرزش بدنم گفت :
« تو چرا داری می لرزی ؟ سردته ؟ »
به ناچار گفتم : « آره »
پتو را رویم کشید و گفت :« خوب ضعف داری دیگه ! طبیعیه که سردت بشه ! »

زیر پتو داشتم بخارپز می شدم .
« به خاطر من از جشن افتادی ، واقعا متاسفم »
« بی خیال ، خوب شد که نتونستم برم چون اگه میرفتم دماغ چند نفرو حتما می سوزوندم . و به احتمال زیاد اون ها هم از خجالتم درمی اومدند و یه دعوای حموم زنونه ای راه می افتاد . »
« دماغ کی ها رو می سوزوندی ؟ »
« دخترخاله هام ، دو تا دختر زشت ایکبیری اند که فکر میکنند از دماغ فیل افتادند . مامانم بهم میگه بهشون توجه نکن ، اما نمیشه که ... وقتی رفتارها و عشوه های خرکیشون می بینم دلم میخواد تو صورتشون بالا بیارم . » و بعد با حرص ناخن های مانیکور کرده اش را در کف دستش فرو کرد .
« ساعت چنده ؟ »
« 10 شبه »
« نه......یعنی من 5 ساعت خوابیدم ؟ »
« نخوابیده بودی ، بیهوش شده بودی . دکتر وقتی به حال و روز مادربزرگت رسید یه نگاهی هم به تو انداخت . فشارت خیلی پایین بود . »
« تو ، توی این مدت چی کار میکردی ؟ »
« تمام مدت کنار تو بودم و داشتم به صورتت نگاه میکردم ،.... فهمیدم صورتت اصلا چاله چوله نداره ! » نگاهی به سرم که نفس های آخر خود را می کشید کرد و گفت :
« سرمت تموم شد »
با دقت سوزن آن را از دستم خارج کرد و پنبه ای آغشته به الکل و چسب زخمی روی جای سوزن گذاشت .
در حالی که کمک میکرد روی تخت بشینم گفت :« بابات خیلی وقته منتظره که تو به هوش بیای . نگرانته . بهش بگم بیاد ببینتت؟»
« آره »
نسرین برای صدازدن پدرم از اتاق خارج شد و من تنها شدم . افکارم دوباره به من هجوم آوردند .
چقدر راحت فرصت دیدن او را از دست داده بودم ! حالا که بی بی مخالفتی نداشت سرنوشت برایم قد علم کرده بود . آهی با چاشنی حسرت و افسوس از میان لبهایم خارج شد .
پدرم با چشمان سرخ وارد اتاق شد . خون چشماش باعث شد قلبم فشرده بشه و دوباره مانند یک نوزاد تازه از خواب بیدار شده ، نا آرامی کند.
پدرم به آرامی کنارم نشست و سرم را روی سینه اش گذاشت . صدای قلبش محکم و قوی بود و باعث آرامش من شد .
« عروسکم واقعا ناراحتم که تو رو ، تو این وضعیت میبینم . خواهش میکنم بخاطر من هم که شده مواظب خودت باشی . »
« من خیلی می ترسم بابا ، اگه خدای نکرده اتفاقی واسه بی بی بیفته من باید چی کار کنم ؟ »
مرا از خود جدا کرد و مستقیم به عمق چشمانم خیره شد و گفت :
« ان شاء که هیچ اتفاقی نمی افته ! » نفس عمیقی کشید :« من خیلی از شما غافل شدم . کارم تمام وقتم رو میگیره . سعی میکنم بیشتر براتون وقت بزارم و مواظبتون باشم . »
لبخندی زدم . چند دقیقه بدون هیچ حرفی فقط موهایم را نوازش کرد .
« میرم یه سر به بی بی بزنم ببینم حالش بهتر شده یا نه ؟ یه چیزی بخور و استراحت کن» از کنارم بلند شد و رفت .
به محض این که در پشت سر او بسته شد. دوباره باز شد . نسرین پرید تو اتاق . بالاسرم واستاد و گفت :«
«خوب دیگه زیاد استراحت کردی الانه که پشتت باد بخوره و اون موقع دیگه خدا رو بنده نیستی ، بلند شو یه دستی به سرو روت بکش هر کی الان ببینتت با ملک الموت اشتباه می گیرتت . بلند شو »
پتو را از روی پاهام کنار زد . خمیازه ای طولانی کشیدم که باعث شد قطره ای اشک از چشمم سرازیر بشه . چشمای گشادشده نسرین به روتختی ام میخکوب شده بود .چه چیز باعث تعجبش شده بود ؟ با کنجکاوی به روتختی ام نگاه کردم و از دیدن خون که قسمت زیادی از روتختی ام رو رنگی کرده بود ، دهنم باز موند .
نسرین کمی مکث کرد و گفت :
« ببینم الان پریودی ؟! »
با سرعت از تختم بیرون پریدم . چندشم شده بود .
