تبلیغات
رمان و داستان

 رمان و داستان

رمان در حسرت آغوش تو - قسمت هفتم

نویسنده: Scorpion پنجشنبه 13 تیر 1392 دسته بندی : رمان در حسرت آغوش تو ,
نوع : رمان

نام : در حسرت آغوش تو - قسمت هفتم

نویسنده :  niloofartavoosi


سرم رو پایین انداخته بودم و کنار جوب آب راه می رفتم . قدم هامو میشمردم . جدول های سبز و سفید کنار جوب خیلی برام فریبنده بودند . دلم می خواست روشون راه برم . اما نمی خواستم مردم انگ دیوونگی بهم بزنند . سرم رو بلند کردم و به بقیه نگاه کردم . هیچ کس حواسش به من نبود . همه با عجله دنبال کار خودشون بودند و وقت نداشتند تا به من نگاه کنند . لبخندی زدم و روی جدول رفتم . راه رفتن روی جدول ها رو از بچگی دوست داشتم . نمی دونم الان دارم کجا میرم . از خونه اومدم بیرون تا یه کم پیاده روی کنم . اعصابم خیلی داغونه ! بازم بخاطر کیارش ! عشق نمی تونه انقدر بی رحم باشه شاید من فکر می کردم که عاشقم شاید عاشق نیودم و گرفتار جنون شده بودم . کدوم دختر حاضر میشه کنار کیارش تحت این شرایط زندگی کنه ؟ و بازم دوستش داشته باشه ؟ اگه یه بار دیگه به دنیا می اومدم تا اونجا که می تونستم از اینجا دور می شدم تا هیچ وقت کیارش رو نبینم !ما برای همدیگه فقط درد و رنج داشتیم !!! امروز تیر درد بدجور قلبم رو نشونه رفت . کیارش وقتی صبح زود از خواب بیدار شدم بهم فهموند که هیچ وقت رفتار دیشبش رو تکرار نمی کنه . گفت فقط در مقابلم احساس مسئولیت می کنه و ازم عذر خواهی کرد بخاطر این که وقتی دزد بهم حمله کرد خونه نبوده و قول داد که هیچ وقت شب ها دیر نیاد خونه . اون می ترسید که رفتاراش رو به عشق تعبیر کنم . خوب من این کارو کرده بودم و برام خیلی سخت بود باور کنم اون هیچ عشقی بهم نداره و من براش جذابیت ندارم .بهش نشون ندادم چقدر از حرفش ناراحت شدم ، خودم رو به بی تفاوتی زدم ، بعدشم از خونه زده بودم بیرون تا متوجه حالم نشه !. بعضی وقتا از عشق دیوونه می شدم بعضی وقت ها تنفر وجودم رو اشباع می کرد . اون از این که منو بغل کرده بود ناراحت بود . شاید می خواست محبتش رو برای پریسا نگه داره ! اما پس من این وسط چی می شدم ؟ یعنی هیچ حقی نداشتم ؟ یعنی خدا منو فراموش کرده بود ؟ سرم رو بلند کردم تا از چشم های آسمون جواب سوالم رو بگیرم اما نور خورشید چشمم رو زد . از هوای آفتابی خوشم نمی اومد . من عاشق هوای ابری و بوی بارون ، نم نم بارون و عطر خاک بارون خورده بودم . تو اون هوا میشد عشق واقعی رو احساس کرد . حتی وقتی هم که عاشق نباشی وقتی هوای ابری رو ببینی دل تنگ میشی . من این دلتنگی رو دوست داشتم . خودم رو جلوی خونه مهران پیدا کردم . چرا اینجا اومده بودم ؟! دستم رو روی زنگ فشردم و چند لحظه بعد صدای مهران رو شنیدم :
« بله ؟ »
« پسر عمو مهمون نمی خوای ؟ »
« پانته آ تویی ؟ » صداش از شدت تعجب بالا رفته بود . حق داشت تعجب کنه ! من دو سه بار بیشتر نیومده بودم خونه اش . در باز نشد .
« مهران راهم نمیدی ؟ ! برم ؟! »
صدای پرشتابش اومد . « بیا تو . بیا تو » و در رو زد .
درو هل دادم و وارد حیاط خونه شدم .
خونه ای که مهران خریده بود ساختار قدیمی داشت . یه خونه نسبتا بزرگ وسط یه حیاط بزرگ تر . که تو اون حیاط یه حوض خوشگل با ماهی های قرمز چشم رو خیره می کرد . درخت های سیب ردیفی کنار حیاط سبز شده بودند و بویی از خودشون ساطع می کردند که آدمو مست می کرد . کنار حوض صبر کردم . دستم رو داخل آب خنک حوض کردم . می خواستم دنبالشون کنم اما مهران از پشت بغلم کرد .
« دختره ی بی معرفت چی شده یادی از من کردی ؟ »
خندیدم و دست های پر قدرت مهران رو از دورم باز کردم و به سمتش برگشتم . تازه اون موقع بود که فهمیدم چقدر دلم براش تنگ شده بود . خودم رو تو آغوشش حل کردم . گرم گرم بود ، اشکام رو میگم . آغوش مهران از اشکامم گرم تر بود . مهران محکم بغلم کرد و سرش رو روی سرم گذاشت . بالاخره کمبودی رو تو چند روز گذشته احساس می کردم تو این آغوش پیدا کردم . مهران چند لحظه بعد منو از آغوشش بیرون کشید و دستم رو گرفت و داخل خونه برد . روی اولین مبلی که دیدم نشستم . مهران رو به روم زانو زد . سعی کردم اشکام رو کنترل کنم . سریع رد پاشون رو از صورتم محو کردم و سرم رو بلند کردم . چشمای غمگین مهران تمام حرکاتم رو زیر نظر داشت . خاک بر سرت کنم پانته آ نمیای نمیای وقتی هم که میای درداتو واسش میاری . مهران چه گناهی کرده ؟ لبخندی زورکی زدم و دست مهران رو کشیدم تا از زمین بلند بشه !
« وای ببخشید داداشی ، دلم خیلی برات تنگ شده بود . نمی خواستم گریه کنم اما ... »
مهران با خنده ای از جنس لبخند من از زمین بلند شد و کنارم نشست و گفت :
« یعنی انقدر منو دوست داری ؟ »
« معلومه خیلی زیاد . این دیگه سوال کردن نمی خواد . »
« اگه این جوریه چرا خیلی کم میای پیشم ؟ »
« این سوالیه که من می خوام ازت بپرسم ! »
« چقدر پررویی پانته آ ، تو اصلا ازم دعوت نکردی که بیام خونت ! »
