تبلیغات
رمان و داستان

 رمان و داستان

رمان در حسرت آغوش تو - قسمت پنجم

نویسنده: Scorpion پنجشنبه 13 تیر 1392
نوع : رمان

نام : در حسرت آغوش تو - قسمت پنجم

نویسنده :  niloofartavoosi


« ....از....تو... گوشیت برداشتم . » اینو که گفت سریع سرش رو با دستاش گرفت . شاید فکر میکرد الان میزنم تو سرش ولی من حتی عصبانی هم نبودم ! چرا؟؟؟! از این که مهران اینطوری پاپیچ نسرین شده بود فقط خنده ام میگرفت ! نتونستم خنده ام رو مخفی کنم و بلند بلند خندیدم . مهران با تعجب بهم نگاه میکرد حتما پیش خودش فکر میکرد من دیوونه ام !
امروز عصر تولد یکی از دوستای دوران دبیرستانمه ! اسمش رزیتاست ،خیلی وقته که ندیدمش از دو روز پیش مدام زنگ میزنه و اصرار میکنه که حتما برای تولدش برم! یه ساعت که روش با طلا کار شده براش خریدم . می دونم ازش خوشش میاد ، رزیتا همیشه عاشق چیزهای فانتزی و پر زرق و برق بود . طبق معمول تو انتخاب لباس گیر کردم . نمی دونستم انتظار چه جور مهمونی رو باید داشته باشم . آخر سر تصمیم گرفتم یه تیپ اسپرت بزنم . یه شلوار لی آبی روشن با یه تی شرت آستین حلقه ای بنفش پوشیدم . کلی خودمو خوشگل کردم . رزیتا تولدش رو تو خونه باغشون گرفته بود . ماشینم رو پشت در خونه شون پارک کردم و پیاده شدم . صدای موزیک تندی که گذاشته بودند تا هفت تا کوچه اونور تر می رفت . من اصلا از این جور تولدا خوشم نمیومد . تمام باغ با چراغ های رنگی تزیین شده بود ! وارد ویلای وسط باغ شدم . از چیزی که دیدم حسابی از اومدنم پشیمون شدم . داخل ویلا تاریک بود و فقط رقص نور فضا رو روشن کرده بود . فضا پر از دود سیگار بود و نفسم اصلا بالا نمیومد . از صدای موسیقی خارجی ای که گذاشته بودند گوشم داشت کر میشد . همه تو هم می لولیدند . فکر کنم داشتند می رقصیدند . برگشتم تا زودتر از اینجا برم که به محکم به یکی خوردم . سریع خودمو عقب کشیدم و راهمو عوض کردم . دو سه قدم بیشتر دور نشده بودم که کسی بازوم رو محکم گرفت . با ترس برگشتم و سعی کردم تو اون فضای نیمه تاریک صورت اونی که بازوم رو گرفته بود رو تشخیص بدم . یه پسر جوون بود که با یه نگاه کثیف داشت سر تا پامو برانداز میکرد . چندشم شد . به زور دستم رو از دستش بیرون کشیدم و به سرعت ازش فاصله گرفتم . صداش تو اون سر و صدا به سختی به گوشم رسید : « عسلم ، ک..جا میری ؟ صبر کن کارت دارم ! » مست بود . خدایا منو نجات بده ! دست بردار نبود همین طور که تلو تلو میخورد دنبالم میومد . دست و پام از ترس می لرزیدن . تو اون تاریکی در خروجی رو پیدا نمی کردم . کم کم داشت گریه ام می گرفت . کجا برم الان ؟! چشمم به پلکان گوشه سالن افتاد . احتمالا به طبقه ی دوم ویلا ختم میشدند . به زحمت خودمو از بین جمعیت وسط سالن عبور دادم . زیر شکمم یهو تیر کشید . از شدت در نزدیک بود روی زمین بشینم . الان دیگه گریه می کردم . مدام پشت سرم رو نگاه می کردم .به زحمت از پله ها بالا رفتم . هنوزم پسره دنبالم میومد و حرف های چندش آور میزد . اشک هام جلوی دیدم رو گرفته بودند و تار میدیدم . سریع پاکشون کردم اما زودتر از اون که فکر میکردم جای خالیشون با اشکای دیگه پر شد . وارد اولین اتاقی شدم که بهش رسیدم . ای کاش نمی رفتم تو اتاق ! یه دختر و پسر مست روی تخت ..... . حتی متوجه حضور من تو اتاق نشدن . زود از اتاق اومدم بیرون . پسری که دنبالم بود خیلی بهم نزدیک شده بود . با ترس دستگیره دومین اتاقی رو که دیدم پایین کشیدم . در باز شد . یه نگاهی توش انداختم ، هیچ کس توش نبود ! خودمو انداختم تو اتاق و درو محکم پشت سرم بستم و قفل کردم . با زانو روی زمین افتادم . ضربه ای به در اتاق خورد و بازم صدای اون پسره اومد : « گل من ، ناز ن...کن دیگه ! بیا حال کنیم ! » دستم رو محکم به دهنم فشار دادم تا صدای هق هق ام رو خفه کنم . زیر شکمم خیلی شدیدتر از دفعه قبل تیر کشید و نفسم رو بند آورد !ضربه ای محکم تر به در وارد شد و در لرزید . نکنه درو بشکنه !!!!!! یه چیز گرم خیلی سریع وسط پاهام جاری شد !! این دیگه چیه ؟ با ترس یه نگاه به شلوارم انداختم .نه!!!!!!!!!!!!
گیج و منگ به شلوارم که هر لحظه بیشتر با خون رنگی میشد نگاه میکردم . امکان نداشت این همه دردسر و بدبختی یهو به سرم بیاد . چرا کیستم الان باید پاره بشه ؟؟؟ چشمام رو بستم و به در اتاق تکیه دادم و از اعماق وجودم ضجه زدم . درد شکمم هر لحظه بیشتر میشد و گریه منم شدیدتر . مطمئن بودم حتی نمی تونم از جام بلند شم . من یه دختر نازک نارنجی بودم . این حقیقت چقدر برای من خفت آور بود . چند دقیقه گذشت . شلوارم کاملا از خون خیس شده بود و اعصابم رو به هم می ریخت . صدای پسری که دنبالم کرده بود دیگه نمی اومد . شاید رفته بود . چطوری از اینجا برم بیرون ؟! .... آها ...موبایلم رو از کیفم بیرون کشیدم . به مهران زنگ میزنم که بیاد منو از این جهنم دره ببره بیرون . مشغول بود . چند دفعه دیگه هم زنگ زدم ولی نتیجه ی بهتری بدست نیاوردم . به نسرین زنگ زدم اونم مشغول بود . دلم میخواست سرم رو بکوبم به دیوار . گوشیم یهو لرزید و پیغام باطری ضعیف است روی صفحه نشون داده شد . نه!! نه!نه!!! چقدر من بدشانسم ! اگه گوشیم خاموش بشه به معنای واقعی کلمه بدبخت میشم . سریع شماره ی پریسا رو گرفتم . صدای بوق ممتد بهترین صدایی بود که ممکن بود به گوش من برسه ! بعد از چند بوق صدای کیارش در گوشم پیچید :
« سلام پانته آ خانم ! »