« نه ، ده روز دیگه وقتشه ! »
اشاره ای به تخت کرد و گفت :« پس این برای چیه ؟ »
شانه ای بالا انداختم و گفتم : « شاید به خاطر فشار عصبی وقتش جلو افتاده باشه ! »
« فکر نکنم ... طبیعی نیست خیلی شدیده ! »
پتو را روی تخت انداخت و از شانه هایم گرفت و من را به پشت برگرداند . لباسی که برای تولد پوشیده بودم هنوز تنم بود . لباس کاملا نابود شده بود این را از آهی که نسرین کشید فهمیدم . حتما داشت برای لباس افسوس میخورد .
زحمت این را نکشیدم که نگاهی به پشت لباس بندازم ، نگاه کردن به آن فقط حالم را بدتر می کرد .
« برو یه دوش بگیر ، فکر کنم بدنت حسابی بهش احتیاج داشته باشه ! »
از او خجالت می کشیدم ، از پیشنهادش خوشحال شدم ، باید خودم رو از جلوی چشمش دور می کردم . من انقدر پوست کلفت نبودم که تظاهر کنم هیچ اتفاقی نیفتاده !
به محض این که وارد حمام شدم لباسم را با خشونت از تنم خارج کردم . و زیر دوش ایستادم . آب سرد بود . لرزم گرفت ولی اهمیتی ندادم . دوش گرفتنم 10 دقیقه بیشتر طول نکشید ولی احساس کردم حالم خیلی بهتر شده ! نسرین تو اتاق نبود . روتختی و پتوم هم عوض شده بودند ... کاملا تمیز بودند . سفیدی روتختی باعث شد لبخندی بزنم . به سرعت لباس پوشیدم . نمی خواستم وقتی نسرین برمیگردد منو لخت ببینه ! اون موقع حتما از خجالت می مردم .
طبق معمول موهامو خشک نکردم .
تقه ای به در اتاق خورد و در باز شد . دوباره نسرین بود .
« به این خدمتکاراتون گفتم تختت رو برات تمیز کنند . فردا هم میام دنبالت می برمت پیش یکی از دوستام که دکتر زنانه ، باید مطمئن بشم که مشکلی نیست . »
اخمی کردم و گفتم : « خودم می تونم برم ، نمی خواد خودتو علاف من کنی . اصلا تو مگه کار و زندگی نداری ؟ »
« معلومه که دارم ، خوبشم دارم . کار و زندگی من تو اذیت کردن تو خلاصه میشه اما اگه قرار باشه تو به رحمت ایزدی نیست و نابود بشی من بیکار میشم . متوجهی که ؟ »
« اوهوم ؛ ولی من تا مرحومه و مغفوره شدن تو رو نبینم نمی میرم . مطمئن باش . »
« تو خواب ببینی . »
« ساعت 11 شد تو نمی خوای بری خونه ؟ »
« وا ... این دیگه چه مدل بیرون کردن مهمون از خونه است ؟ »
« من منظورم این نبود . خودت میدونی که چقدر دوست دارم پیشم باشی چون با تو بهم خیلی خوش میگذره . »
« این جوریه ؟ .... » دستی به پشت گوشش کشید گفت : « پانی چرا پشت گوشام مخملی شده ؟؟ »
خندیدم و گفتم :« مسخره بازی درنیار . »
« من ساعت 4 عصر میام دنبالت ، خواهش می کنم آماده باش که شش ساعت معطل نمونم . »
« چشم . امر دیگه ؟! »
« رخت چرکام تو خونه تا سقف رسیدن ، کی میای بشوریشون ؟»
خواستم با برسی که دستم بود به سرش بکوبم که از اتاق بیرون پرید و به سرعت جت شروع به دویدن کرد . همان طور که میدوید دستی تکان داد و فریاد زد :« تـــــــــــا فردا »
دختره ی دیوونه چرا جیغ میزنه ؟ الانه که پریسا از اتاقش بیاد بیرون و همون طور که تو بچگیش کله عروسکاش رو میکند ، کله منو هم بکنه . شانس اوردم اتاق بی بی طبقه پایین بود وگرنه بابا هم غرغر می کرد .
از پریسا خبری نشد . کنجکاو شدم ببینم چی شده که از اتاقش بیرون نیومده . آروم در اتاقش رو باز کردم از لای در یه نگاه انداختم . چراغ اتاقش خاموش بود . امکان نداشت اون به این زودیا بخوابه !! در را کاملا باز کردم و چراغ را روشن کردم . تو اتاق نبود . حتما بازم خونه دوستاش رفته ! اتاق پری برخلاف اتاق من همیشه مرتب و منظم بود . من دلم نمی خواست اتاقم انقدر تمیز باشه ! یه ذره شلختگی هم بد چیزی نبود . چراغ را خاموش کردم و بیرون آمدم . دلم می خواست برم بی بی رو ببینم . اما میدونستم بابا اجازه نمیده برم تو اتاق بی بی ، می خواست بی بی آسایش کامل داشته باشه . منم که استاد آبغوره گیری بودم ...