« راست میگی ؟؟؟!!!! ...... ببخشید حواسم نبود ، ولی تو که اهل این حرفا نیستی که !! تو هر جا دلت بخواد میری چه دعوت باشی چه نباشی ! »
دستم را در دستش گرفت و نوازش کرد و گفت : « درست میگی . ولی نمی تونم اینجوری بیام خونه تو ! »
اخم کردم و گفتم : « چرا نمی تونی ؟ »
« شیطون من ، من با کیارش زیاد آشنایی ندارم و انقدر باهاش راحت نیستم که همین طور سرم رو بندازم پایین و بی دعوت بیام خونش ! »
« اونجا خونه منم هست ! .... خوب چرا بهم زنگ نمی زدی ؟ »
« پانته آ در این مورد حق داری ، اما باور کن فکر و حواسم اصلا سر جاش نیست . »
« بله میدونم ، حواستون پیش نسرین خانومه ! »
« دست رو دلم نزار که خونه ! من تو عمرم دختر به این نپزی ندیده بودم . هیچ رقمه باهام راه نمیاد . دارم از دستش دیوونه میشم . »
« یه چیزیو میدونی ؟ به نظرم اشکال از تو اِ »
« از من ؟ چرا اینو میگی ؟ »
« تو نمی خوای یه چای به من بدی ؟ دهنم خشک شد !!!.... راستی ناهار چی داری ؟ صبحونه نخوردم خیلی گشنمه ! »
« پانته آ جواب سوالم رو بده ! بعد هر چی خواستی بهت میدم ! »
« باشه بابا میگم ، روشی که باهاش میخوای نسرین رو بدست بیاری غلطه ! »
گیج و منگ نگاهم کرد . مجبور شدم توضیح بدم :
« تو هنوزم التماسش رو می کنی ؟ »
سریع گفت : « نه ......... خب یه کم ! »
« من بهت یاد میدم که چی کار کنی تا نسرین رو بدست بیاری ! »
تمام وجود مهران گوش شده بود . از دیدن قیافش خنده ام گرفت .
« چی کار باید بکنم ؟ »
« حسادت خیلی کارها می تونه بکنه ، باید حسادتش رو تحریک کنی ! »
مهران خندید و گفت : « حسادت ؟! .... اما چطوری این کارو کنم ؟ »
« این مساله دیگه به من مربوط نمیشه ! خودت یه فکری بکن ! حالا یه فکری به حال شکمم بکن . »
یکی نیست بگه تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمیبره ؟ خب ... من می دونستم که نسرین به مهران علاقه داره ولی نشون نمیده غرورش نمیزاشت . اگه یه کم فشار بهش وارد میشد به علاقه اش اعتراف میکرد . اما کیارش هیچ حسی به من نداشت پس نمی تونستم از این روش برای بدست آوردنش استفاده کنم !!!! غم از قلبم سرازیر شد .
بعد از ناهار یه کم استراحت کردم و بعد با مهران رفتیم تو خیابونا تا قدم بزنیم . سر راهمون مغازه های لباس فروشی رو هم نگاه می کردیم . تو یکی از مغازه ها یه لباس چشمم رو گرفت . انگشتم رو به سمت اون لباس گرفتم و گفتم :
« مهران اون لباس قشنگ نیست ؟! »
مهران یه نگاه به اون لباس انداخت یه نگاه به من .
« پانته آ تو خجالت نمی کشی که می خوای اینو بپوشی ؟ شبیه لباس خواب می مونه !! 20 سانت پارچه هم نبرده ! »
« اما خیلی قشنگه !!! »
مهران نفس عمیقی کشید و گفت : « اگه دلت میخواد بخرش . تو خونه می خوای بپوشی دیگه پس موردی نداره ! »
« اگه موردی هم داشت تو نمی تونستی حرفی بزنی ! »
« بله ؟ به نسرین میگم پوستت رو مثل سیب زمینی بگیره تا یاد بگیری دیگه به شوهر جونش توهین نکنی ! »
« شتر در خواب بیند پنبه دانه ... »
« پانته آ خیلی زبون دراز شدی ! زبونتو از حلقومت بیرون می کشما ! »
خندیدم و وارد مغازه شدم . وقتی لباس رو از نزدیک دیدم متوجه حرف مهران شدم اما خب در عین این که خیلی باز بود زیبا هم بود . مهران پولش رو پرداخت کرد وقتی بهش اعتراض کردم گفت :
« تو هم بعدا برام یه چیز بخر ! الانم دیگه لطفا غر غر نکن ! این یه هدیه برای تواِ ! »
وقتی خواستم دوباره اعتراض کنم انگشتش رو روی لبم گذاشت و وادارم کرد سکوت کنم . دستم رو کشید و به سمت پارکی که اون سمت خیابون بود برد . عصر شده بود و صدای بچه های کوچولو همه ی پارک رو برداشته بود . مهران دو تا بستنی قیفی خرید و خوردیم . بعد هم منو برد و سوار تاب کرد . همه ما رو نگاه می کردند خیلی خجالت می کشیدم اما مهران بی خیال بود . کم کم منم مثل مهران شدم . صدای خنده هام به گوشم نا آشنا بود . مهران کاری کرد که من بعد از یکسال بتونم دوباره بخندم . درست مثل همون روزایی که کیارش تو زندگیم نبود . اسم کیارش رو تو ذهنم خط خطی کردم . دیگه اجازه نمیدم به حریم ذهنم وارد بشه ! شام رو تو رستوران خوردیم . تمام مدت به فکر غذای کیارش بودم . عادت !!!! امروز خیلی فعالیت کرده بودم و از خستگی داشتم می افتادم . مهران بهم گفت که شبیه معتادای خمار شدم . با آزانس منو تا خونه رسوند . گونه اش رو بوسیدم و خداحافظی کردم . از ماشین پیاده شدم . مهران با مهربونی نگام میکرد لبخندی زدم و براش دست تکون دادم . ماشین راه افتاد و دور و دورتر شد . من هنوز جلوی خونه ایستاده بودم و کیسه ی لباسم رو تو دستم می پیچوندم . نگاهی به ساختمون انداختم . دوباره عذاب شروع شد . آهی کشیدم و وارد ساختمون شدم . با آسانسور بالا رفتم . نای بالا رفتن از پله ها رو نداشتم . طبقه ی دوم !
کلید انداختم و در آپارتمان رو باز کردم . همه جا تاریک بود . چرا کیارش تا حالا خونه نیومده ؟ وارد شدم و درو پشت سرم بستم . کیسه رو روی مبل انداختم و چراغ رو روشن کردم . وقتی برگشتم نزدیک بود سکته کنم . کیارش روی مبل لم داده بود و داشت نگام میکرد . دستم رو روی قلبم که با سرعت می تپید گذاشتم و گفتم :
