تبلیغات
رمان و داستان

 رمان و داستان

رمان در حسرت آغوش تو - قسمت ششم

نویسنده: Scorpion پنجشنبه 13 تیر 1392 دسته بندی : رمان در حسرت آغوش تو ,
نوع : رمان

نام : در حسرت آغوش تو - قسمت ششم

نویسنده :  niloofartavoosi


« قدمتون روی چشم .... خیلی خوشحال میشم تشریف بیارید . » چیز دیگه ای می تونستم بگم ؟! جواب سوالم رو می دونستم .... نه!!!! .... از اون نه های گنده !!!
« پس ما فردا شب برای شام میایم . »
نزدیک بود گریه ام بگیره . به سختی گفتم : « منتظرتون هستم . »
خندید و گفت . « پس تا فردا !!!! »
به محض اتمام مکالمه افکار مختلف تو ذهنم ویراژ دادند .... وای خدا جون تحمل نگاه های یخی کیانا رو ندارم ! پدر کیارش ممکنه چطور رفتار کنه ؟ سعی کردم بدترین عکس العملی که ممکنه از خودش بروز بده رو تجسم کنم اما موفق نشدم . سردم شده بود . احتمالا رنگمم پریده بود . بدتر از همه کیارش بود با اون اخلاق گندش ... احتمالا جلوی خانواده اش یه جور باهام رفتار میکرد که از خجالت بمیرم . کاش بی بی الان اینجا بود ! خب باید بگردم یه رستوران خیلی توپ پیدا کنم !!! .... نسرین .... می تونم باهاش مشورت کنم ! به سمت تلفن شیرجه زدم و شماره نسرین رو گرفتم . یه بوق ... دو بوق ... اَه جون بکن دیگه نسرین . بالاخره جواب داد .
« سلام پانی خوشگله! چی شده یادی از ما کردی ؟ »
« نسرین بدبخت شدم . » نمی دونم چرا گریه ام گرفت . گل بود به سبزه نیز آراسته شد . رنگم انقدر پریده بود که شبیه یه روح شده بودم . تازه با این گریه ای که می کردم . دو تا چشم خون آلود هم به قیافه ی به هم ریخته ام اضافه میشد . قیافم عین ماسک های وحشتناک شب هالووین میشد .
صدای نگران نسرین منو از فکر و خیالاتم بیرون کشید :
« چی شده پانته آ ؟؟؟ چرا گریه می کنی ؟؟..... کیارش زدتت ؟؟ »
« نه ... بدتر از این حرفاست . »
« ..... پس حتما رفته زن گرفته !!! »
دیگه داشت حرصم رو در می آورد . « نسرین نمی خواد مغز پوکت رو به کار بندازی .... بهت میگم ... مادر و پدر کیارش با کیانا می خوان بیان اینجا ! »
« ها ؟؟! »
« کمکم کن نسرین ... من خیلی گیج شدم ! استرس دارم . » به دستام که می لرزیدند نگاه کردم . واقعا نمی دونستم با آدمایی که دل خوشی ازم نداشتند چطور برخورد کنم ! مادر کیارش جزء نگرانی های منو نبود . ولی کیانا حسابی منو می ترسوند . جای تعجب نداشت که او از من متنفر بود . اون دلش می خواست بهترین دوستش پریسا زن داداشش باشه نه من ! شایدم ....
« ببین پانته آ خونسرد باش ... الان میام پیشت تا با هم صحبت کنیم ! »
« منتظرتم . »
گوشی رو روی دستگاه گذاشتم و دستام رو زیر بغلم گرفتم تا گرم بشند .


یه بار دیگه به آینه نگاه انداختم . از بس لبم رو جویده بودم رژ لبم پاک شده بود . دوباره رژ زدم . چند قطره عرق روی پیشونیم ظاهر شد. سریع با پشت دستم پاکشون کردم . اگه اضطراب و تشویش توی صورتم رو نادیده می گرفتم خیلی زیبا به نظر می اومدم . البته با اون همه لوازم آرایشی که استفاده کرده بودم میمونم اگه بود خوشگل میشد ! موهام رو باز کردم و روی شونه هام ریختم . حالا دیگه تا کمرم می رسیدند . من تا امشب جلوی کیارش شال سرم میزاشتم . میدونم مسخره اس ! اما اصلا روم نمی شد .