یعنی چی ؟!!! من مطمئنم که شماره ی پریسا رو گرفتم پس چرا کیارش جواب میده ؟!
« مممم ... سلام ، متاسفم ، فکر کنم یه اشتباهی شده ! من می خواستم به پریسا .......» نذاشت حرفم تموم بشه .
« نه اشتباهی نشده ! پریسا گوشیش رو تو ماشینم جا گذاشته ! » خدا چرا این کارو با من میکنی ؟!
کیارش وقتی دید که من حرف نمی زنم پرسید :
« اتفاقی افتاده پانته آ ؟ »
« نه .. نه ! چیز مهمی نیست !»
« صدات که اینو نمیگه ! »
خیلی ازش خجالت می کشیدم و حاضر نبودم ازش کمک بگیرم . اگه منو تو این وضعیت می دید آبروم می رفت . باید از کس دیگه ای کمک می گرفتم !
« پانته آ ؟؟؟؟ ! » صداش خیلی جدی بود .
صدای پسر مزاحم دوباره بلند شد . « باز کن درو عزیزم ناز نکن » به دنبال حرفش ضربه ی محکمی به در وارد کرد که باعث شد در دوباره بلرزد .
مطمئن بودم کیارش صدای اون پسرو شنیده چون خیلی عصبانی فریاد کشید :
« .... پانته آ تو کجایی؟ اون کی بود ؟ .. پانته آ ؟ ! »
اشکام اجازه ی حرف زدن بهم نمی دادند . گوشیم دوباره لرزید . هر لحظه امکان داشت خاموش بشه و اون وقت تنها شانس از بین می رفت . تصمیم خودم رو گرفتم .
« کیارش من تو دردسر افتادم به کمکت احتیاج دارم . »
« چه دردسری ؟ چی شده ؟ » صداش خیلی بی قرار بود .
همه چیز رو براش گفتم به غیر از وضعیت جسمیم . آدرس رو گرفت و آخرین چیزی که گفت این بود که تا یه ربع دیگه میاد دنبالم .کاملا عصبانی بود . گوشیم بعد از تموم شدن تماس خاموش شد . صدای پسر مزاحم هر لحظه آهسته تر میشد . فکر کنم دیگه نایی براش نمونده بود . منم فرصت کردم یه نگاهی به دور و برم بندازم . از رنگ بندی اتاق متوجه شدم که توی اتاق یه زن یا دختر جوون هستم . قسمتی از فرش که روی آن نشسته بودم رنگ خون گرفته بود . چطوری اینو از کیارش پنهان کنم ؟ سرم رو تو دستام فشردم . ای کاش زودتر همه ی اینا تموم بشه ! دیگه طاقت ندارم . نمی دونم چقدر گذشت که در اتاقم کوبیده شد . از ترس خودم رو جمع کردم ولی با شنیدن صدای کیارش از خوشحالی تا مرز سکته پیش رفتم !
« پانته آ ، درو باز کن منم کیارش » با ناتوانی هر چه تمام تر قفل در را باز کردم و اجازه دادم کیارش وارد اتاق بشه !
کیارش به سرعت وارد اتاق شد و درو پشت سرش بست . دل دیوونه ام با دیدنش می خواست از سینه بیرون بزنه ! دستم رو خیلی آروم روی قلبم فشار دادم . کیارش برای چند لحظه با یه نگاه عصبانی به من خیره شد و بعدش گفت :
« پانته آ تو اینجا چی کار میکنی ؟! » خیلی سعی میکرد خودش رو کنترل کنه ! اینو از مشت های گره کرده اش فهمیدم .
سرم رو پایین انداختم و جوابش رو ندادم . وقتی دید جواب نمیدم خیلی عصبانی تر از قبل فریاد کشید :
« با توام ، جوابم رو بده ! »
اصلا نفهمیدم اشکام کی جاری شدند . از خودم به خاطر این همه اشک ریختن متنفر شدم . حداقل جلوی کیارش باید ادای دخترای قوی رو درمیاوردم . حالت چهره کیارش وقتی اشکامو دید به سرعت تغییر کرد . نزدیک اومد تا بغلم کنه اما این کارو نکرد به جاش اشکام رو پاک کرد و گفت :
« معذرت می خوامم پانته آ . گریه نکن ... اصلا بلند شو که زودتر از این جا بریم . »
گریه ام شدید تر شد . چطور بهش بگم که نمی تونم از جام بلند شم ؟! این خجالت آور ترین وضعیته که من توش گیر کردم . کیارش نزدیک تر اومد و گفت : « پانته آ خواهش میکنم الان وقت گریه کردن نیست ... بلند شو ! » وقتی دید من یه میلی مترم از جام تکون نمی خورم دست انداخت زیر بازوم تا بلندم کنه . من با وحشت بیشتر به زمین چسبیدم و مقاومت کردم . کیارش خیلی گیج شده بود . دوباره خواست بلندم کنه که با گریه گفتم : « نه ، خواهش میکنم .... ! »
کیارش با عصبانیت گفت : « پانته آ چرا این طوری میکنی ؟ » پاسخ من فقط گریه بود . دستم را خیلی سریع کشید و من بدون اون که بخوام سرپا شدم . کیارش مات و مبهوت به فرش خونی نگاه میکرد و من دلم می خواست همون موقع زمین دهن باز کنه و من برم توش ! درد زیر شکمم باعث شد تا دوباره روی زمین بشینم . نمی دونم چقدر کیارش تو اون حالت موند اما وقتی برگشت تو نگاش یه چیزی بود که باعث شد به خودم بگم ای کاش می مردم و این نگاهو نمی دیدم . خیلی توهین آمیز بود . سرم را به زیر انداختم و گفتم :
« اون طور که تو فکر میکنی نیست ! »
پوزخندی زد و گفت : « پس چطوریه ؟ »
نمی تونستم براش توضیح بدم . « پانته آ اصلا فکر نمی کردم همچین دختری باشی ! »
با حرفاش جیگرمو میسوزوند . فریادم غیر قابل کنترل بود :
« کی به تو اجازه داده که در موردم قضاوت کنی ؟! بهت گفتم اون چیزی که تو فکر میکنی نیست ! من یه هرزه نیستم !!!! فقط به خاطر بیماریم به این وضع افتادم . »
سکوت !!!!!! در اتاق باز شد . پسر مزاحم در حالی که تلو تلو می خورد و حرف های مشمئز کننده میزد وارد اتاق شد. با نفرت بهش نگاه کردم . به نظر نمیومد متوجه حضور کیارش شده باشه چون تا چشمش به من افتاد به سمتم حرکت کرد و گفت : « چرا انقدر ناز میکنی عزِِیـــ...» حرفش با مشتی که از طرف کیارش حواله صورتش شد ناتموم موند . کیارش با تموم قدرت به جونش افتاده بود و مثل سگ میزدش ! می دونستم اون پسر هیچ شانسی در مقابل کیارش نداره . در مقابل کیارش خیلی جثه اش ریزه میزه بود . با ترس از کیارش خواستم تا بس کنه اما اون انگار هیچی نمی شنید . به سختی از جام بلند شدم و به سمت اونا رفتم . پسره دیگه بیهوش شده بود اما کیارش هنوزم میزدش . پیرهن کیارش رو کشیدم و گفتم : « کیارش تمومش کن ! » انگار نه انگار !!!!!!! با مشت به کمرش کوبیدم و گفتم : « کیارش تو رو خدا !!!!! » با خشم به سمت من برگشت . برای یه لحظه خیلی ازش ترسیدم و کمی فاصله گرفتم و به دیوار تکیه دادم . فکر کنم فهمید که ازش ترسیدم برای همین سریع ازم فاصله گرفت و نگاهش رو به پسری که کف اتاق دراز به دراز افتاده بود دوخت . نفرت از نگاهش می بارید . گفتم :