« چرا تو تاریکی نشستی ؟ سکته کردم از ترس ! »
دستش رو زیر چونه اش گذاشت و گفت :
« تاریکی رو بیشتر دوست دارم ..... تا الان کجا بودی ؟ »
« رفتم یه کم بگردم . »
« از صبح تا الان تو خیابون می گشتی ؟ اونم تنهایی ؟ » لحنش تمسخر آمیز بود . عصبانیم میکرد .
« نخیر با مهران بودم . »
راست نشست و گفت : « مهران ؟! »
« آره » تشنه ام بود . رفتم آشپزخونه تا یه لیوان آب بخورم . وقتی برگشتم لباسی رو که خریده بودم دست کیارش دیدم . از خجالت نزدیک بود بمیرم . کیارش با دقت داشت بهش نگاه میکرد . با عجله رفتم و لباس رو از دستش بیرون کشیدم و پشتم گرفتم و گفتم :
« کی به تو اجازه داد به وسایلم دست بزنی ؟ »
با عصبانیت به چشمام خیره شد و گفت :
« با پسر عمو جونت رفتی این لباس رو خریدی ؟ ... چطوری روت شد ؟ »
« به تو ربطی نداره ! »
پشتم رو بهش کردم تا برم تو اتاقم . بازوم یهو تیر کشید . استخونش زیر فشار انگشتای کیارش داشت می شکست . صدای لرزان و عصبانیش تا مغز استخونم نفوذ کرد .
« پانته آ مراقب رفتارت باش .... »
« دستم رو داری می شکنی ولم کن .... آی ....ولم کن دیوونه »
دستم رو به آرومی رها کرد . منم با سرعت به اتاقم پناه بردم . پسره ی دیوونه !
مانتوم رو به سرعت در آوردم و به سمت چوب لباسی شوت کردم . خودم رو روی تخت انداختم و سرم رو زیر بالشم پنهان کردم . با این که نفسم سنگین شده بود ولی بالش رو از روی سرم برنداشتم . کم کم چشمام سنگین شد و خواب قلعه چشمام رو فتح کرد .
زیر نگاه سنگین و عصبانی کیارش نشسته بودم و سعی میکردم صبحانه ام رو بخورم . لقمه نون و پنیرم رو تو دهنم گذاشتم و آروم آروم جویدم . وقتی می خواستم قورتش بدم عین سنگ تو گلوم گیر می کرد . سرم رو بالا آوردم و با عصبانیت به کیارش نگاه کردم و گفتم :
« میشه انقدر به من زل نزنی ؟ عصبی میشم !!! »
پوزخندی تحویلم داد و عصبانی ترم کرد .
دندون قروچه ای کردم و گفتم :
« دلم می خواد بکشمت ! » کارد رو تو دستم چرخوندم .
« مال این حرفا نیستی ! یه حرفی بزن که بهت بیاد . »
« می خوای امتحان کنی ببینی بهم میاد یا نه ؟ »
خندید و گفت : « یعنی می خوای شوهرت رو بکشی ؟ دیدن تو پشت میله های زندان چه قدر میتونه جالب باشه !!!! »
« تو شوهر من نیستی !!! اینو تو گوشت فرو کن ! ما هیچیمون شبیه زن و شوهرا نیست جز این که زیر یه سقف با هم زندگی می کنیم . » چاییم رو با عصبانیت سر کشیدم .
کیارش دوباره خندید . این دفعه رگه هایی از عصبانیت رو تو صداش تشخیص دادم .
صدای زنگ تلفن بلند شد . نگاهی به لبخند کج کیارش انداختم و از پشت میز بلند شدم . همون طور که به سمت تلفن می رفتم سنگینی نگاه کیارش رو روی خودم احساس میکردم . با بی حوصلگی گوشی رو برداشتم و گفتم :
« بله ؟ »
« سلام به روی ماهت عروس گلم . حالت خوبه ؟ »
مادر شوهرم !!!!! آخرین نفری که انتظارش رو داشتم .
« سلام .... من خوبم . شما چطورید ؟ »
« من هم خوبم . زنگ زدم تا هم بهتون تاریخ جشن رو بگم هم برای شام دعوتتون کنم . »
« جشن ؟! »
« آره دیگه ! همون جشنی که برنامه اش رو چیده بودیم ! »
به پیشانیم کوبیدم و گفتم :
« آه . متوجه شدم ! »
« پانته آ جون سه روز دیگه تولد کیاناست . ما فکر کردیم که موقعیت خوبیه تا تو رو به همه معرفی کنیم ! »
دلشوره عجیبی داشتم .
« پانته آ جان چیزی شده ؟ با تاریخ مشکلی داری ؟! »
« نه مسئله این نیست ... یکم دلشوره دارم ! »
صدای خنده ی ملایمش گوشم رو پر کرد .
« نگران نباش عزیزم ، خودم کنارت هستم ! تو فقط به فکر لباس و این جور چیزا باش ! »
« باشه .. ممنونم !!! »
« برای شام منتظرتون هستم . حتما بیاید ! »
« مزاحمتون نمیشیم ! »
« این چه حرفیه عزیزم ؟ زود بیاید ، منتظرم نزاریدا ! »
« باشه ! »
« پس تا شب ! »
« خداحافظ ! »
گوشی رو روی دستگاه گذاشتم و برگشتم . از دیدن کیارش که پشت سرم ایستاده بود تعجب کردم . کنار زدمش و راهم رو باز کردم .
« مامانم بود ؟ » دنبالم می اومد .
« آره ! »
« خب چی گفت ؟ »
« سه روز دیگه قراره جشن برگزار بشه !! » به سمتش برگشتم و گفتم : « امشبم واسه شام دعوت شدیم ! »
« سه روز دیگه ؟ »
به اتاقم رفتم . باید برم یه لباس مناسب بخرم . با این نیت آماده شدم و از اتاقم بیرون رفتم . کیارش جلوی تلویزیون نشسته بود و فوتبال نگاه می کرد . سرش رو به سمت من برگردوند .
« کجا میری ؟! » دارم میرم جهنم . به تو چه آخه ؟
« بیرون . »
تلویزیون رو خاموش کرد و از جا بلند شد . اشاره ای به لباس هایم کرد و گفت :
« دارم میبینم . ولی دقیقا کجای بیرون می خوای بری ؟ »
« میرم برای جشن لباس بخرم . » جلوم ایستاده بود .
« پس واجب شد منم باهات بیام . »
« لازم نکرده ! برو اونور میخوام رد شم ! » جلوی در رو گرفته بود .
« لابد میخوای با مهران جونتون تشریف ببرید ! نه ؟ » عصبانی شده بود .
« شاید !!! برو اونور ! »
« اگه من نیام تو میری یکی از اون لباس های نصفه نیمه رو میخری و تو مهمونی می پوشی ! این چیزا با سلیقه ی من جور نیست . من جذب زن هایی که اینجور لباس می پوشند نمیشم ! »