با کیارش راحت نبودم . چشمای سیام با اون مژهای بلند زیر چتر موهام زیباتر و گیرا به نظر می اومدند . نگرانی توی نگام بیداد می کرد. حاضرم نصف زندگیم رو بدم تا امشب زودتر بگذره . با دلشوره روی تختم نشستم . دو ساعته که منتظر اومدن مهمون هام هستم . یعنی از ساعت 5 عصر . همه چیز واسه برگزاری یه شام خانوادگی آماده است . اما من احساس تنهایی می کنم . کاش امشب نسرین هم می اومد . کاش !!!!! نسرین دیروز کلی بهم چیز یاد داده بود تا بتونم امشب رو به خیر و سلامت بگذرونم . برای شام دو نوع غذا سفارش داده بودم . کباب قشقایی با باقالی پلو و فارفاله میگو با سس قارچ . از روی تختم بلند میشم و از اتاق میرم بیرون . کیارش تو سالن نشسته و با لپ تاپش سر و کله میزنه ! اخم هاش تو همه ! از دیشب این شکلیه ! وقتی بهش گفتم قراره خانواده اش بیان خیلی عصبانی شد و بهم ریخت . کلی هم غرغر کرد . فکر کنم اگه می تونست و روش میشد زنگ میزد و دعوت رو پس می گرفت . هر چند من تو این دعوت نقشی نداشتم . مادرش خودش خودشو دعوت کرده بود . چه خانواده ی عجیبی بودند . آروم رفتم کنارش روی مبل نشستم . سرش رو به طرفم برگردوند . چند ثانیه بهم خیره موند . نگاهش روی موهام می چرخید . بعد از چند لحظه با اخم چشم غره ای بهم رفت. سرم رو پایین انداختم و همون طور که با موهام بازی می کردم گفتم :
« کیارش ؟! »
محکم روی کیبورد لپ تاپش کوبید . این که چیزی ازش بخوام از مرگ برام بدتر بود . ولی مجبور بودم ....
« می خوام .... می خوام ازت خواهش کنم امشب یه کم باهام خوش رفتار باشی ! »
« چی ؟ »
به ساعت نگاه کردم . هر لحظه ممکن بود مهمون ها سر برسند پس فرصت زیادی نداشتم . به سیم آخر زدم و حرف دلم رو زدم .
« ببین کیارش . نمی خوام پدر و مادر یا خواهرت از رابطه ی خوبی که باهم داریم چیزی بفهمند . دلم نمی خواد ...... دستی به موهام کشیدم و ادامه دادم : لطفا جلوی اونا منو تحقیر نکن ! » کیارش پوزخندی زد و گفت : « اگه من جلوی اونا تحقیرت کنم چی کار میکنی ؟ »
آب دهنم رو به سختی قورت دادم و گفتم : « منم متقابلا همین کارو با تو می کنم . اون وقت آبروت جلوی خانواده ات میره !! تو اینو می خوای ؟ »
لپ تاپش رو آروم بست و با آرامش گفت : « ...از کدوم آبرو حرف میزنی ؟ من آبرویی پیششون ندارم !......میدونی آبروی من کی جلوی اونا رفت ؟ همون وقتی که پدرم اومد کلانتری و منو قاطی اون آشغالای مست دید ! من هیچ کاری نکرده بودم ولی اونجا بودم ... فقط به خاطر تو ! اون موقع آبروی من رفت . »
حالا کیارش رو می فهمیدم . حق رو بهش دادم که چشم دیدن منو نداشته باشه. اون خیلی بهتر از اونیه که همچین ازدواجی داشته باشه ! می دونم هنوزم چشم خیلی از دخترا دنبالشه ! ولی ای کاش یه کم منو می دید .
« من باهات خوش رفتاری نمی کنم ! » به اخمم نگاه کرد و گفت :
« ولی باهات بد رفتاری هم نمی کنم !!! فقط امشب . »
به چشمام گردشی دادم و گفتم : « این آخرین باری بود که ازت چیزی خواستم . »
از جاش بلند شد و با تمسخر گفت : « باید حرفتو باور کنم ؟! »
جوابش رو ندادم . واسه هر چیزی که می گفتم یه چیزی تو آستینش داشت .
صدای زنگ آیفون بلند شد . کیارش یه نیم نگاهی به من که رو مبل خشکم زده بود انداخت و پوزخند زد . به سمت آیفون رفت و در رو باز کرد . با بیزاری روم رو از کیارش برگردوندم و از جام بلند شدم تا بیشتر از این نتونه منو مسخره کنه ! به پیشواز مهمون هام رفتم .