« کیارش بیا از این جا بریم . »
دستی به موهاش کشید و گفت : « آره بیا بریم . » نگاهش به شلوارم افتاد ، سریع جهت نگاش رو عوض کرد و گفت :
« فکر کنم اول باید شلوارت رو عوض کنی . این طوری که نمی تونی بری خونه ! »
« شلوار ؟؟! تو این موقعیت شلوار از کجا پیدا کنم ؟! »
نگاهی به دور و بر انداخت و به سمت کمد رفت و لباس تموم کشوها رو بیرون ریخت ! بالاخره یه شلوار پیدا کرد و به سمت من گرفت و گفت : « اینم شلوار ! بپوشش ! »
« اما من ... » شلوار رو روی زمین جلوی پام انداخت . لباس پسری که کف اتاق افتاده بود رو گرفت و همون طور که اون رو زمین به دنبال خودش می کشید گفت :
« تا من این کثافت رو از این جا می برم بیرون تو هم شلوارتو عوض کن ! » درو پشت سرش بست . ضعف تمام وجودم رو گرفته بود . دکمه های شلوارم رو با ضعف تمام باز کردم اما نمی تونستم اونو پایین بکشم . تقه ای به در اتاق خورد و صدای کیارش از پشت در اومد .
« پانته آ کارت تموم شد ؟! »
« من ... نمی تونم کیارش ! »
صدای نفس عمیقش رو شنیدم . « من دارم میام تو ! »
کیارش در حالی که سرش رو پایین گرفته بود وارد شد . تو همون حالت گفت :
« زیپت خراب شده ؟! »
« نه .... من نمی تونم ....پایین بکشمش ! »
« چی ؟؟؟؟؟؟! »
« متاسفم ... ولی رمقی برام نمونده ! نمی تونم سرپا وایسم »
کیارش یه کم فکر کرد و بعد خیلی آروم سرش رو بلند کرد و گفت : « اجازه میدی من برات پایین بکشمش ؟ »
خودم رو جمع کردم و گفتم : « داری شوخی میکنی دیگه ؟! »
« نه »
« بهت اجازه نمیدم ... من خجالت میکشم ! »
کیارش بی اعتنا به حرف من خیلی سریع اومد پیشم و منو بغل کرد . تو آغوشش گم شده بودم . قلبم از همیشه تندتر میزد . نفسم دیگه بالا نمیومد . داشتم می سوختم ! کنار گوشم زمزمه کرد : « به من تکیه بده پانته آ ! باید شلوارتو دربیارم ! »
برای بیرون آمدن از آغوشش تقلا کردم و گفتم : « نمی خوام ... برو اونور ! »
محکم تر منو بغل کرد .دستش به سمت کمرم رفت . تماس دستش با بدنم منو میسوزوند . شلوارم رو در آورد . سرم رو از خجالت توی سینه اش مخفی کردم . در اتاق با ضربه ی محکمی که بهش خورد شکست و روی زمین افتاد و فریاد « پلیس » فضا رو شکافت !
از بس پهلو به پهلو شده بودم دنده هام درد گرفته بودند . نخیر مثل این که یه خواب خوش به ما نیومده !!! از خیر خواب گذشتم و بلند شدم . موهامو از جلوی چشمم کنار زدم . از شب متنفر بودم . نور مهتاب از لای پرده توری اتاقم به اتاقم سرک می کشید . لبخندی زدم و از تختم پایین پریدم . پرده رو کنار زدم و پنجره رو باز کردم . بازم ماه ... بازم من ! ماه با اون لبخند قشنگش بهم نگاه میکرد . چقدر صورت سفیدشو دوست داشتم .روی صندلی نشستم . چشمامو بستم و گذاشتم نسیم موهامو نوازش کنه ! بعضی وقتا حس میکردم که خوشبختم ! اما انقدر احمق نبودم که این دروغ رو باور کنم ! چشمامو وا کردم . ماه هنوز بهم لبخند میزد . انقدر به هم خیره موندیم که کم کم چشمام خسته شد و همون جا پای پنجره خوابم برد . چه آرامشی !!!!
با سرک کشیدن نور خورشید به داخل چشمام بیدار شدم . وای چقدر بدنم درد میکنه ! داشتم به خودم کش و قوس می دادم که نگاهم به ساعت دیواری اتاقم افتاد . ساعت 9.30 بود . به چشمام اعتماد نداشتم . چشمامو مالیدم تا درست ببینم ولی نه ! هیچ فرقی نکرد . خاک بر سرم خواب موندم . خواستم از روی صندلی بلند شم اما عجله ای که داشتم باعث شد تا پام پیچ بخوره و بخورم زمین ! بدون این که به درد زانوم اهمیتی بدم از جام بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون . خدایا یه کاری کن بیدار نشده باشه ! نفهمیدم چطوری به سالن پذیرایی رسیدم . کیارش اونجا پشت میز نشسته بود و صبحانه می خورد .اَه ... بیداره که !! آب دهنمو قورت دادم و گفتم :
« سلام ، صبح بخیر »
انتظار جوابی از طرفش نداشتم .
« متاسفم خواب موندم ... دیــ. »
قهوه اش رو سر کشید و بلند شد . آخه یکی نیست بگه دختره ی نفهم خفه شو تو که میدونی جوابتو نمیده چرا انقدر وراجی میکنی ؟ کیفشو برداشت و رفت شرکتش حتی یه نگاه هم به به من ننداخت. به محض این که در پشت سرش بسته شد نفس راحتی کشیدم . روی صندلی ای که کیارش روی اون نشسته بود نشستم و به فنجون خالی قهوه اش نگاه کردم . چقدر به این فنجون حسودیم میشد !!! فنجون رو برداشتم و بوسیدم . هر روز من برای کیارش صبحانه آماده میکردم اما امروز خواب مونده بودم . روزم شروع شد . مثل هر روز باید خونه رو برق مینداختم . تازگیا فهمیدم تمیز کردن یه آپارتمان 140 متری کار راحتی نیست مخصوصا وقتی که دست تنها هم باشی ! اما من دیگه عادت کردم . چهار ماهه که این کارو انجام میدم یعنی از همون وقتی که با کیارش ازدواج کردم . ظرف ها رو که شستم مشغول تمیز کردن مبل ها شدم . تو این چهار ماه کیارش حتی یه نگاه هم به من نکرده ! بهش حق میدم که نخواد منو ببینه ! اگه غیر از اینجا جای دیگه ای رو داشتم میرفتم اونجا تا کیارش راحت بشه ! اما ..... من یه طرد شده بودم و به غیر از این جا هیچ جایی رو نداشتم