چرا انقدر آسمون ریسمون می بافه ؟
« ببین کیارش به من ربطی نداره که تو جذب چه جور زنایی میشی . »
« خیلی هم ربط داره . اگه تو از این لباس ها بپوشی من نمی تونم تظاهر کنم که ازت خوشم اومده . بدبختانه همه سلیقه منو می دونند . »
« همه غیر از من ! »
« خوبه خودت به این موضوع اعتراف میکنی ! »
« ببین اگه میخوای بیای تو کارم فوضولی کنی بهتره اصلا نیای چون ضایعت میکنم ! »
« از مادر زاده نشده که بتونه منو ضایع کنه ! »
با کیفم محکم به بازوش کوبیدم و گفتم :
« حالا می بینیم ! بجنب دیگه شب شد . باید زود لباسم رو بخرم بعدشم بریم خونه شما برای شام ! » از جلوی در کنار رفت و گفت :
« گوش شیطون کر امشب از غذای رستوران نجات پیدا می کنیم ! »
از در اومدم بیرون و گفتم :
« تو که آشپزیت خوبه چرا برای خودت غذا درست نمی کنی ؟ »
« حس و حالش رو ندارم . »
پرادو مشکی کیارش تو پارکینگ منتظرمون بود . روی صندلی کنار کیارش لم دادم و شیشه رو پایین کشیدم . کیارش سریع و با مهارت رانندگی میکرد . از سرعت خوشم می اومد . نگاهم به دست کیارش دوخته شده بود ، هیچ حلقه ای تو دستش نبود . گاهی هم زیر چشمی یه نگاهی به صورتش می انداختم . بعد از یه ربع به مرکز خرید رسیدیم . از ماشین پیاده شدم و درو بستم . خم شدم و گفتم :
« من میرم تو پاساژ ، تو هم ماشینو پارک کن و بیا . »
سری تکون داد و رفت . یه نگاه به پاساژ انداختم و سرم رو تکون دادم . فکر کنم تا خود شب باید علاف شیم . جلوی ویترین یه مغازه ایستادم و به لباس های مجلسی نگاه کردم . همشون بدون استثناء دکلته بودند . قدشونم تا سر زانو ها بود . من هیچوقت همچین لباسایی رو نمی پوشم . آهی کشیدم و برگشتم تا یه مغازه دیگه رو نگاه کنم . کیارش پشت سرم ایستاده بود و به لباس ها نگاه میکرد . گفتم :
« بیا یه مغازه دیگه رو نگاه کنیم . از این لباس ها خوشم نیومد . »
« مطمئنی که خوشت نمیاد ؟ »
لحنش خیلی عصبانیم می کرد . باید حرصش رو در می آوردم .
« کیارش من انقدر بی قید و بند نیستم که حاضر بشم این لباس ها رو بپوشم . ولی پریسا جونتون اگه اینجا بود حتما یکی از اینا رو میخرید . »
کیارش عصبانی شد .
« پانته آ مراقب حرفی که از دهنت بیرون میاد باش ! »
« اگه مراقب نباشم چی کار می کنی ؟ مگه دروغ میگم ؟ ......اگه واقعا سلیقه ات اینجوریه پس کاملا با پریسا تفاوت داشتی ! »
کیارش با عصبانیت مضاعف چنگی به موهاش زد و گفت :
« پانته آ تمومش کن . اینجا جای مناسبی برای دعوا کردن نیست . وقتی رسیدیم خونه از خجالتت درمیام . » پوزخندی زدم و گفتم :
« شایدم من از خجالتت دربیام !! بعدا معلوم میشه ! »
کنار هم دونه دونه مغازه رو می گشتیم . کاش می تونستم دستش رو تو دستم بگیرم و حرفای شیرین در گوشش بزنم ! مثل بقیه زن و شوهرای جوونی که با هم می اومدند خرید . اما اون هیچ احساسی برای من تو وجودش نداشت . دیگه داشتم کم می آوردم . یهو یه لباس ماکسی یشمی رنگ توجهم رو جلب کرد . آستین کت کیارش رو کشیدم و گفتم :
« پیداش کردم کیارش ! »
به ویترین نزدیک تر شدم و با دقت به لباس خیره شدم . روی لباس سنگ دوزی شده بود . یقه ی لباس باز بود . تنها مشکلش همین بود . به غیر از این مشکلی نداشت . نگاهی به کیارش انداختم تا نظرش رو بدونم . چهره اش ناراضی بود .
« به نظرت خوبه کیارش ؟! »
« پانته آ یقه اش خیلی بازه ، خوب نیست ! »
« خیلیم خوبه ! » با سرعت داخل مغازه رفتم تا کیارش فرصت مخالفت کردن رو پیدا نکنه !
« پانته آ نرو !!! » کیارش به دنبالم وارد مغازه شد .
کیفم رو دست کیارش دادم . لباس رو گرفتم و وارد اتاق پرو شدم . چقدر جنس پارچه اش لطیف بود . لباس رو با احتیاط پوشیدم . نمی تونستم زیپ پشت لباس رو ببندم . دستم نمیرسید . موهای مزاحمم رو از روی کمرم کنار زدم و دوباره سعی کردم . این بار تونستم زیپ رو بالا بکشم . . خودم رو تو آینه نگاه کردم . یقه رو یه کم بالا کشیدم تا سینه هام رو بیشتر بپوشونم . اما چندان تفاوتی با حالت قبلش نداشت . تقه ای به در اتاق پرو زده شد و من از جا پریدم .
« پانته آ چرا انقدر لفتش میدی ؟ یه لباس پوشیدن که انقدر طول نمی کشه ! »
« پوشیدمش ! »
« خوب درو باز کن تا ببینم ! »
موهام رو رو قسمت های جلویی لباس پخش کردم تا کیارش کم تر بدنم رو ببینه ! درو باز کردم . نگاه کیارش اول رنگ حیرت گرفت بعد خریدارانه شد . می تونستم رضایت رو تو چشماش ببینم .
« موهاتو بزن کنار تا یقه ات رو ببینم ! »
دستم رو روی موهام گذاشتم و گفتم :
« لازم نکرده ! »
« پانته آ تو که نمی خواب من به زور این کارو بکنم ؟ » لحنش خیلی جدی بود . حتم داشتم که این کارو میکنه ! قسمتی از موهام رو جابه جا کردم . خون با سرعت هر چه تمام تر زیر پوست کیارش پخش شد . نگاهش رو به زیر انداخت و گفت :
« این لباس خوب نیست ! » صداش خش دار بود .
« کیارش پام دیگه داره تاول میزنه ! این از همه ی لباس هایی که تا حالا دیدیم بهتره دیگه ! می تونم یه شال بندازم رو شونه ام . »
« نه !! »