از موقعی که سر میز شام نشسته بودیم بیشترین سعی ام رو کرده بودم تا نگام از بشقابم جدا نشه . اون موقعی هم که سرم رو بالا می گرفتم فقط به مادر شوهرم نگاه می کردم که مدام به من لبخند میزد . مادر کیارش رو انگار که امشب برای اولین بار می دیدم . یه زن زیبا و ظریف و مهربون ، پدر کیارش مثل پسرش قد بلند و چهار شونه بود . مشخص بود که سعی می کنه با من ملایم باشه ! خب رفتارش نسبتا خوب بود . اما کیانا ... روی هر چی خواهر شوهر بدجنس رو سفید کرده ! صد رحمت به برادرش !!! کیانا از کیارش هم یخ تر بود . به جز یه سلام خشک حرف دیگه ای به من نزده بود . این بی احساسی با حرارت چشمای زیباش همخونی نداشت . به هر حال منم سعی می کردم به کیانا بی توجه باشم . کیارش امشب آروم بود . نگرانی از جانبش نداشتم . با صدای مادر کیارش که منو خطاب قرار داده بود سرم رو بلند کردم .
« پانته آ جان دستت درد نکنه . دستپختت حرف نداره ! »
کیارش پوزخندی زد . از زیر میز پاش رو محکم لگد کردم . مادر کیارش حتما می تونست غذای رستورانی رو از غذای خونگی تشخیص بده ! نمی دونم چرا خودش رو به اون راه می زنه !
« راستش من اینا رو نپختم ، من آشپزیم خوب نیست . »
مادر شوهرم با صدای بلند خندید و گفت : « عزیزم اگه آشپزیت خوب بود جای تعجب داشت ... معلومه یه دختر که تمام عمرش رو مثل یه شاهزاده گذرونده آشپزی بلد نیست . من گفتم دستپختت خوبه چون می خواستم ببینم تو چه جوابی بهم میدی ! »
زندگی گذشته ام مثل یه فیلم جلوی چشمم اومد .
بعد از شام همه روی مبل های راحتی جلوی تلویزیون نشستند . من رفتم آشپزخونه تا چای بیارم . صدای حرف زدنشون از پذیرایی می اومد . با حوصله تمام 5 تا چای ریختم و تو سینی گذاشتم و پیششون رفتم . مادر کیارش با لبخند سینی رو از دستم گرفت و روی میز گذاشت و منو کنار خودش نشوند .
« دستت درد نکنه عروس گلم !!! » صورت عصبی کیارش واقعا دیدنی بود . چقدر حرص خوردنش لذت بخش بود .
« خواهش می کنم . »
مادرشوهرم همون طور که چایی اش رو می خورد رو به من گفت :
« پانته آ ما امشب اومده بودیم که تو رو ببینیم و در مورد یه چیز مهم باهات صحبت کنیم . »
کیارش به مادرش نگاه کرد . یه چیز مهم ؟! خیلی کنجکاو شدم . یعنی چی می خواست بگه ؟
« بفرمایید . گوش می کنم . »
« می دونم برای انجام این کار خیلی دیره ! بابت این تاخیر خیلی متاسفم !! اما ... ما می خوایم تو رو به عنوان عروسمون رسما به همه معرفی کنیم .... »
چایی به گلوی کیارش پرید و به شدت به سرفه افتاد . من هنگ کرده بودم .
مادرشوهرم دستش رو دور شونه ام انداخت و گفت :
«هیچ کس از فامیلامون نمی دونه که کیارش ازدواج کرده ، اونا فقط می دونند که اون قرار بوده با یه دختری ازدواج کنه که نشد و بهم خورد . الان.... » یعنی هیچ کس از ازدواج کیارش خبر نداشت ؟ واقعا ؟!
کیارش وسط حرف مادرش پرید و گفت : « نه !!! قبلا در این مورد با هم حرف زدیم مامان . من نمی خوام کسی بدونه که من چه جوری ازدواج کردم .... انگشت نما میشم . »
سرم گیج می رفت . مادرش گفت :
« ببین کیارش تو نباید انقدر بی منطق باشی . نزدیک یه ساله که ازدواج کردی !!! من می خوام همه بدونن پانته آ عروسمه !!! »
کیارش دست های مادرش رو گرفت و گفت : « مامان تو طاقت نیش و کنایه های عمه ها رو داری ؟ » پدرشوهرم به کیارش اخم کرد ولی کیارش اهمیتی نداد .
« ببین پسرم منو پدرت یه فکری کردیم که هیچ کس نفهمه ازدواجت چطوری بوده !!! ما می خوایم یه چند تا مهمونی ترتیب بدیم و تو اونا پانته آ رو به عنوان دوست کیانا به همه معرفی کنیم ! اون طوری همه باهاش آشنا میشند . تو توی مهمونی یه جوری رفتار می کنی که انگار مجذوب پانته آ شدی ! چند وقت بعد هم میگیم که تو می خوای باهاش ازدواج کنی ! »
نگاهی به کیانا کردم . کدوم احمقی باور می کرد که من دوست کیانا باشم ؟ بیشتر شبیه دشمنم بود . کیانا زیاد از این فکر خوشش نیومد منم همین طور . جدا از همه ی مسائل این که بخوام تظاهر به دوستی با کیانا کنم مثل این بود که بخوام سرم رو زیر گیوتین بزارم . کیارش چیزی نگفت .داشت فکر میکرد . منم همین طور !!! مطمئن بودم که هیچ کدوم از فامیلای من هم نمی دونستند که ازدواج کردم .پدرم آبروش رو از بچه هاشم بیشتر دوست داشت تعجبی نداشت که این مسئله رو از بقیه مخفی کنه ! شاید فامیلامون فکر می کردند منم همراه پدرم و بقیه از ایران رفتم ! یه سوال بزرگ ... چرا من یه ازدواج طبیعی نداشتم ؟؟! ... کیارش با اکراه موافقت کرد . مادرش به من نگاه کرد و گفت :
« پانته آ جان تو هم موافقی ؟ »
« ........ بله !!! »
منو بغل کرد و گفت : « خوشحالم که عروس خوشگلی مثل تو دارم . »
دوباره ماه تو آسمون می رقصه و من از پنجره ی اتاقم کرشمه هاشو نگاه میکنم . همه چی تو ذهنم به هم ریخته !!! مطمئنم کیارش هم حالش بهتر از من نیست . باید ببینم سرنوشت چه چیزی برام در نظر گرفته !

