تبلیغات
رمان و داستان

 رمان و داستان

رمان در حسرت آغوش تو - قسمت هشتم

نویسنده: Scorpion پنجشنبه 13 تیر 1392 دسته بندی : رمان در حسرت آغوش تو ,
نوع : رمان

نام : در حسرت آغوش تو - قسمت هشتم

نویسنده :  niloofartavoosi


از جام تکون نخوردم . کیارش نزدیکم اومد و گفت :
« پانته آ باور کن من نمی خواستم با احساسات تو بازی کنم ! من بهت حق میدم که از دستم دلخور باشی ولی بهت اجازه نمیدم که خونه منو ترک کنی ! »
« کیارش تو منو خیلی گیج می کنی !!! احساساتت خیلی ضد و نقیض اند . یه روز ازم می خوای که تو رو به پریسا برسونم یه روز بهم میگی که به من وابسته ای ! احساسات تو برای من واقعا مبهم اند . من نمی تونم به احساست اعتماد کنم . »
« اعتماد با گذشت زمان بدست میاد ! نمی خواد به این موضوع فکر کنی ! زود باش آماده شو !»
نگاهی بهم انداخت وگفت :
« خیلی خسته ام زود باش ، می خوام برم خونه ی خودم تا یه استراحت جانانه بکنم ! هنوز خستگی دیروز تو تنم مونده . امشبم برای این که دلخوری رو از دلت دربیارم شام میبرمت بیرون ! »
خمیازه ای کشید و از اتاق بیرون رفت .
ته قلبم کیارش رو بخشیده بودم ، خیلی سریع مانتوم رو پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم تا به کیارش بپیوندم .
نگاهم به درختایی که به سرعت از کنار ما می گذشتند خیره مونده بود ! فضای آروم داخل ماشین با آهنگ ملایمی شکسته میشد ! تو این فضا دلم بیشتر از هر لحظه ی دیگه ای عشق کیارش رو طلب میکرد ! این خواستن چیزی نبود که با گذشت زمان کمرنگ بشه ، پررنگ تر میشد . عشق تار و پود وجودم رو اسیر خودش کرده بود . سنگینی نگاه کیارش رو روی خودم احساس کردم . نگاهم رو از درختا جدا کردم و به سمت کیارش چرخیدم . چشمای طوسیش زیر نور سرخ خورشید دم غروب می درخشید . لبخندی به نگاهش زدم !
« چرا انقدر ساکتی ؟! »
شونه هامو بالا انداختم و گفتم :
« حرفی برای گفتن ندارم . »
« از سکوت خوشت میاد ؟! »
به نیم رخش نگاه کردم و گفتم :
« بعضی وقتا سکوت رو به هر چیزی ترجیح میدم ! .... بعضی وقتا انقدر حرف برای گفتن دارم که نمی دونم چطوری باید اونا رو بگم برای همین سکوت می کنم ! »
« هیچ وقت برام پیش نیومده که از زیادی حرفام سکوت کنم ! »
لبخندی زدم و نگاهم رو آسمون نسبتا تاریک دوختم . ستاره ها کم کم عشوه هاشون رو شروع می کردند . هوا کم کم رو به سردی می رفت . مدت نسبتا زیادی رو برای رسیدن به رستوران مورد نظر کیارش تو راه بودیم ! برای این که به قول خودش دلخوری رو از دلم دربیاره داشت منو برای شام میبرد بیرون ! این اولین باری بود که من و کیارش با هم برای شام بیرون میرفتیم ..... بالاخره رسیدیم . با نگاهم رستوران رو ارزیابی کردم ، خیلی شیک بود . کیارش که متوجه نگاه تحسین آمیزم شده بود گفت :
« خوشت میاد ؟! »
« آره ، خیلی قشنگه ! »
لبخندی زد و گفت :
« منم اینجا رو خیلی دوست دارم ، همیشه با دوستام می اومدم اینجا ! »