نگاهی به چهره ی عصبانی کیارش انداختم . نگاهش را به جلو دوخته بود و ظاهرا تمام حواسش به رانندگیش بود . سرعتش خیلی بیشتر شده بود . داشتیم می رفتیم خونه پدر و مادرش . نمی خواستم کیارش از دستم ناراحت بمونه ، نه امشب ! می دونستم پدر و مادرش تو همون سلام و علیک اول همه چیز رو از قیافه ی درهمش می فهمند . بعدشم لابد پوزخند های کیانا شروع میشد . مطمئن نبودم که این بار بتونم در مقابل رفتار های کیانا ساکت بمونم . شاید باید یه کم حالش رو می گرفتم تا بفهمه با کی طرفه ! به من میگن پانته آ !!!
« کیارش این چه قیافه ای که برای خودت درست کردی ؟ مگه داری میری مجلس ختم ؟! »
با غضب نگاهی به سمتم انداخت و گفت :
« با کارایی که تو میکنی مگه میشه حالم بهتر از این باشه ؟.... تو.... منو..... دیوونه..... میکنی !!! »
« اوه حالا چرا انقدر شلوغش میکنی ؟ مگه من چی کار کردم ؟ »
« بگو چی کار نکردی ؟ ... اون لباس مسخره رو خریدی و به نظر منم اهمیت ندادی ! »
« کیارش راستش نظر تو زیاد مهم نیست این منم که می خوام اون لباس رو بپوشم نه تو ! »
« یه چیزی رو میدونی ؟بعضی وقتا دلم می خواد اون موهاتو بگیرم و چند دور دور دستم بپیچونم بعد با تمام قدرت بکنمشون تا حالت جا بیاد ! »
خندیدم و گفتم :
« به قول خودت : تو مال این حرفا نیستی ! »
جوابم رو نداد . نگاهم رو از شیشه به بیرون دوختم . برگای درختا دیگه تقریبا نارنجی آتیشی بودند . دلم می خواست زودتر بریزند تا روشون راه برم و صدای جیغشون رو بشنوم .
« پانته آ می خوام یه سوالی ازت بپرسم !!! لطفا راستش رو بهم بگو ! »
سرم رو تکون دادم و گفتم :
« بپرس ! »
زیر چشمی یه نگاه مردد بهم انداخت و گفت :
« خیلی وقته که می خوام این سوال رو ازت بپرسم ! ... اگه .. یه روز پری برگرده تو ... حاضری که ... ما رو به هم برسونی ؟! »
خشم شدیدی که تو وجودم احساس کردم خیلی خیلی برام ناراحت کننده بود . مکثم خیلی طولانی شد و کیارش سرش رو برگردوند تا صورتم رو ببینه ! از تظاهر کردن خسته بودم . گذاشتم تا چهره ی حقیقیم رو ببینه . آب از سرم گذشته ! آب دهنم رو قورت دادم و گفتم :
« نه کیارش ، من هیچ وقت این کارو نمی کنم ! »
چشم های حیرت زده ی کیارش به من دوخته شده بود !
« چرا ؟! »
« تو از من چه انتظاری از من داری ؟ فکر کردی انقدر باگذشت و فداکار هستم که اجازه بدم خواهرم به تو نزدیک بشه ؟!.... اگه این طوره باید بگم اشتباه کردی ! » نگاه سردم رو به چشماش دوختم !
« یعنی تو انقدر از من متنفری که می خوای این جوری جلوی خوشبختیم رو بگیری ؟ »
کی گفته تو با پریسا خوشبخت میشدی ؟ نگاهم رو از چشمای زیباش بیرون کشیدم و به آسمون زل زدم .
« کیارش اشتباه تو همین جاست .... من هیچ وقت از تو متنفر نبودم .... »
کیارش با بی قراری پرسید :
« پس مشکل چیه ؟! »
دلم رو به دریا زدم . مرگ یکبار شیون یکبار ! چشمام رو بستم و گفتم :
« ........... من عاشقتم ! »
صدای حبس شدن نفس کیارش رو شنیدم . منحرف شدن ماشین و صدای جیغ لاستیک ها باعث شد چشمام رو به سرعت باز کنم . هم زمان با باز شدن چشمام ماشین به چیزی برخورد کرد . کیارش به جدول کوبیده بود . بوق ماشین های پشت سرمون گوشم رو داشت کر میکرد . راهشون رو بسته بودیم . به سمت کیارش برگشتم تا بهش بگم که حرکت کنه اما چشم های بهت زده اش لبام رو بهم دوخت . به هم خیره شده بودیم . حساب زمان و مکان از دستم رفته بود . گرمای شدیدی تو قلبم احساس می کردم . با ضربه ای به شیشه ی کناری کیارش خورد کیارش یکم به خودش اومد . برگشت و شیشه رو پایین داد . یکی از اون راننده های عصبی بود .
« آقا چرا حرکت نمی کنی ؟! »
« متاسفم الان حرکت میکنم ! » کاملا مشخص بود که حواسش به اطرافش نیست .
« یکم زودتر ! همه رو از کار و زندگی انداختی ! »
مطمئن بودم اگه کیارش تو این وضع نبود الان خشتک یارو رو میکشید رو سرش !