خمیازه ای کشیدم و با چشمای خسته ام برای بار هزارم به ساعت نگاه کردم . ساعت یازده و نیم شبه ! کیارش هیچ وقت انقدر دیر نمی کرد ! دلم یهو شور زد . نکنه بلایی سرش اومده باشه ! صدای تلویزیون اعصابم را به هم می ریخت . خاموشش کردم و از جام بلند شدم تا به کیارش زنگ بزنم . گوشی تلفن رو محکم به گوشم فشار می دادم . نمی دونم چرا !!! فقط دلم می خواست زودتر صدای کیارش رو بشنوم و مطئن بشم که حالش خوبه !
« بله ؟! » صداش دوباره روحم رو سرگردون کرد .
« سلام کیارش ، کجایی ؟! »
« تو شرکتم . دارم حساب و کتاب می کنم . کاری داری ؟»
به خاطر بی فکریش ناراحت شدم . حتی یه زنگ هم نزد که بگه دیر میاد !
« نه کاری ندارم . فقط یه کم ... می ترسم ! میشه یه کم زودتر بیای ؟! » چرا باید بهش می گفتم که نگرانش بودم ؟ بزار فکر کنه بود و نبودش برام مهم نیست .
« از چی می ترسی ؟ »
« از تنهایی !! »
« نمی خواد بترسی . من چند ساعت دیگه اینجا کار دارم ، وقتی کارم تموم شد میام . برو بگیر بخواب . وقتی خواستی بخوابی درو حتما قفل کن ! خداحافظ »
« خداحافظ »
خیالم خیلی راحت شد . نمی تونم انکار کنم که از نگرانی برای اون داشتم دیوونه می شدم . خواب با قدرت بیشتری به چشمام حمله کرد . خواستم برم اتاقم ولی یادم افتاد که باید درو قفل کنم . درو قفل کردم و رفتم اتاقم . تختم انتظارم رو می کشید . خودمو با میل و رغبت به آغوشش سپردم و زیر پتو خزیدم .... خیلی زود به خواب رفتم. زودتر از اون که فکرش رو می کردم .
با صدای باز شدن در آپارتمان از خواب پریدم . چشمام رو مالیدم و رو تخت نشستم . اولین چیزی که تو ذهنم اومد این بود : بالاخره کیارش اومد . آروم از تختم پایین اومدم و از اتاق رفتم بیرون . چراغ ها رو روشن نکرده بود . بی سر و صدا داشت می رفت سمت اتاق خوابش . فکر شیطنت آمیزی به ذهنم زد . چطوره یه کم بترسونمش ؟! یه لحظه از تصور قیافه ی کیارش وقتی که چشماش از ترس بیرون زده بود نزدیک بود بزنم زیر خنده ! شک داشتم که کیارش انقدر ترسو باشه ! روی پنجه ی پاهام بلند شدم و دنبالش رفتم . نفسم رو حبس کردم تا صدای نفس های بلندی رو که می کشیدم نشنوه ! هیجان داشتم . دو قدم بیشتر باهاش فاصله نداشتم . درست پشت سرش بودم . دستش به سمت دستگیره ی در اتاق رفت و من دستکش سیاهی که دستش کرده بود رو زیر روشنایی اندک چراغ خواب دیدم . دستی رو که بلند کرده بودم تا به شونه اش بزنم رو عقب کشیدم . چرا کیارش باید وسط تابستون دستکش دستش کنه ؟ تازه ..... اون هیچ وقت از این دستکش ها نداشته !!!.... نکنه .... !!!!!!!! یه قدم ازش دور شدم و دوباره نگاش کردم . هیکلش خیلی شبیه کیارش بود اما.... کیارش نبود . صدای قلبم تو گوشم پیچید . تمام وجودم چشم شده بود و به مرد غریبه ای که تو 1 متری من ایستاده بود خیره شده بود . ترس آروم آروم راه خودش رو به قلبم باز میکرد . شاید بهتر باشه هر چه زودتر برگردم تو اتاقم ، مطمئنم که از پسش برنمیام . هیکلش دو برابر هیکلمه . خیلی راحت می تونه هر بلایی که دلش می خواد سرم بیاره !!! این که بخوام جیغ بزنم تا همسایه ها رو خبر کنم ایده چندان جالبی به نظر نمیاد ! تا اونا بیان دخل منو میاره و الفرار ! مرد هنوز داشت با قفل در اتاق کیارش سر و کله میزد . کیارش همیشه در اتاقش رو قفل میکرد . آب دهنم رو به زحمت قورت دادم و عقب گرد کردم تا با ایجاد کمترین سر و صدا به اتاقم برگردم . انقدر اضطراب داشتم که زیر پام رو نمی دیدم .به خاطر این که نفسم رو برای یه مدت طولانی حبس کرده بودم سرم گیج می رفت ! چند قدم بیشتر دور نشده بودم که یهو پام به پایه ی میز گیر کرد و افتادم زمین . سکوت خونه با صدای شکستن گلدون چینی بزرگی که از روی میز افتاده بود بیشتر شکسته شد . صدای جیغ خفه ای که کشیدم منو ترسوند . با اضطراب سری از جام بلند شدم و به سمت مرد نگاه کردم . نزدیک بود تو شلوارم خرابکاری کنم . داشت منو نگاه میکرد . مثل این که اونم هول شده بود و برای یه لحظه نمی دونست باید چی کار کنه ! هنوز نمی تونستم قیافش رو کاملا ببینم اما حرکاتش حرفم رو تایید میکرد . از این گیجی استفاده کردم و خواستم به سمت اتاقم بدوم اما قبل از این که بتونم این کارو بکنم مرد به موهام چنگ زد و محکم اونا رو کشید . از درد نفسم بند اومد . پوست سرم داشت کنده میشد . دهنم رو باز کردم تا جیغ بکشم اما دستش رو محکم جلوی دهنم گرفت و تو چشمام زل زد . بوی دستکش پلاستیکی تو بینیم پیچید . الان تو بغلش بودم . قیافش واضح نبود برام . فقط برق چشمای سیاهش رو دیدم . با تمام قدرت دستش رو گاز گرفتم . مزه ی خون رو تو دهنم احساس کردم . دندونام خیلی تیز بودند . مرد با عصبانیت در حالی که سعی می کرد فریاد نکشه منو روی تیکه های شکسته ی گلدون پرت کرد . درد .... دستم و کمرم خیلی درد می کردند . نگاهم رو به در آپارتمان دوختم . فاصله ی زیادی باهاش نداشتم . باید خودم رو نجات می دادم . اما انگار فکرم رو خوند چون دوباره به موهای بلندم چنگ زد و منو بلند کرد . یه تیکه از گلدون شکسته رو موقع بلند شدن برداشتم . لگدی به شکمش زدم و ازش فاصله گرفتم . انگار لال شده بودم هیچ صدایی ازم در نمی اومد . دو تا سیلی که به دو طرف صورتم نواخته شد جواب لگدی بود که بهش زدم . بیحال شدم ،خون با شدت هر چه تمام تر از بینیم خارج می شد . دو تادستاش به سمت گردنم رفتند . نمی خواستم برای مرگ آغوشم رو باز کنم اسم خدا تو ذهنم درخشید و همین برای نیرو گرفتنم کافی بود . جیغ بلندی زدم و قسمت تیز تیکه گلدون رو با تموم قدرتی که برام مونده بود روی صورتش کشیدم . نعره کشید و منو روی زمین پرت کرد ، سرم به دیوار خورد . عقب عقب رفت . کسی در خونه رو زد . احتمالا که نه ،حتما همسایه ها بودند . مرد دستش رو از صورتش برداشت و با خشم اول به در بعد به من نگاه کرد .
« کمک » با صدایی که انگار از ته چاه در می اومد کمک خواسته بودم . قوام کاملا تحلیل رفته بود . تار می دیدم . سرم خیلی گیج می رفت . در خونه با شدت بیشتری کوبیده شد . صدای همهمه از بیرون می اومد . مرد پرده ی پنجره ی بزرگ پذیرایی رو با خشونت کنار زد و پنجره رو باز کرد و پایین رو نگاه کرد . آپارتمان کیارش .... یعنی آپارتمان منو کیارش طبقه دوم یه ساختمون 8 طبقه بود . یه کم که پایین رو نگاه کرد و فهمید تا زمین ارتفاع چندان زیادی نیست از پنجره پایین پرید . ولی قبل از اون یادش نرفت تا به من یه نگاه وحشتناک بندازه . پشت سرم خیلی می سوخت ! چشمم رو بستم و اجازه دادم ناتوانی منو مغلوب خودش کنه !