عرق روی پیشونیم رو با پشت دستم پاک کردم و با لذت به گوشه و کنار خونه نگاه کردم . همه جا از تمیزی برق میزد . کی باورش میشد من این خونه رو تمیز کرده باشم ؟ منی که همیشه از این جور کارها متنفر بودم و با هر بهونه ای از زیرشون در می رفتم ! کمرم چقدر درد میکرد . خودم رو روی مبل انداختم و چشمام رو بستم تا یه کم استراحت کنم ! در خونه رو زدند . به سرعت دمپایی هامو پوشیدم و برای باز کردن در رفتم . شخص مورد انتظارم رو پشت در پیدا کردم .
« بازم تو ؟! »
نسرین منو کنار زد و وارد شد .
« خاک بر سرت پانته آ . آدم با یه مهمون این طوری برخورد میکنه ؟ »
درو بستم و به دنبال نسرین وارد پذیرایی شدم .
« تو که دیگه مهمون حساب نمیشی ! هر روز خدا اینجا ولویی ! »
نسرین روی مبل نشست و گفت : « بده که میخوام تنها نمونی و افسردگی نگیری ؟ »
« چی میخوری ؟! »
« امروز دلم میخواد یه لیوان شربت آلبالو بخورم اونم خنک خنک ! »
چقدر نسرین پررو بود .
کنارش نشستم و لیوان شربت رو جلوش گذاشتم .
« بفرما اینم شربت ! »
لیوان رو برداشت و گفت :
« مرسی عزیزم ! .......رنگشو نگا ! آدم عشق میکنه وقتی بهش نگاه میکنه ! »
یه کم از شربتش رو خورد و گفت :
« امروز اتفاق تازه ای نیفتاده ؟ »
همون طور که با موهام بازی میکردم گفتم :
« نه ! امروزم مثل روزای قبل بود . »
« پانته آ تو واقعا عرضه نداری توجه یه مردو به سمت خودت جلب کنی ؟ »
« نسرین تو مگه پسرداییت رو نمی شناسی ؟ مثل یه تیکه سنگ میمونه !! صبح میره شرکت شب برمیگرده ! اصلا هم به من توجهی نداره ! اگه تو هر روز نمی اومدی به من سر بزنی حتما تا الان از تنهایی مرده بودم ! »
« حقته پانته آ خانوم . بکش ، یادته چقدر بهت اصرار کردم که پیش خودم بمونی ؟! یادته چقدر گفتم نیا تو این خونه ؟! یادته ؟! اما تو چی کار کردی ؟! پاتو تو یه کفش کردی که من میخوام برم خونه کیارش ! »
« نسرین تو رو خدا نمک به زخمم نپاش !! من چقدر می تونستم پیش تو بمونم ؟ یه هفته ؟ دوهفته ؟ یه ماه ؟ چقدر ؟ بالاخره باید راه خودمو می رفتم یا نه ؟! من غیر از خونه کیارش هیچ جایی رو نداشتم ! .... خونه شوهرم ! »
با تمسخر گفت : « شوهرت ؟؟! »
باقی مانده شربتش رو با حرص نوشید و گفت : « هنوزم وقتی یادم میاد چقدر تحقیرت کرد تا تو خونه رات بده دلم میخواد بکشمش ! »
از یادآوری اون روزا تنم لرزید .یاد طرد شدن از خونه پدری ...یاد رفتار های پدرم ... یاد اون 3 روزی که پشت در آپارتمان کیارش نشستم تا اون منو تو خونش قبول کنه ! قلبم دستخوش طوفان شد . سرم رو محکم تکون دادم تا از دست افکار مزاحم راحت بشم . نسرین محکم دستم رو گرفت و گفت :
« پانته آ باید یه نقشه بکشیم تا تو بتونی قلبش رو بدست بیاری ! »
« نقشه ای هم مونده که نکشیده باشیم ؟ »
« آره که مونده ... کلی نقشه می تونیم بکشیم مثلا .... مثلا ... »
« مثلا چی ؟! »
« شنیدی که میگن راه دستیابی به قلب یه مرد شکمشه ؟! »
« خب ؟! »
« خب و مرض ... تو باید با غذاهای خوشمزه قلبشو به دست بیاری ! »
« خر نشو ! اون قلبی نداره که من بخوام بدستش بیارم ! ...... تازه ... تو که میدونی دست پخت من چقدر افتضاحه ! هر شب براش از رستوران غذا میگیرم ! »
« اَه پانته آ تو به هیچ دردی نمی خوری ... خوب آشپزی یاد بگیر دیگه ! »
« اه .. نسرین چرا منو خودتو گول میزنی ؟ این کارا هیچ فایده ای نداره ! »
« تو تلاشتو بکن شاید نتیجه داد ..... سعی کن قورمه سبزی رو خوب یاد بگیری ! کیارش عاشقشه ! »
« واقعا ؟! »
« پانته آ ؟؟!.... تو اینو نمی دونستی ؟ »
« نه .... خوب ... »
« تو باید رابطه ات رو با کیانا خوب کنی ! اون خیلی می تونه بهت کمک کنه ! »
« نسرین اون به من به چشم دشمن خونیش نگاه میکنه ! اون وقت تو از من میخوای باهاش دوست بشم ؟ می فهمی چی میگی ؟ »
« میدونم سخته ولی تو باید این کارو بکنی پانته آ »
« این کار سخت نیست غیر ممکنه ! »
نسرین خواست جوابم رو بده که صدای موبایلش بلند شد . نگاهی به صفحه ی گوشیش انداخت و زیر لب غر غر کرد . خندیدم و گفتم : « مهرانه ؟ »
« آره دیگه ! مثل کنه چسبیده بهم ! »
« بده که انقدر دوستت داره ؟! »
« پانته آ اگر خفه نشی میزنم لهت میکنم ! »
دستامو به حالت تسلیم بالا بردم و گفتم :
« من گردنم از مو باریک تره ! ولی میخوام آخرین حرفم رو بزنم . پسر عموی بیچاره ام به خاطر تو ، تو ایران موندگار شد ، نمی خوای یه ذره باهاش مهربون تر باشی ؟! »
سزای این حرفم نیشگونی بود که با بی رحمی تمام از بازوم گرفته شد . فکر کنم جاش کبود بشه ! یه ساعت بعد نسرین رفت و دوباره تنها شدم . دوباره موهای سیاه شب تو آسمون رها شد . نگاهی به تلفن انداختم . باید به رستوران زنگ میزدم و غذا سفارش میدادم . یاد حرف نسرین افتادم . « باید آشپزی یاد بگیری ! » . میز شام رو برای یه نفر آماده کرده بودم . من هیچ وقت با کیارش سر یه میز نمی نشستم ، نمی خواستم اشتهاش رو کور کنم ! فقط از دور غذا خوردن اونو تماشا میکردم . همه چیز مرتب بود . صدای چرخیدن کلید تو قفل در باعث شد تا استرس بگیرم . لباسم رو مرتب کردم و به پیشواز کیارش رفتم . خسته بود .
« سلام خسته نباشید ! » سکوت !!!!!!!!!!! نگاه پرغرورش رو به سمت من نگرفت .
مثل هر شب بعد از خوردن شام به اتاقش رفت و نگاه منو به در اتاقش میخکوب کرد !
به پای پدرم افتادم و گریه کنان گفتم : « خواهش میکنم یه لحظه به حرفام گوش کن . خواهش میکنم ! »