کیارش با سرعت راه افتاد . جرات نمی کردم بهش نگاه کنم . اونم مطمئنا به من نگاه نمی کرد . بغضی که تو گلوم شکل می گرفت سرکش تر از اون بود که بتونم مهارش کنم . به جایی رسید که نفس کشیدن برام خیلی سخت شد . نمی خواستم گریه کنم . نمی خواستم غرورم رو بیشتر از این به لجن بکشم . من هیچ وقت فکرشم نمی کردم که به یه مرد ابراز علاقه کنم ، اما الان این کارو کرده بودم ..... کاش هیچ وقت به دنیا نمی اومدم . پشتم رو به کیارش کردم . طعم شور اشک رو روی لبم احساس کردم . سریع پسشون زدم . اما اشکام لجوج تر از من بودم . دیگه مقاومت نکردم . سعی کردم بی صدا گریه کنم تا کیارش متوجه اشکام نشه ! دستم رو تو کیفم کردم تا یه دستمال کاغذی پیدا کنم اما نبود . آبریزش بینیم کم کم داشت شروع می شد . کاش امشب نمی رفتیم خونه مادر و پدر کیارش . اصلا حوصله نداشتم . دلم می خواست تو اتاقم بودم و برای سرنوشت شوم عشق زندگیم زار میزدم .
ناخواسته صدای گریه ام بلند شد و لرزش شونه هام شروع شد . دیگه نمی تونستم این وضعیت رو تحمل کنم .
« پانته آ چرا گریه میکنی ؟! » صدای کیارش متعجب بود . نکنه انتظار داشت بلند شم براش قر بدم اونم بعد از اون برخوردش ! ماشین رو کنار زد و ایستاد . صورتم رو با دستام پوشوندم . دستش رو روی شونه ام گذاشت و خواست منو به طرف خودش برگردونه با عصبانیت دستش رو پس زدم .
« به من دست نزن عوضی ! »
مثل این که اونم عصبانی شد چون این بار با خشونت منو به طرف خودش برگردوند .
« پانته آ این بچه بازیا چیه از خودت درمیاری ؟! »
دستش رو با نفرت از روی شونه ام کنار زدم و گفتم :
« بچه بازی ؟! احساس حماقت می کنم به خاطر این که اجازه دادم تو احساسم رو بدونی ! تو لیاقتش رو نداشتی ! هیچ وقت » صحبت هام به خاطر هق هق هام بریده بریده بود .
« پانته آ تو راست میگی ! من لیاقت ندارم ! چرا به خاطر یه آدم بی لیاقت گریه میکنی ؟! »
« سعی نکن با حرفات منو خام کنی !!! دیگه هرگز بهت اجازه نمیدم که با احساساتم بازی کنی ! »
« من نمی خوام تو رو خام کنم . دارم حقیقت رو بهت میگم ! تو لیاقتت خیلی بیشتر از ایناست . تو لیاقت یه زندگی خوب و یه .... مرد عاشق رو داری ! نمی خوام عذابت بدم ! »
« تو هر دقیقه با اون چشمات عذابم میدی ! دلم میخواد ازت متنفر بشم ! »
« خواهش میکنم پیش من گریه نکن ! دیدن اشکات خیلی ناراحتم میکنه ! » دستش رو جلو آورد تا اشکم رو پاک کنه ! دستش رو با تمام قدرت از خودم دور کردم .
« گفتم به من دست نزن ! .... »
دستش رو با کلافگی تو موهاش فرو کرد و از ماشین پیاده شد . به کاپوت تکیه داد . از پشت سر نگاهش می کردم . عشقش بازم به دلم خنجر زد . چرا عشق انقدر دردناکه ؟! از جعبه ی دستمال کاغذی ماشین شش تا دستمال بیرون کشیدم و بینیم رو پاک کردم . تو آینه یه نگاهی به خودم انداختم . چشمای قرمز ، بینی قرمز و صورت رنگ پریده ! کیارش تو آخرش منو دیوونه می کنی !
کیارش نزدیک یه ربع بیرون بود . وقتی تو ماشین نشست بهش گفتم :
« من امشب نمیام خونه پدر و مادرت . بهشون بگو حالم خوب نبود »
صدام بی نهایت سرد بود . همین مساله باعث تعجب کیارش شد .
« خوب .... منم نمیرم ! »
چشمام رو بستم و گفتم :
« هر کاری می خوای بکن ، برام مهم نیست ! ... فقط منو ببر خونه مهران میخوام شب اونجا باشم ! »
نگاه عصبانیش رو روی خودم احساس کردم .
« نمیشه ! » صدای اونم خیلی خشک بود .
چشمام رو با عصبانیت باز کردم و گفتم :
« تنها چیزی که الان می خوام اینه که پیش مهران باشم .... این فکر که پیش تو بمونم دیوونه ام میکنه ! »
« شب با یه پسر جوون ؟! تنها ؟! » صداش از عصبانیت می لرزید .
« آره بهش کاملا اعتماد دارم ولی به تو .... ( پوزخندی زدم و گفتم : ) اصلا . »
« تو اونجا نمیری این حرفه آخرمه ! »
« تو نمی تونی برام تصمیم بگیری ! »
« یادت رفته من کیم ؟! .... محض یاد آوری شوهرت ! »
فریاد زدم و گفتم :
« تو شوهر من نیستی ! چند دفعه باید بگم ؟! ما هیچ وجه تشابهی با زن و شوهرا نداریم . »
نگاه عصبانیش رو تو چشمم انداخت و گفت :