فردا صبح وقتی بابا داره چرت میزنه قایمکی میرم بی بی رو می بینم . وای یه خمیازه دیگه !!!چرا انقدر خوابم میاد ..... شاید به خاطر آرامبخشیه که دکتر تزریق کرده ! چشام داره میره !
یه خمیازه دیگه !
مثلا من قرار بود صبح زود بیدار شم که برم بی بی رو ببینم ولی مثل یه خرس تا نزدیکای ظهر خوابیدم . صدای آهنگ موبایلم که روی عسلی کنار تختم بود بلند شد ! چرا آهنگش عوض شده بود ؟ خدایا این نسرین رو از رو زمین بردار ، یه جونور موذیه که دومی نداره !
سعی کردم اهمیتی ندم . چشمامو باز نکردم نباید خواب از سرم می پرید . داشتم خوابای خوب میدیدم .....مثل این که ول کن نیست ! بالش را محکم روی سرم فشار دادم و گفتم :« برو بمیر . » این آهنگه چقدر اعصاب خورد کنه ! آخر سر من مغلوب شدم . چشمام رو که از حسرت خواب لبریز بود به زحمت باز کردم . نسرین قسم میخورم اگه این جا بودی زنده ات نمی ذاشتم . کلید سبز رنگ را فشار دادم و قبل از این که او بتواند حرفی بزنه شروع کردم : « الهی خدا از رو زمین برت داره ، الهی یکی پیدا بشه همین جوری اذیتت کنه ،تازه داشت جاهای خوب خوابم شروع میشد که تو وسطش پارازیت ول کردی ! دور و بر من پیدات نشه که میزنم نفله ات میکنم . نفس کم آوردم .
................
چرا لال شدی ؟ حرفی نداری که بزنی ؟ خبیث!
...............
سکوتش عصبانی ترم میکرد .
« یا حرف میزنی یا به حرفت میارم ! »
« ببخشید شما کی هستید ؟ » نسرین نبود . وا رفتم . اما سریع خودم را جمع و جور کردم .
« شما با من تماس گرفتی ، اون وقت من بگم که کی هستم ؟ »
صدای خنده ی خفه ای آمد .
«من با شما تماس نگرفتم ، با دختر عمه ام نسرین تماس گرفتم . شما دوستش هستید درسته ؟»
کف دستام عرق کرده بود . من داشتم با کیارش حرف میزدم . یخ کردم . می ترسیدم که حرف بزنم ..حتما اون متوجه لرزشش میشد .
« الو ؟! .... ؟ »
دو بار نفس عمیق کشیدم و گفتم : « بله، ...من دوستشم ... شما مطمئنید که با شماره نسرین تماس گرفتید ؟ »
قلبم اومد تو دهنم . دوباره خندید . زنگ صدای خنده اش چقدر نوازشگر بود .
« البته که مطمئنم ... »
نگاهی به گوشی انداختم ... گوشی نسرین را شناختم ... گوشی من و نسرین یک مدل بود فقط قاب گوشی نسرین یه کمی با مال من فرق داشت . مثل این که دیشب انقدر عجله داشت که یادش رفت گوشیشو ببره !
« ..... من هر روز صبح زنگ میزنم به نسرین که از خواب بی خوابش کنم . »
بالاخره معلوم شد نسرین این کار مزخرف رو از کی یاد گرفته !
« الان پیش شماست ؟ »
« نه ، گوشیشو پیش من جا گذاشته ! »
« چه حیف ! امروز از دستم در رفت . »
« بابت حرفایی که زدم متاسفم ! فکر کردم باز نسرین داره سر به سرم میزاره ! »
« موردی نداره ! برام خیلی جالب بود ! » عرق سردی روی پیشانی ام نشست . عکس العمل من برای او جالب بود ؟!!



برچسب ها : رمان در حسرت آغوش تو , رمان , رمان و داستان , بهترین رمان ها , خواندن رمان عاشقانه , رمان در حسرت آغوش تو - قسمت دوم ,

ادامه مطلب ... نظرات :


صفحات جانبی
نویسندگان

آمار بازدید

کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :

    بروزرسانی :

درباره ما

همه جوری هست تو این وبلاگ
رمان
داستان
جک
اس ام اس
و ...

    ایجاد کننده وبلاگ : Scorpion

Page Rank

  • طراحی قالب توسط پارس تولز
  • ParsTools.Com
.CopyRight © 2010 - 2011 razdan Group , All Rights Reserved ©