پدرم از روی مبل راحتی اش بلند شد و بازوم رو گرفت و با خشونت از روی زمین بلندم کرد و گفت :
« از این جا برو چند دفعه باید بگم که نیا به این خونه ؟ من نمی خوام به حرفات گوش بدم ! » . منو کشون کشون به سمت در می برد .
آستین کتش رو تو چنگم گرفتم و التماس کردم : « فقط یه لحظه ! بابا تو رو خدا !!! »
نصف صورتم از سیلی محکمی که خوردم آتیش گرفت . ولی درد سیلی در مقایسه یا دردی که تو قلبم بود هیچی به حساب نمی اومد . فریاد پدرم در اتاق پیچید :
« به من نگو بابا ! »
در اتاق مطالعه پدرم به شدت باز شد و بی بی وارد اتاق شد . نگرانی و غصه از سر و صورتش میبارید . بازوم رو از دست پدرم بیرون کشید و گفت :
« احسان این چه کاریه که با دخترت میکنی ؟ »
به آغوشش پناه بردم و زار زار گریه کردم . محکم منو بغل کرد و موهام رو بوسید .
« مادر انتظار رفتار بهتری رو از من داری ؟ اونم بعد از اون .... »
ادامه حرفش را نگفت . عصبانیش رو با مشتی که به دیوار زد نشونم داد .
می دونستم حرف زدن من عصبانیش میکنه اما دلم رو به دریا زدم و گفتم :
« بابا به همون خدایی که می پرستی قسم میخورم که بین من و کیارش هیچی نبود و نیست ! »
طبق پیش بینیم خیلی عصبانی شد .
« فکر میکنی من خرم ؟ نکنه می خوای بگی شما نبودید که تو اون کثافت خونه تو بغل هم داشتید عشق می کردید ؟ بی آبرو....» و خواست دوباره بهم حمله کنه که بی بی خودش رو بین ما انداخت و جلوی پیشروی پدرم رو گرفت !
« احسان آروم باش !.... به حرفاش گوش بده ! »
« مامان ازم نخواه آروم باشم چون نمی تونم ! تو که بهتر از هر کسی میدونی این دختر چه بلایی سر ما آورد ! آبروی منو برد ، تمام اعتبارم دود شد و رفت هوا ، همه دارند پشت سرمون حرف میزنند .... اگه پریسا به این حال و روز افتاده تقصیر اینه ! » و با انگشتش منو نشون داد .
از شدت گریه شونه هام میلرزید . چه جوری باید بهش توضیح میدادم وقتی نمی خواست حرفم رو گوش بده ؟! ناله کردم :« بابا ؟؟؟! »
گوش هاش رو گرفت و گفت : « به من نگو بابا . من دیگه دختری به اسم تو ندارم ! فرض میکنم تو رو هم سالها پیش با مادرت دفن کردم ! ... یه چیز دیگه !!!! از ارث محرومی ! »
ارث برام مهم نبود . هیچی برام مهم نبود ! فقط می خواستم یه بار دیگه آغوش پدرم رو به دست بیارم . رو به روش زانو زدم .
« دیگه نیا اینجا ! دیدنت عذابم میده ! دلم نمی خواد ببینمت . »
به چشماش نگاه کردم . واقعا انقدر ازم بدش می اومد ؟ خیلی سخت بود که باور کنم یه روزی گل سر سبدش بودم ! برای یه لحظه برق یه اشک رو تو چشماش دیدم . نه ... هنوزم دوسم داره نمی تونه اینو مخفی کنه ! هر چی باشه اون یه پدره ! خیلی سریع از اتاق بیرون رفت . من موندم و آغوش تشنه بی بی ! انقدر گریه کردم که تقریبا هیچ اشکی برام باقی نموند . بی بی آروم آروم برام لالایی می خوند.
« بی بی حداقل تو حرفمو باور کن ! »
« من کاملا حرفاتو باور میکنم . می دونم که تو نقشه نکشیدی که عشق خواهرت رو ازش بدزدی ! من همه چیزو می دونم ! مطمئنم پدرتم میدونه اما وقتی حال و روز خواهرت رو می بینه آتیش میگیره و نمی تونه بی تفاوت باشه ... ! خواهرت خیلی افسرده اس !!! »
سرم را به علامت فهمیدن تکان دادم . صدای فریاد خاله از بیرون اتاق بلند شد :
« پانته آ اینجاس ؟ برای چی اجازه دادین بیاد تو ؟ » دلم برای مستخدم هایی که به خاطر من سرزنش می شدند سوخت . خاله وارد اتاق شد . از چشماش نفرت می بارید . از رو زمین بلند شدم و ایستادم . بی بی خیلی مضطرب بود . از درگیری که ممکن بود بین منو خاله پیش بیاد می ترسید . خاله خیلی عصبانی چند قدم جلو اومد و رو به روم ایستاد . بی بی می خواست منو پشت خودش پناه بده اما من نمی خواستم قایم بشم .
« دختره ی چشم سفید ... این بود دستمزد من ؟! منی که جوونیمو فدای تو کردم ؟ مادری کردم برات ... اون روزی که زیر پای کیارش می نشستی به این چیزا فکر میکردی ؟ »
بعضی از حرف ها چقدر تیز تر از شمشیرند . شمشیر فقط جسمو زخمی میکنه اما حرف ها تمام وجودو نابود میکنن ! خسته بودم چرا هیچ کس حرفم رو باور نمی کنه ؟
اشک های خاله روی گونه هاش روون بود . مسیر اشکاش رو دنبال می کردم . از چشم ها تا پایین چونه !
« چرا جوابم رو نمیدی ؟ اصلا چی داری که بگی ؟ زبونت بایدم کوتاه باشه بعد از اون کاری که کردی ! نگاهم رو به سمت صورت بی بی گرفتم ، نگرانی تو چشماش بیداد میکرد . می ترسم اگه یه کم بیشتر اینجا بمونم حال بی بی بد بشه ! بهتره زودتر برم ،نسرین تو ماشین منتظرمه !!!!! ......... خسته از مرور خاطرات گذشته روی تخت جابه جا شدم . از شبا متنفر بودم چون وقتی که سعی داشتم بخوابم خاطرات گذشته تمام تلاشم رو از بین می بردند و شکنجه ام میدادند . پنج ماه از اون زمان میگذره ! چهار ماهه که خانواده ام رو ندیدم اونا اصلا ایران نیستند . من تنهای تنهام ! آخرین باری که پدرم رو دیدم تو دادگاه بود ، جایی که با کیارش ازدواج کردم . پدرم با این که اتفاقی بین من و کیارش نیفتاده بود و گواهی پزشک قانونی این حرفو ثابت میکرد حاضر نشد از شکایتش علیه کیارش صرف نظر کنه و کیارش رو مجبور کرد که باهام ازدواج کنه ! پدرم از من یه تحمیلی ساخت . بی بی گاهی وقتا بهم تلفن میکنه ولی این باعث نمیشه که حالم بهتر شه ! دلتنگی من خیلی بزرگه درست به اندازه ی بغضی که تو گلوم گیر کرده ! به خودم که اومدم دیدم ساعت هشته ! با خستگی بلند شدم تا صبحانه کیارش رو آماده کنم !