« دنبال وجه تشابه می گردی ؟! » مسیر نگاهش عوض شد . از چشمام پایین اومد تا زمانی که روی لبم متوقف شد . نه !!! امکان نداره ! برای این که جلوش رو بگیرم دیر شده بود . دستش رو پشت سرم گذاشت و من به سمت خودش کشید . نفسش به صورتم خورد و لبای داغش لبای سردم رو در بر گرفت . منو تو آغوشش محکم گرفته بود . انقدر منو بوسید که نفس کم آوردم . سرم گیج می رفت . لباش چقدر تشنه بودند . بالا خره منو رها کرد . و آهسته گفت :
« اینم وجه تشابه ! »
خشم ناگهانی ام رو به صورت یه سیلی تو صورتش خوابوندم . لبام رو با پشت دستم پاک کردم . اشکام دوباره جاری شده بودند . کیارش بهت زده بود . دستش رو روی گونه اش گذاشته بود . دیگه تحمل نداشتم . از ماشین بیرون پریدم و شروع به دویدن کردم .
صدای کیارش رو پشت سرم شنیدم که با بی قراری فریاد میزد :
« پانته آ ....... برگـــــــــــرد ! »

سردمه !! دستم رو برای پیدا کردن پتو روی تخت کشیدم . با یه کم گشتن بالاخره پیداش کردم . خودمو زیر پتوی گرم و نرم مخفی کردم . چشمای خسته ام رو بیشتر به هم فشردم تا بلکه خوابم ببره اما بی فایده بود ! سردرد شدیدم بهم اجازه خواب نمی داد . با کلافگی روی تخت نشستم و سرم رو تو دستام فشردم . احساس میکنم که تا جنون فاصله ای ندارم . سردردم بخاطر گریه های زیادم نیست به خاطر فکر و خیالات توی سرمه ! خاطره اون بوسه تلخ از ذهنم نمیره ! دست لرزونم رو روی لبم کشیدم . هنوزم می تونستم اثر لب های داغ کیارش رو احساس کنم . طعم لباش با هیچ کدوم از طعم هایی که تا حالا چشیده بودم قابل مقایسه نبود . بی نظیر ترین چیزی بود که تا حالا احساس کرده بودم . این احساس منو خیلی ناراحت میکرد چون می دونستم که کیارش از روی عشق اون بوسه رو بهم هدیه نداده فقط برای نشون دادن قدرتش این کارو کرده بود . اون اصلا احساسات منو نمی فهمید ! فقط با احساساتم بازی میکرد ! کاش یه ذره کمتر دوستش داشتم . اونوقت می تونستم ترکش کنم تا بیشتر از این عذاب نکشم . اما الان حتی فکر ندیدن کیارش دیوونه ام میکرد . دوباره عطر نفس های مست کننده کیارش تو ذهنم پیچید . واقعا گیج شدم . نمی دونم که دقیقا چه احساسی دارم . یه لحظه عصبانیم یه لحظه افسرده یه لحظه عاشق . طره ای از موهای بلندم رو با انگشتم پیچ می دادم . به امید این که بتونم چیزی رو پیدا کنم تا یکم سرگرمم کنه نگاهم رو به گوشه و کنار اتاق انداختم . چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود ! اتاقم ! خونه پدریم ! کمد لباسم ! همه چی درست مثل وقتیه که این خونه رو ترک کردم . خب همه چیز که نه ! وقتی این خونه رو ترک می کردم سر و صدای پریسا و بی بی خونه رو پر کرده بود ولی الان تو ای خونه بزرگ و درندشت فقط من بودم و باغبون و زنش که تو خونه نسبتا کوچیک ته باغ زندگی می کردند . ! آقا غلام و نرگس خانم به درخواست پدرم تو این خونه مونده بودند و به اوضاع خونه تو نبود پدرم رسیدگی میکردند . از تختم پایین اومدم و پشت میز آرایشم نشستم . چشام خیلی برق میزدند . عین چشای گربه که تو تاریکی مثل دو تا تیله براق برق میزنند . قیافم خیلی بهتر از صبح شده ! تقه ای آرام به در اتاقم کوبیده شد .
« بفرمایید ! »
نرگس خانم وارد اتاق شد . چشماشو ریز کرد و تو تاریکی اتاق دنبالم گشت . خنده ام گرفته بود . نرگس خانم منو یاد بی بی می انداخت . چقدر دلم براش تنگ شده بود .
« چراغو روشن کن نرگس خانم ! »
« اِ ... ببخشید خانم . چشام دیگه سو نداره ! »
نور چشمام رو زد . برای چند لحظه چشمام رو بستم و بعد باز کردم . نرگس خانم رو به روم ایستاده بود .
« ببخشید خانم ، این وقت شب مزاحمتون شدم ، می خواستم ببینم به چیزی احتیاج دارید یا نه ! »
لبخندی زدم و گفتم :
« عیب نداره نرگس خانم ، من به چیزی احتیاج ندارم . دستتون درد نکنه ! »
« خانم آخه شما شام نخوردید ! گرسنه نیستید ؟! »
دستش رو تو دستم گرفتم و گفتم :
« نرگس خانم اشتها ندارم ، برید استراحت کنید ، نمی خواد نگران من باشید . »
« مطمئنید ؟! »
« آره ! .... » با لبخند بدرقه اش کردم . نرگس خانم زن مهربونی بود ، آقا غلام خیلی خوش شانس بود که با همچین زنی زندگی میکرد .
خمیازه ای کشیدم ، خوابم گرفته بود . با اشتیاق روی تختم دراز کشیدم و سرم رو روی بالش پر گذاشتم . بین خواب و بیداری بودم که احساس کردم در اتاقم دوباره باز شد . حتما نرگس خانم بود . در به آرومی بسته شد . خودم رو زیر پتو بیشتر جمع کردم . لذت خواب به چشمام تازه داشت مزه میکرد . صدای نفس های تندی به گوشم خورد . نرگس خانم حتما خیلی خسته میشه که این همه پله رو میره پایین و میاد بالا ! رو تختم نشست و با مهربونی موهام رو نوازش کرد . فرصت زیادی نداشتم که از نوازشش لذت ببرم چون یه کم بعد خوابم برد و دیگه هیچی نفهمیدم !
صدای دعوای گنجشکا اتاقم رو پر کرده بود . بدون این که چشام رو باز کنم ریه هام رو به یه نفس عمیق مهمون کردم . چقدر احساس خوبی دارم . به نظرم امروز یه روز خوبه ! دستام رو از هم باز کردم تا یه کش و قوسی بهشون داده باشم . اما دستم به چیزی برخورد کرد . با کنجکاوی چشمامو باز کردم تا ببینم دستم به چی خورده از چیزی که دیدم نزدیک بود به سلامت عقلم شک کنم ! کیارش کنارم خوابیده بود ! به سرعت روی تخت نشستم . این سرعت باعث شد سرم گیج بره ! اما سرگیجه اصلا مهم نبود . باورم نمیشد که کیارش واقعی باشه ، حتما دیوونه شده بودم ! انگشتم رو به آرومی به شونه ی کیارش نزدیک کردم . واقعی بود . می تونستم بدنش رو احساس کنم ! کِی اومده بود اینجا ؟! به چهره اش خیره شدم . تو خواب خیلی معصوم به نظر می رسید برعکس بیداریش ! کم کم یادم اومد که از دستش دلخورم ! دستم آروم آروم به سمت بالشم رفت . الان یه کاری می کنم سکته کنی کیارش ! بالش رو بالای سرم بردم و با قدرت هر چه تمام تر تو صورت کیارش کوبیدم .