درد !!! اولین چیزی که احساس کردم . تمام بدنم درد میکرد . نفسام رو کوتاه کوتاه می کشیدم تا ریه هام زیاد باد نکنه چون احساس می کردم دنده هام مثل یه چاقوی تیز آماده ی سوراخ کردن ریه هام هستند . سعی کردم انگشتام رو تکون بدم . هم زمان با تکون دادن انگشتام صدای نسرین تو گوشم پیچید :
« پانته آ ؟! ... پانته آ عزیزم صدامو می شنوی ؟ »
نمی تونستم جوابش رو بدم . سعی کردم چشمام رو باز کنم . پلکام خیلی سنگین شده بودند ولی بالاخره موفق شدم . به محض باز کردن چشمام سریع اونا رو بستم . نور به شکل زننده ای چشمام رو اذیت میکرد .
« پانته آ صدامو میشنوی ؟ »
« آره » گلوم آتیش گرفت .
با صدایی که می لرزید گفت : « خدا رو شکر . حالت خوبه ؟ »
خواستم دستام رو جلوی چشمام بگیرم که نسریم مانعم شد .
« نکن سرمت درمیاد ! »
« نور چشام رو اذیت میکنه ! »
صدای عقب کشیده شدن صندلی رو شنیدم .
« الان خاموشش می کنم ، تکون نخور »
بعد از چند لحظه نسرین دستم رو تو دستش گرفت و گفت : « چشماتو باز کن عزیزم . »
آروم چشام رو باز کردم . تاریکی چشمام رو نوازش کرد . سرم رو به طرف نسرین برگردوندم . اتاق انقدر تاریک نبود که نتونم صورت خیس از اشکش رو ببینم . با ناراحتی گفتم :
« چی شده نسرین ؟ چرا گریه می کنی ؟! » نگاهی به دور و برم انداختم و گفتم : « من کجام ؟ »
نسرین اشکاش رو پاک کرد و گفت : « بیمارستان ! »
« چی ؟! ... چرا ؟ »
« هیچی یادت نمیاد ؟ »
ذهنم خالی خالی بود . « نه !!! »
دستم رو بوسید و گفت : « بزار بگم دکتر بیاد ببینتت !!! » از اتاق رفت بیرون . با نگاهم تا در اتاق همراهیش کردم . بعد به بررسی اتاقم مشغول شدم . یه اتاق 15 متری با پنجره های بزرگ !!! پرده های آبی روشن !!! و یه یخچال که گوشه اتاق بود . من چرا اینجا بودم ؟! سایه هیکل مردی جلوی در اتاق افتاد و من از ترس لرزیدم و خودم رو جمع کردم . سایه به سرعت نزدیک تر و نزدیک تر میشد و من وحشت زده تر .
با فریاد گفتم : « جلو نیا !!! » صدام خیلی می لرزید . تقریبا حرفم نامفهوم بود .
سایه باز جلو می اومد . بار دیگه صدام رو بالا بردم و گفتم : « به من نزدیک نشو !!! »
« پانته آ داد نزن منم کیارش !!! » تصویر چشمای سیاه یه مرد تو ذهنم شکل گرفت .
« برو بیرون !!! » به اون تصویر فرمان دارم که از ذهنم خارج بشه ! اما پررنگ تر شد !
« منو نمی شناسی ؟! » چه سوال مسخره ای می پرسید مگه می تونستم عشق زندگیم رو نشناسم یا از یاد ببرمش ؟
کیارش چراغ اتاق رو روشن کرد و منو مجبور کرد تا دوباره چشمام رو ببندم . تشنه آغوشش بودم اما می دونستم این عطش رو هیچ وقت نمی تونم برطرف کنم . اون منو پس میزد .
کیارش رو به روی من روی تخت نشست و گفت :
« پانته آ به من نگاه کن !!! »
خیلی آروم چشمام رو باز کردم . نور مثل یه تیر تو چشمام نشست . این بار چشمام رو نبستم . دلم می خواست صورت کیارش رو ببینم ! ته ریش خیلی کوتاهی روی صورتش خودنمایی می کرد .« منو میشناسی؟! » هنوزم محو چشماش بودم . دلم نمی خواست این فرصت رو با حرف زدن خراب کنم . دستی که سرم بهش وصل نبود رو تو دستاش گرفت و به صورتش نزدیک کرد . وادارم کرد که صورتش رو لمس کنم . مگه من کور بودم که این جوری باهام رفتار می کرد ؟ شاید می خواست یه کاری کنه که من مثلا به یاد بیارمش ! انگشتام می سوخت . دستام رو از دستاش بیرون کشیدم . تحمل این همه نزدیکی رو نداشتم !!! این نزدیکی منو می کشت .
« کیارش من میشناسمت ! نمی خواد این کارا رو بکنی تا به یاد بیارمت ! »
می تونستم احساس کنم چقدر براش خسته کننده است که نزدیکم باشه !
« واقعا ؟! اگه منو می شناسی ... چرا گفتی که برم بیرون ؟ چرا از من ترسیدی ؟ »
« من به تو نگفتم که بری بیرون به چیزی که تو ذهنم بود گفتم و از تو ...... من چرا اینجام کیارش ؟ »
کیارش از روی تخت بلند شد و گفت : « یادت نمیاد که .... دزد اومده بود خونه و ....... » بدنم به سرعت سرد شد . حالا می فهمیدم که چرا از سایه کیارش ترسیدم . همه چیز یادم اومد . اون مرد با اون نگاه وحشی سیاه !!!
« حالت خوبه ؟! »
به چشمای کیارش خیره شدم . تا وقتی می تونستم چشمای کیارش رو ببینم حالم خوب بود . نسرین با یه دکتر وارد اتاق شد . دکتر نگاهی به پرونده ام انداخت و بعد فشارم رو گرفت و گفت :« فشارتون پایینه ، البته بعد از دو روز بیهوشی این موضوع طبیعیه ! » نزدیک بود شاخ دربیارم . من واقعا دو روز بیهوش بودم ؟! « با یکم استراحت بهتر میشید . فردا هم می تونید تشریف ببرید منزل ! »