بالاخره امروز بعد از چند ماه تمرین تونستم قورمه سبزی رو عالی درست کنم . انقدر خوشحال شدم که هر کی منو می دید فکر میکرد رتبه اول کنکور شدم که انقدر خوشحالم . خوب جای خوشحالی هم داشت من استعدادی تو آشپزی کردن نداشتم . اما الان بهتر از یه سر آشپز ماهر می تونستم قورمه سبزی درست کنم . نسرین هم خیلی خوشش اومد و تشویقم کرد . فردا شب تولد کیارشه ! 27 ساله میشه ! دلم می خواد واسه شب تولدش قورمه سبزی درست کنم باید یه هدیه ی قشنگ هم براش بخرم . میدونم تو این وضعیت از جشن تولد خبری نیست ! فقط منم و کیارش . از الان هیجان دارم . کاش بتونم کیارش رو خوشحال کنم . اگه بقیه شبها از فکر و خیال نمی تونستم بخوابم امشب از استرس خوابم نمی بره ! خوبه باز ! حداقل یه تنوعی ایجاد میشه ! شب جلوی کیارش خیلی سعی کردم عادی رفتار کنم خوب ... یعنی مثل همیشه باشم . هر چند مطمئنم اگه هیجانم رو نشون می دادم اون یه ذره هم اهمیت نمی داد . کیارش امروز صبح زودتر از همیشه رفت شرکت . ( کیارش یه شرکت وارد کننده ی دارو داره ! ) منم سریع رفتم بیرون تا کادو بخرم . یه ساعت خریدم . به نظر خودم خیلی شیک بود مطمئن بودم اونم خوشش میاد . چه حس خوبی دارم امروز ! وقتی داشتم برمی گشتم خونه چند تا شمع عطری هم خریدم . نمی دونم چرا این عقربه های ساعت از همیشه تنبل ترند و از جاشون تکون نمی خورند . یه لباس خوشگل پوشیدم و منتظر موندم . انتظارم زیاد طول کشید و حوصله ام سر رفت . کیارش همیشه زودتر از اینا می اومد خونه ! می ترسیدم به موبایلش زنگ بزنم ! از سر بیکاری دوباره به گوشه و کنار خونه سرک کشیدم و میز شام رو دوباره مرتب کردم . 10 دقیقه بعد کیارش اومد . لبخندم پنهان نمی شد . اصلا چرا باید پنهان می شد ؟! کیارش مثل همیشه یخ بود . سلام کردم . کتش رو درآورد . خواستم کتش رو بگیرم تا آویزون کنم اما بدون توجه به دست دراز شده ی من خودش کتش رو آویزون کرد . پانته آ آروم باش . رفت تا دست و روشو بشوره منم تو پذیرایی منتظرش شدم . فضای نیمه تاریک پذیرایی با شمع های عطری روشن دلفریب بود . جعبه ساعت رو پشتم گرفتم تا وقتی میاد بهش بدم . تو ذهنم داشتم چیزایی که می خواستم بهش بگم رو تکرار میکردم . اومد . تعجب کرد اینو از وقفه ی کوتاهی که بین قدم هاش افتاد فهمیدم . اما به روش نیاورد . اومد پشت میز نشست . غذا برای خودش کشید . منم آروم دور ترین صندلی به کیارش رو عقب کشیدم و پشت میز نشستم . حواسم بود که جعبه ساعت دیده نشه . غذاشو کامل خورد و خواست بلند شه که گفتم : « میشه یه لحظه صبر کنید ؟! »
اخم کرد اما دوباره نشست . نزدیکش رفتم و جعبه ی ساعت رو گذاشتم جلوش . زیر لب گفتم : « تولدت مبارک . »
مکثش طولانی بود اما بالاخره جعبه ساعت رو برداشت و باز کرد . یه کم به ساعت خیره موند بعد آروم سرش رو بالا آورد و به من نگاه کرد . نگاهم رو از چشماش بر نمی داشتم . یه کم بعد کیارش یه لبخند زد . با خیال راحت منم لبخند زدم . اما یه دفعه یه برقی تو نگاهش دیدم . برای این که بفهمم اون برق چی بود فرصتی نداشتم چون نگاهم با جعبه ساعتی که به سمت بوفه بزرگ سالن پرتاب شد از نگاهش جدا شد . با صدای شکستن شیشه های بوفه و کریستال های داخل اون دلم لرزید. اشکام بدون اجازه روی گونه هام خط انداختند . صدای فریاد کیارش کل خونه رو برداشت :
« واسه من هدیه می خری ؟ میدونی بزرگترین هدیه ای که می تونی به من بدی چیه ؟! گورتو از زندگیم گم کن . الان نزدیک ده ماهه که زندگیمو جهنم کردی . ... پریسا رو ازم گرفتی !!! از زندگی من برو بیرون ! »
جمله آخرشو خیلی شمرده گفت . اصلا می فهمید که با من چی کار میکنه ؟ از پشت میز بلند شد تا بره به اتاقش . اشکام رو پاک کردم و دنبالش راه افتادم . آستینشو کشیدم و وقتی برگشت تا نگام کنه یه سیلی محکم کوبیدم تو گوشش ! انقدر عصبانی بودم که اگه این کارو نمی کردم سکته می کردم . کیارش برای یه لحظه مات موند اما عصبانیت خیلی زود جایگاه خودش رو پیدا کرد . دستش رو بالا برد . قبل از این که دستش رو صورتم پایین بیاد با مشت به سینه اش کوبیدم و گفتم :