برخورد بالش با صورت کیارش صدای بلندی ایجاد کرد . کیارش به بدترین نحو ممکن از خواب بیدار شد . بالش رو از روی صورتش برداشت و به سرعت برق روی تخت نشست . و به دور و برش نگاه کرد . گیج بود ، خب تو این مورد بهش حق می دادم . این که بخوای اینجوری از خواب بیدار بشی یه شکنجه ی واقعی واسه تمام روز محسوب میشه ! نگاه کیارش رو من ثابت موند . بهش اخم کردم .
« چته وحشی ؟! »
« اینجا چی کار میکنی ؟! »
چشماش رو مالید و گفت :
« این دیگه چه کابوسیه ؟! »
پتو رو دورم پیچیدم و گفتم :
« اینجا چی کار میکنی کیارش ؟! » جیغ جیغ میکردم .
با عصبانیت به من خیره شد و گفت :
« تو اینجا چی کار میکنی ؟! »
« تو چقدر پررویی !!! اینجا خونه پدرمه ها !»
« پانته آ تو خیلی بد ذاتی ! ...می دونی دیروز کجا ها رو که دنبالت نگشتم ؟ خیلی نگرانت شده بودم ! بعد جنابعالی اومدید اینجا واسه خودت راحت گرفتی کپیدی ! »
از رو تخت بلند شدم و گفتم :
« بد ذات تویی آقا کیارش ، چقدرم رو داری ! سنگ پای قزوین انگشت کوچیکت نمیشه ! بعدشم با اون کار زشتی که کردی انتظار رفتار بهتری از من داشتی ؟!.... اصلا من نمی خوام باهات حرف بزنم زود باش برو بیرون ! »
« کدوم کار زشت ؟! »
چشمامو ریز کردم و گفتم :
« خودتو به اون راه نزن ! »
« کدوم راه ؟! من اصلا متوجه حرفات نمیشم ! یه کم واضح تر حرف بزن ! »
« کیارش با اعصاب من بازی نکن . »
« خوب من متوجه نمیشم منظورت از کار زشت چیه ! »
نفسم رو به شدت بیرون دادم و گفتم :
« کیارش تو خیلی خیلی بی شخصیتی ! ... »
« هر چی دوست داری بگو ! من به حرفات اهمیتی نمیدم . من هیچ کار زشتی نکردم ! »
با حرص موهامو ازجلوی چشمم کنار زدم و گفتم :
« بله ... بایدم اینو بگی ! بجای این که معذرت خواهی کنی ازم ، داری برام بلبل زبونی میکنی ! »
« برای چی باید ازت معذرت خواهی کنم ؟! »
« برای اون بوسه ! »
لبخندی زد و گفت :
« خب ؟! ... یعنی از هدیه ام خوشت نیومد ؟! »
« کیارش خجالت بکش ... تو نبودی که میگفتی عاشق من نیستی ؟ !»
سرش را به علامت تایید تکون داد . و گفت :
« چرا من بودم . »
« چرا منو بوسیدی ؟! »
« پانته آ خودت خواستی ! »
« چرا چرت و پرت میگی ؟! من کی ازت خواستم که منو ببوسی ؟!»
« خیلی غیر مستقیم اینو خواستی ! » به نگاه بهت زده ام نگاهی کرد و گفت :
« ازم یه وجه تشابه خواستی ! »
« سعی نکن خودتو تبرئه کنی . کار تو خیلی ناراحتم کرد ، تو هیچ فکر کردی که این کارت با احساس من چی کار میکنه ؟! »
« پانته آ این مساله رو گنده نکن ! چیزی نشده که ... فقط یه بوسه بود ! »
خیلی عصبانی شده بودم .
« تو زن بازی ؟! »
اخم کرد و گفت :
« بار آخرت باشه که همچین حرفی زدی ! »
« ولی به نظرم تو زن بازی ، چون خیلی راحت در مورد اون بوسه مسخره حرف میزنی ! »
از تخت پایین اومد و به سمتم قدم برداشت .
« به نظرت اون بوسه مسخره بود ؟! »
به دروغ گفتم :
« خیلی ! »
روبه روم ایستاد ، خشم تو چشماش باعث شد سرم رو پایین بندازم . دستش رو زیر چونه ام گذاشت و وادارم کرد به چشماش نگاه کنم ! تو نگاه طوسیش آزردگی خیلی راحت دیده میشد .
«..... پانته آ می خوام به یه چیزی اعتراف کنم ،..... من عاشقت نیستم ولی خیلی به تو وابسته ام ، یه جورایی بهت عادت کردم . وقتی نیستی انگار یه چیزی رو گم کردم !» صداش خیلی سنگین بود .
نگاهم رو از چشماش دزدیدم . نمی خواستم خوشی زودگذرم رو ببینه ! قلبم تند میزد . از خوشحالی به پرواز دراومده بود . کاش میشد بفهمم اگه الان کیارش به جای این که بگه بهم عادت کرده میگفت دوستت دارم قلبم چه واکنشی نشون میداد . شاید یادش میرفت که باید بتپه ! از کیارش فاصله رفتم .
« پانته آ من معذرت می خوام ، میدونم که نباید اون شکلی ... باهات رفتار میکردم ولی تو خیلی منو عصبانی کرده بودی ، یه لحظه کنترلم رو از دست دادم و ... » روش رو ازم برگردوند . به سمت تراس رفت . منم تو این فرصت نفس های کوتاه و بریده بریده کشیدم ! وای من دارم به کیارش وابسته تر میشم این اصلا برام خوب نیست ! من اون بوسه رو دوست داشتم و به کیارش گفته بودم که به نظرم مسخره بوده ! اینم جزء دروغ های سیاه زندگیم بود . من فقط از انگیزه کیارش خوشم نیومده بود . بلاتکلیف سر جام ایستاده بودم . نمی دونستم که باید چی کار کنم ! برم پیش کیارش یا سر جام وایسم ؟!
« پانته آ برو صبحونه ات رو بخور تا زودتر برگردیم خونه ! »
« کیارش ... من ... میشه چند روز ...؟! »
اخمش ادامه حرفم رو خورد .
« نه نمیشه !!! زود باش لباستو بپوش باید بریم ! الکی هم وقت تلف نکن . »



برچسب ها : رمان در حسرت آغوش تو , رمان , رمان و داستان , بهترین رمان ها , خواندن رمان عاشقانه , رمان در حسرت آغوش تو - قسمت هفتم ,

ادامه مطلب ... نظرات :


صفحات جانبی
نویسندگان

آمار بازدید

کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :

    بروزرسانی :

درباره ما

همه جوری هست تو این وبلاگ
رمان
داستان
جک
اس ام اس
و ...

    ایجاد کننده وبلاگ : Scorpion

Page Rank

  • طراحی قالب توسط پارس تولز
  • ParsTools.Com
.CopyRight © 2010 - 2011 razdan Group , All Rights Reserved ©