کیارش نسرین رو فرستاد خونه . می خواد خودش کنارم باشه !!! واقعا شک دارم این کارو از روی علاقه انجام داده باشه ! شاید حس مسئولیت تنها حسی بود که اون به من داشت

هر چی سعی میکنم بخوابم نمی تونم . چشمای وحشتناک اون مرد برای یه لحظه هم از پشت پلکام نمیره !!! چشمام رو باز می کنم و به کیارش نگاه می کنم . روی صندلی کنار تخت خوابیده . گهگاهی یه تکونی می خوره . حتما خیلی عذاب می کشه ! آروم صدا کردم :
« کیارش ؟! بیداری ؟ »
هیچ عکس العملی نشون نداد . خواب بود ! چه خوب !!! می تونستم بدون هیچ خجالتی به صورتش خیره بشم . بدون این که بترسم نگاه منو ببینه ! ابروهای خوش حالتش ، مژه های پرپشتش و بینی زیباش . نگاهم به سمت لباش کشیده شد ... کاش می تونستم لباش رو لمس کنم ! بوسیدن اون ها چه احساسی می تونه داشته باشه ؟! با شنیدن صدای کیارش خیلی دستپاچه شدم .
« انقدر به من زل نزن ! ...... نگاهت خیلی سنگینه ! »
بعد آروم چشماش رو باز کرد و روی صندلی صاف نشست و دستی به موهاش کشید . به من نگاه کرد و گفت :
« چرا نمی خوابی ؟ درد داری ؟! »
از خجالت نمی تونستم سرم رو بلند کنم .
« نه ... فقط خوابم نمیاد ! »
« منم نمی تونم رو صندلی بخوابم . »
« منو ببخش !!! به خاطر من خیلی اذیت شدی !!! » منظورم فقط امشب نبود . از وقتی وارد زندگیش شده بودم چیزی جز عذاب براش نداشتم .
خندید و گفت : « چه عجب ... بالاخره فهمیدی ؟ »
چه پررو !!! اصلا سعی نمی کرد یه ذره مهربون باشه ! پشتم رو بهش کردم و سوزش کمرم رو نادیده گرفتم . گفتم :
« اصلا همه این دردسرا حقته !!! از این به بعد بیشتر اذیتت می کنم ! »
صدای خنده اش چقدر برام خوشایند بود .
دور تخت چرخید و روبه روم ایستاد و گفت : « دیگه چقدر می خوای اذیت کنی ؟! نزدیک بود سکته ام بدی !!! ... اون شب وقتی اومدم خونه دیدم همسایه ها پشت در جمع شدند . منو که دیدند خیلی تعجب کردند . منم همین طور !! گفتند صدای جیغ و داد از تو خونه می اومده فکر کردند که من و تو داریم دعوا می کنیم . از ترس نزدیک بود سکته کنم . راستشو بخوای هیچ وقت انقدر ترس رو احساس نکرده بودم . مسئولیت تو با منه ! اگه اتفاقی برات می افتاد هیچ وقت نمی تونستم خودم رو ببخشم .... وقتی اومدم تو خونه و تو رو زخمی و بیهوش کنار دیوار پیدا کردم ....... نمی تونم حالم رو توصیف کنم . .. روی تخت نشست و ادامه داد :
مجبور شدم به نسرین بگم که چه اتفاقی افتاده آخه خودم نمی تونستم دائم تو بیمارستان باشم . همش باید می رفتم کلانتری و.... »
اون نگرانم بود !!!! هر چند این نگرانی از سر دوست داشتن نبود . اون فقط احساس مسئولیت می کرد . اما با این حال از این که نگرانم شده بود خیلی لذت بردم .
« چرا درو قفل نکرده بودی ؟ »
« من درو قفل کرده بودم ولی اون دزده کلید داشت . »
« مطمئنی ؟!..... بجز من و تو هیچ کس کلید اون آپارتمان رو نداره !!! حتما اشتباه می کنی ! »
« نه من مطمئنم که درو قفل کرده بودم . »
مشکوک نگاهم کرد و گفت : « خیله خب ، بعدا راجع بهش صحبت می کنیم الان استراحت کن . »
« من نمی تونم بخوابم »
« چشماتو ببند خوابت میبره !! »
« نه ... نمیبره ! »
« برای چی ؟! »
پتو رو روی سرم کشیدم و جوابش رو ندادم . نباید ضعفم رو بهش می گفتم . ترسم !!! پتو رو از روی سرم کشید و با جدیت بهم نگاه کرد و گفت :
« من کنارتم !!! نمی خواد بترسی ! تو جات امنه ! » اون ترسم رو احساس کرده بود . صدای شکمم بلند شد . کیارش خندید . من از خجالت داشتم می مردم . شکم لعنتی آخه الان وقت غر زدن بود ؟ روی تخت نشستم .
کیارش بلند شد و از یخچال دو تا کمپوت آورد . آناناس . دو تا قاشق هم برداشت .
کمپوتم را باز کرد و با یه قاشق داد دستم . برای خودشم باز کرد و گفت :
« می خوای یه مسابقه بدیم ؟! » با اشتیاق نگاهم جواب مثبت دادم .
«هر کی کمپوتش رو زودتر خورد می تونه از اون یکی هر چی دلش می خواد بگیره !! قبول ؟! »
اگه من بردم چی ازش بخوام ؟ تصویر لبهای کیارش تو ذهنم نشست .اَه .... خاک بر سرت پانته آ که انقدر منحرفی !!
کیارش دستشو جلوی چشمام تکون داد و گفت : « کجایی ؟! ... قبول می کنی ؟ »
« آره »
« جر زنی نکنیا ... وقتی گفتم 3 شروع می کنیم ! »
هیجان داشتم !!! حالا انگار قراره چی کار کنم !!!!!
« 1....2....3..»
تند تند می خوردم . کیارش سریع تر بود . چند بار نزدیک بود تیکه های آناناس بپره تو گلوم .
کیارش گفت :
« من بردم !!! » و قوطی خالی کمپوت رو نشونم داد . اَه ، حتما جر زنی کرده بود .
دور دهنم رو با آستین لباسم پاک کردم و گفتم :
« من قبول ندارم !!! از اول مسابقه بدیم »
« برو بابا ، فکر کردی خیلی زرنگی ؟ من جایزه ام رو می خوام »
یه لحظه کنجکاوی نزدیک بود خفه ام کنه !!! یعنی چی می خواست ؟
« خوب ... چی می خوای ؟! »
مکث کرد ... به نظر نمی اومد مکثش برای این باشه که بخواد برای جایزه اش فکر کنه ! اون می دونست چی می خواد ، شاید داشت فکر میکرد که چه طوری خواسته اش رو بگه !