« تو یه احمقی . یه خودخواه عوضی ... فقط به خودت فکر میکنی ! تو لیاقت هیچی رو نداری ! هیچی ! می دونی چقدر زحمت کشیدم برای امشب ؟؟ میدونی اون غذایی که خوردی رو من درست کرده بودم ؟ ..... حق من این نیست ! منم مثل تو همه چیزمو از دست دادم . چرا انقدر دلم رو می شکنی ؟ » اشکام رو دیگه نمی تونستم کنترل کنم . ازش فاصله گرفتم و به حالت دو به اتاقم رفتم . ازت متنفرم کیارش ! روی تخت افتادم و از ته دل گریه کردم .
اصلا یادم نمیاد کی خوابم برد . راستش اهمیت زیادی هم نداشت که بدونم . تمام شب گذشته رو به فکر کردن درباره ی حرفای کیارش گذرونده بودم .به تنفرش !! کاش می فهمید منم مثل خودش دارم عذاب می کشم ! فکر این که من جای خواهرم رو تو این خونه به زور اشغال کردم مثل خوره منو می خورد . چرا سرنوشت من این طوری شد ؟ گریه ! گریه ! گریه ! بالش رو جلوی دهنم گرفته بودم تا صدای گریه ام رو نشنوه ! همینم کم بود که از فردا بخاطر گریه کردن مسخره ام کنه ! کاش مادرم کنارم بود . نمی تونم همه ی حرفای دلم رو به نسرین بگم . میدونم همین الانشم به خاطر من کلی غصه می خوره نباید بیشتر از این ناراحتش کنم . صبح از اتاقم بیرون نرفتم . اصلا دلم نمی خواست با کیارش رو به رو بشم ! نباید اجازه بدم بیشتر از این ناراحتم کنه !!! باید مثل خودش بشم . یه کم خوابیدم و بعد بلند شدم . موهای پریشونم رو با یه گیره بالای سرم جمع کردم . تختم رو مرتب کردم و از اتاق رفتم بیرون . شیشه های شکسته وسط سالن دوباره آتیشم زدند . چشمام بین شیشه ها برای پیدا کردن ساعت می چرخیدند. بالاخره پیداش کردم . با احتیاط ساعت رو از زیر شیشه ها بیرون کشیدم . فقط شیشه اش شکسته بود بقیه جاهاش سالم بود . همون طور که ساعت رو وارسی می کردم تصویر چشمام تو یکی از شیشه ها به چشمم خورد . چقدر باد کرده بودند . وحشتناک شده بودم . دماغمم هنوز قرمز بود . نگاهم رو از شیشه جدا کردم و آهی کشیدم . ساعت رو تو جعبه جواهراتم گذاشتم . یه یادگاری بود هر چند تلخ ! داشتم خورده شیشه ها رو جمع می کردم . همه ی ظرف هایی که تو بوفه بود شکسته بود ! مطمئن بودم همسایه ها دیشب صدای ما رو شنیده اند احتمالا الانم دارند پشت سرمون حرف میزنند . ناهارم رو که خوردم دوباره خوابیدم . چشمام خیلی می سوخت ! نرمی بالشم چقدر آرامش بخش بود منو یاد آغوش بی بی می انداخت ! وقتی بیدار شدم اتاقم کاملا تاریک بود . آباژور رو روشن کردم و چشمام رو مالیدم و به ساعت نگاه کردم . 8/30 . چقدر زیاد خوابیده بودم . دستام رو کشیدم . خیلی کیف میده ! خمیازه ی طولانی ای که کشیدم باعث شد چشام نمناک بشه ! الان یه دوش آب خنک خیلی می چسبه ! بدون این که لباسام رو دربیارم زیر دوش آب ایستادم و روی حرکت آب روی بدنم تمرکز کردم . کم کم لباسام رو در آوردم . دیگه خودم رو واسه چیزی که ارزش نداره ناراحت نمی کنم ! کیارش زندگیت رو نابود می کنم . اینو بهت قول میدم ! لباس پوشیدم و یه حوله دور موهام پیچیدم . از اتاق رفتم بیرون . کیارش اومده بود . پشت میز نشسته بود و داشت چای می خورد . نگام نکرد . منم بدون این که بهش نگاهی بکنم به آشپزخونه رفتم و از غذای دیشب گرم کردم . وقتی گرم شد تا آخرش رو خوردم و ظرف ها رو تو سینک رها کردم . فعلا حوصله ظرف شستن ندارم .
دستی به شکمم کشیدم . داشت می ترکید . رفتم و رو مبل رو به روی تلویزیون لم دادم . سریال مورد علاقه ام الان شروع میشه ! از اون سریال های کمدی عشقی بود . اصلا حواسم به سریال نبود چون تمام مدت زیر زیرکی داشتم کیارش رو دید میزدم . هنوز نرفته بود تو اتاقش . حتما منتظر بود مثل هر شب براش غذا ببرم . کور خوندی آقا کیارش دیگه از این خبرا نیست . سریال که تموم شد یه خمیازه ی نمایشی کشیدم و بلند شدم تا برم تو اتاقم که صداش در اومد :
« هوی ... شام چی شد ؟ » صداش گرفته بود و خش داشت . قلبم باز تند تند میزد . لعنت به تو !
همون طور که پشتم بهش بود گفتم : « شام جنابعالی تو جیب من نیست که ! زنگ بزن رستوران غذا سفارش بده ! اشتراک 983 ! »
آروم از جاش بلند شد و به سمتم اومد و با تمسخر گفت :« اه .. اینطوریه ؟ وظیفه ات تو این خونه چیه ؟ اگه یادت نمیاد باید یادآوری کنم که وظایف یه خدمتکار رو داری ! باید خونه رو تمیز کنی و غذا آماده کنی ! البته تو که عرضه ی غذا درست کردن نداری !!!! باید از رستوران سفارش بدی تا بیارن ! »
با خشم به سمتش برگشتم و گفتم : « دیگه این کار ها رو نمی کنم . من خانم این خونه و زن تو اَم . چه خوشت بیاد چه خوشت نیاد ! اگه هم به رفتارم اعتراضی داری می تونی در خواست طلاق کنی ولی بدون من از مهریه ام نمی گذرم . » مهریه من یه دست و یه پای کیارش بود . برای همین کیارش تا حالا از من جدا نشده بود . اگه مهریه ام هر چیزی غیر از این بود کیارش خیلی قبل تر از اینا منو طلاق داده بود . حتی اگه مهریه ام تمام ثروتش بود !
طوسی چشمای کیارش از خشم می درخشید . پوزخندی زدم و خواستم به اتاقم برم که بازوم رو گرفت و کشید :
« ببین خانم کوچولو ، تو خیلی ریز تر از اونی هستی که منو تهدید کنی ! من هر کاری بخوام می تونم بکنم . فهمیدی ؟ بهتره منو بیشتر از این عصبانی نکنی چون بد می بینی !!! شاید به سرم بزنه و ( کنار گوشم خیلی آروم گفت ) بکشمت ! »
بازوم رو از دستش بیرون کشیدم و گفتم : « من با این حرف ها نمی ترسم ! »
« بهتره بترسی ! من اصلا باهات شوخی ندارم ! » قیافه ی جدیش گواه حرفش بود .
همون طور که بهم خیره مونده بود عقب عقب رفت و بعد یه لبخند شیطانی تحویلم داد . موهای تنم از دیدن لبخندش سیخ شد . کتش رو برداشت و رفت بیرون . احتمالا رفت رستوران تا یه دلی از عزا دربیاره ! من همون طور وسط سالن خشکم زده بود یعنی واقعا جدی گفت که ممکنه منو بکشه ؟ دلم نمی خواد اعتراف کنم ولی ازش می ترسم ! انگیزه ی کافی برای این کارو داره !
داشتم از اینترنت دستور پخت سوفله گوشت رو می گرفتم که صدای زنگ تلفن بلند شد . از پشت کامپیوتر بلند شدم و به سمت تلفن دویدم .
« بله؟ » نفس نفس می زدم .
صدای خوش آهنگ زنی از آن سوی خط گفت : « سلام پانته آ جان »
امممم ........صداش برام آشنا بود اما نمی تونستم به خاطر بیارم که این صدا رو کجا شنیدم .
« سلام .... ببخشید شما ؟! »
صدای خنده ی زن گوشم رو نوازش داد .
« عزیزم واقعا منو نمی شناسی ؟ »
نمی دونستم باید چی بگم . ساکت موندم تا خودش بگه !
در حالی که سعی می کرد خنده اش رو تو صداش نشون نده گفت : « کدوم عروسیه که مادر شوهرش رو نشناسه ؟ »
« چی ؟؟! » این دیگه چه جور شوخی ای بود ؟ این مدلیش رو دیگه ندیده بودم ! صداش خیلی جوون تر از صدای یه زن 40 سال به بالا بود .
« پانته آ چرا انقدر تعجب کردی ؟ انقدر سخته که باور کنی من مادر کیارشم ؟ » صداش خیلی مهربون بود .
مخم گیرپاچ کرد . مادر شوهرم ؟! چقدر این اسم برام غریبه بود !!! مادر شوهر !!! اصلا تو دهنم نمی چرخید . ... من مادر کیارش رو از وقتی که با کیارش ازدواج کرده بودم ندیده بودم . 10 ماه از ازدواجم می گذشت . چرا حالا به من زنگ میزد ؟ یه نیشگون از پام گرفتم تا مطمئن بشم که بیدارم . درد و سوزشش این اطمینان رو بهم داد .
« پانته آ عزیزم ... صدامو می شنوی ؟ »
با تته پته گفتم : « بَ .... بله »
دوباره خندید و گفت : « می دونم چرا تعجب کردی ... واقعا متاسفم که قبلا برای دیدنت نیومدم ، راستش می خواستم بیام ولی کیارش .... » حرفش رو ادامه نداد . صدای نفس عمیقش رو شنیدم . از حرص شروع به کندن پوست لبم کردم . کیارش موذی ... کثافت ...مگه این که دستم بهت نرسه تمام موهای سرت رو دونه دونه می کنم . پس تقصیر تواِ که هیچ کس از فامیلات برای دیدن من نیومدند ..... حواسم رو به ادامه ی حرفای مادر شوهرم جمع کردم . بعدا هم می تونستم حرص بخورم .
« گذشته ها گذشته و صحبت از اون فایده نداره ! الانم می خوام گذشته رو جبران کنم !!! زنگ زدم تا ازت بپرسم نمی خوای برای شام از ما دعوت کنی ؟ من دوست دارم بیام عروسم رو ببینم و دستپختش رو امتحان کنم . »
به به !!! بز آوردن من شروع شد . می خواد دستپخت منو امتحان کنه ؟؟! اِی خدا.... چرا منو آشپز نیافریدی ؟ خودش رو برای شام دعوت کرد حالا من چی کار کنم ؟




برچسب ها : رمان در حسرت آغوش تو - قسمت پنجم , رمان در حسرت آغوش تو , رمان , رمان و داستان , بهترین رمان ها , خواندن رمان عاشقانه ,

ادامه مطلب ... نظرات :


صفحات جانبی
نویسندگان

آمار بازدید

کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :

    بروزرسانی :

درباره ما

همه جوری هست تو این وبلاگ
رمان
داستان
جک
اس ام اس
و ...

    ایجاد کننده وبلاگ : Scorpion

Page Rank

  • طراحی قالب توسط پارس تولز
  • ParsTools.Com
.CopyRight © 2010 - 2011 razdan Group , All Rights Reserved ©