« من ... »
بگو دیگه منو کشتی !!!
« دوست دارم یه بار دیگه برام قورمه سبزی درست کنی !!! »
خندیدم . خواسته های ما چقدر با هم تفاوت داشت .
باقی مونده کمپوتم رو آهسته آهسته خوردم و از طعمش لذت بردم . کیارش قوطی های خالی رو تو سطل انداخت و گفت :
« حالا دیگه استراحت کن !!! » کمکم کرد تا دوباره روی تخت دراز بکشم . خودشم صندلی رو به تخت نزدیک تر کرد و روش نشست . با انگشتام بازی می کردم .
« پانته آ من اینجام راحت بخوب »
« میشه .... میشه دستتو بدی به من ؟! »
یکم مکث کرد . حتما داشت فکر میکرد که چطوری بگه نه !! اما بر خلاف انتظارم دستم رو تو دستش گرفت .
لبخندی زدم و گفتم : « ممنون ! » و چشمام رو بستم .
خیلی از بلایی که سرم اومده بود خوشحال بودم . آرزو کردم یکم دیرتر خوب بشم تا کیارش یه ذره بیشتر باهام مهربون بمونه ! دست گرم کیارش رو محکم تر تو دستم گرفتم . من خوشبخت بودم !
کیارش درو باز کرد و وارد خونه شدیم . نگاهی سریع به به همه جا انداختم . همه چی مرتب بود . هیچ اثری از درگیری اون شب وجود نداشت . به کلیدی که کیارش کف دستم گذاشت نگاه کردم .
« کلید خونه رو عوض کردم . اینم مال تو اِ ! »
سرم رو تکون دادم و با آشفتگی وارد اتاق شدم . هوای این خونه برام خیلی سنگین بود . داشت خفه ام میکرد . پرده رو کنار زدم و پنجره رو باز کردم . یه نفس عمیق کشیدم بعد جلوی آینه ایستادم و به خودم نگاه کردم . دو طرف صورتم کبود بود . جای انگشت های مرد روی پوست سفیدم باقی مونده بود . دستم رو بالا آوردم تا جای کبودی ها رو لمس کنم . نگاهم به باند دستم جلب شد ، تیکه های گلدون قسمتی از کمرم و یکی از دستام رو زخمی کرده بودند . خیلی می ترسیدم . من تا قبل از این یه دزد واقعی ندیده بودم . لرز رفت تو تنم . کیارش در اتاق رو زد و اومد تو . لبخندی بهش زدم . هر روز بیشتر بهش وابسته می شدم . نادیده گرفتن این موضوع غیر ممکن به نظر می اومد .
« پانته آ می خوای زنگ بزنم نسرین بیاد اینجا ؟! »
تعجب کردم . « واسه چی بیاد ؟ »
یکم این پا و اون پا کرد و گفت : « گفتم شاید برای .... حموم رفتن به کمکش احتیاج داشته باشی ! » نگاهش رو ازم می دزدید .
« نه ، نمی خوام مزاحمش بشم . خودم از پس کارهام بر میام . ممنون !! »
« مطمئنی که می تونی ؟! »
« وای کیارش نمی خوام هسته ی اتم بشکافم که ... می خوام حموم برم . فقط یه کم بدنم کوفته است همین !!! »
« باشه پس ... منم .... اگه چیزی خواستی صدام کن !!! » و از اتاق رفت بیرون !
خنده ام گرفته بود ! یعنی اگه واقعا ازش می خواستم بیاد تو حموم تا کمکم کنه قبول میکرد ؟! مثل روز روشن بود که نمی اومد . حرفش فقط در حد یه تعارف بود !!!
وان رو پر از آب ولرم کردم و آروم لباسام رو در آوردم و تو وان دراز کشیدم . زخم هام سوختند . زخم هام سطحی بودند و مطمئن بودم که تا هفته ی بعد خوب میشند ! چشمام بستم و به رفتارای کیارش فکر کردم . خیلی برام عجیب بود که انقدر ملایم شده ! ...کیارش ذاتا مهربون بود اما سعی میکرد مهربونیش رو سرکوب کنه !
یه ساعت بعد حوله رو دورم پیچیدم و از حموم بیرون اومدم . بوی اشتها برانگیزی همه اتاقم رو پر کرده بود . اشتهام حسابی تحریک شد . سریع لباس پوشیدم . طبق معمول موهام رو بعد از حموم خشک نکردم . جمعشون نکردم تا خشک بشند . از اتاق رفتم بیرون و از دیدن کیارش که پشت فر گاز آشپزی می کرد نزدیک بود دو تا شاخ رو سرم سبز بشه ! آشپزی میکرد یا من داشتم توهم میزدم ؟! کیارش چشمش به من افتاد . یه کم نگام کرد و بعد بلند خندید .
« پانته آ دهنت باز مونده !!! »
دهنم رو به سرعت بستم و چشمم رو ازش دزدیدم . کیارش ... عجب متقلبی هستی ... رو نکره بودی که آشپزی بلدی !!!!
صدای خنده زیر زیرکی کیارش رو شنیدم . با چشم غره بهش نگاه کردم . نگاهش رو متوجه محتویات قابلمه روی گاز که ازش بخار بلند میشد کرد و گفت :
« پانته آ فکر کنم لباست رو برعکس پوشیدی !!! »
با عجله به لباسم نگاه کردم . اَه ... آبروم رفت . زیر چشمی نگاهش کردم . هنوز داشت می خندید . خودم رو به بی خیالی زدم و روی کابینت نشستم . نگاهم به قابلمه افتاد .
« من گشنمه !!! »
« دارم برات یه سوپ درست میکنم ! الان دیگه آماده میشه ! »
احساس حقارت وجودم رو پر کرد . من آشپزیم افتضاح بود اما اون .... بوی غذا باز مستم کرد .
با دلخوری گفتم :
« نگفته بودی که آشپزی بلدی ! »
« قرار نیست همه چیزمو افشا کنم . »
پشت چشمی نازک کردم و گفتم :
« ایش !!! »
سوپ رو هم زد و گفت :
« تو به من حسودی می کنی ؟! »
از حرص داشتم می ترکیدم . به زور خندیدم و گفتم :
« تو خیلی پررویی ! »
زیر قابلمه رو خاموش کرد و دستش رو به کمرش زد و گفت :
« از حسادت داری میترکی !!! »
از عصبانیت محکم به بازوش کوبیدم . دستم سوخت !
« آخ !!! »
کیارش خندید و گفت : « پانته آ یه کاری نکن که بیشتر از این ناقص بشی ! برو پشت میز بشین تا سوپت رو بیارم . »
شکمم به التماس افتاد . از روی کابینت پایین پریدم و به سمت پذیرایی رفتم . پشت میز نشستم و به انتظار غذا موندم .
کیارش 2 دقیقه بعد از آشپزخونه بیرون اومد .
« زود باش دیگه کیارش ، چقدر فیس فیس می کنی !!! اَه »
کاسه سوپ رو جلوم گذاشت و گفت :
« تو منو یاد مادربزرگ خدابیامرزم می اندازی !!! اونم مثل تو یه بند غر غر میکرد . »
کاسه رو جلو کشیدم . قاشق پر از سوپم رو تو دهنم گذاشتم . از داغی اش به سرفه افتادم .
کیارش یه لیوان آب داد دستم . آب رو با ولع نوشیدم .
« آروم بخور پانته آ . میفتی میمیریا !!! »
« اون موقع تو راحت میشی ! »
« چه جورم !!! » خنده اش مانع از دلخوریم شد . حاضر بودم همه کار کنم تا اون بخنده !
چند تا قاشق دیگه خوردم . کیارش ساکت شده بود و حرف نمیزد . سرم رو بلند کردم تا بفهمم برای چی ساکت شده . داشت به موهام نگاه میکرد .
« چی رو نگاه می کنی ؟ »
« چرا موهاتو خشک نکردی ؟ مریض میشیا !! خیلی خیسن ! »
« من هیچ وقت موهام رو خشک نمی کنم ! »
« خب خیلی کار بدی میکنی !! » لحنش عین پدرایی شده بود که دختر کوچولوشون رو سرزنش میکنند .
از پشت میز بلند شد و گفت :
« سوپت رو بخور تا برگردم . »
« کجا میری ؟ »
جوابم رو نداد . چند لحظه بعد با یه حوله و برس برگشت . هنوز داشتم نگاهش میکردم . به نگاهم لبخند زد . موهام رو با ملایمت خشک کرد و شونه کرد . خشکم زده بود . این یکی دیگه هیچ رقمه باورم نمی شد . نکنه کیارش خواب نما شده باشه ؟!
تا وقتی که سوپم رو تموم نکردم بهش نگاه نکردم . نمی خواستم اشتیاقی که بهش داشتم رو تو نگاهم ببینه !
بعد از ناهار با هم تلویزیون نگاه کردیم . یکی از اون فیلمای ترسناک که مو به تن آدم راست میکنه ! تمام سعی ام رو کردم که خودم رو شجاع نشون بدم . فکر کنم تونستم گولش بزنم .
برای شام املت خوردیم . واقعا آشپزیش حرف نداشت . با اولین خمیازه ای که کشیدم منو به اتاقم فرستاد تا بخوابم .
با احساس فشار روی گردنم به سرعت چشمامو باز کردم . نه!!!!!!!!!! چشمای سیاهی که به حد مرگ ازشون می ترسیدم بهم خیره شده بود . با وحشت سعی کردم دستاشو از روی گردنم کنار بزنم . اما نمی تونستم . خنده ی وحشتناک مرد چهار ستون بدنم رو به لرزه انداخت . اشک با شدت از پنجره ی چشمام بیرون زد . دست و پا زدنم شروع شد . داشتم می مردم . نه!!!!!! من نمی خوام بمیرم . نمی خوام کیارش رو ترک کنم !!! نه!!!! چشمام کم کم روی هم افتاد .
سیلی به صورتم زد .
صدای کیارش تو گوشم پیچید : « پانته آ بیدار شو !!! پانته آ !!.... . آروم باش ! خواهش می کنم جیغ نکش ! »
چشمام رو برای پیدا کردن کیارش باز کردم . کیارش باید از اینجا می رفت . نمی خوام آسیبی بهش برسه !!!
« پانته آ آروم باش ، کابوس دیدی !!! »
نه کابوس نبود !!!! خیلی واقعی تر از اون بود که بخواد کابوس باشه . عرقی که از ترس روی بدنم نشسته بود هم واقعی بود !
یه چیزی به لبام چسبید و چند لحظه بعد جریان آب خنک رو تو گلوم احساس کردم . کم کم همه چیز برام واضح شد . تو اتاقم بودم ..... تو بغل کیارش .
« من پیشتم پانته آ ، تو کابوس دیدی ! »
با درک این موضوع نفسم رو به آرومی بیرون دادم . دستام رو دور گردن کیارش حلقه کردم و بیشتر بهش چسبیدم . گریه می کردم خیلی خیلی غیر ارادی شاید اشک خوشحالی بود شایدم از ترس بود .
کیارش منو محکم به خودش فشرد . هر چی می گذشت گریه ام کم و کمتر میشد ! تا جایی که فقط هق هق می کردم . کیارش گونه ام رو خیلی سریع و سطحی بوسید و گفت :
« بخواب پانته آ ! »
سرم رو به شدت تکون دادم و خودم رو بیشتر بهش فشردم .
« نه ! »
من دیگه هیچ وقت نمی خوابیدم . نمی دونم چقدر تو اون حالت بودم ... یه ساعت یا بیشتر !
کیارش خسته بود ولی همش کمرم رو نوازش میکرد . مشخص بود که خیلی خوابش میاد . نمیذاشتم بره یعنی .... نمی تونستم !! کم کم روی تختم دراز کشید و منو تو بغلش گرفت . زیر گوشم زمزمه کرد :
« من اینجا می مونم ! بخواب ! »
روی تخت یک نفره من تو بغل هم بودیم . سرم رو روی سینه اش گذاشتم و چشمام رو بستم و گفتم :
« کیارش من خیلی خیلی متاسفم !!! »
« بخواب پانته آ . نمی خواد به این چیزا فکر کنی . بخواب ! »
سینه اش رو آروم بوسیدم و گذاشتم تا اشک سرگردونی که زیر پلکم بود راه خودش رو به بیرون پیدا کنه !



برچسب ها : رمان در حسرت آغوش تو , رمان , رمان و داستان , بهترین رمان ها , خواندن رمان عاشقانه , رمان در حسرت آغوش تو - قسمت ششم ,

ادامه مطلب ... نظرات :


صفحات جانبی
نویسندگان

آمار بازدید

کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :

    بروزرسانی :

درباره ما

همه جوری هست تو این وبلاگ
رمان
داستان
جک
اس ام اس
و ...

    ایجاد کننده وبلاگ : Scorpion

Page Rank

  • طراحی قالب توسط پارس تولز
  • ParsTools.Com
.CopyRight © 2010 - 2011 razdan Group , All Rights Reserved ©