« پس خاطرات زیادی اینجا داری ! نه ؟! »
« آره . خیلی زیاد ، هم شیرین هم تلخ ! » جمله ی آخرش رو خیلی آهسته گفت .
برام جای سوال بود که کیارش چه خاطرات تلخی میتونه داشته باشه !
« خاطرات تلخت در مورد چیا هستن ؟! »
لبخند درد آلودش تنها جوابی بود که گرفتم ! قلبم بهم نهیب زد که بیشتر از این کنجکاوی نکنم ! شاید از جوابی که کیارش ممکن بود بده می ترسید .
کیارش ماشین رو پارک کرد و پیاده شدیم ! کنار کیارش به راه افتادم . وقتی کنارش راه می رفتم ظرافتم بیشتر خودش رو نشون می داد . کیارش بازوش رو به طرفم گرفت و بهم نگاه کرد . لبخندی زدم و با اشتیاق دستم رو دور بازوش حلقه کردم . با هم وارد رستوران شدیم . از اون چیزی که فکر می کردم بزرگ تر بود . صدای گیتار فضا رو پر کرده بود و رستوران پر بود از دختر ها و پسر های جوون . از نگاه بیشترشون می تونستم عشق رو بخونم . کاش تو چشمای کیارش میتونستم عشق رو ببینم ! عشقی که فقط متعلق به من باشه نه کس دیگه !
کیارش میز دو نفره ای رو که تو خلوت ترین قسمت رستوران قرار داشت رو انتخاب کرد . صندلی رو برام عقب کشید ، پشت میز نشستم و کیفم رو گوشه ی میز گذاشتم . کیارش رو به روم نشست . صدای خنده ی ریز دختری باعث شد توجهم جلب بشه . نگاهم برای دیدن دختر به پرواز دراومد . سه میز اونطرف تر تونستم پیداش کنم . زیبا بود . از صورتش خوشحالی میبارید و به پسری که رو به روش نشسته بود لبخند میزد ! از زیبایی لبخندش ، لبخندی رو لبام نشست . نگاه دختر به نگاهم گره خورد . سریع نگاهم رو دزدیدم و به سمت کیارش نگاه کردم . کیارش به من خیره شده بود . خودم رو جمع و جور کردم و گفتم :
« چرا اینجوری نگام میکنی ؟! »
کیارش نگاهی به سمت دختر انداخت و گفت :
« می خواستی تا صبح بهشون خیره بمونی ؟! »
« نه !! فقط یه لحظه توجهم جلب شد ! همین . »
کیارش منو غذا رو برداشت و نگاهی اجمالی بهش انداخت و گفت :
« چی باعث شد توجهت جلب شه ؟! »
دستم رو زیر چونه ام زدم و گفتم :
« صدای خنده اش ! »
کیارش بدون این که نگام کنه لبخندی زد و گفت :
« اون لبخندت واسه چی بود ؟! »
« وای ... کیارش چرا ازم بازجویی میکنی ؟! »
نگاهی بهم انداخت و گفت :
« من ازت بازجویی نمی کنم .... فقط دوست دارم که بدونم ! »
« خب .... لبخندش خیلی قشنگ بود ! »
« من چیز قشنگی تو لبخند اون دختر ندیدم ! »
« ولی به نظر من خیلی زیبا بود ! »
« به نظر من لبخند تو خیلی قشنگ تره ! »
گونه هام به سرعت حرارت گرفتند . حرکت خون زیر پوستم رو می تونستم احساس کنم . کیارش نگاهی به صورتم انداخت و لبخند زد . سرم رو پایین انداختم و گفتم :
« داری مسخره ام میکنی ؟! »
« نه ! من هیچ وقت بهت دروغ نمی گم ! از این بابت مطمئن باش ! »
خندیدم .
غذای اون شب به نظرم خوشمزه ترین غذایی بود که تو عمرم خورده بودم . نه به این خاطر که آشپزش خوب بود به خاطر این که مردی کنارم نشسته بود که مرکز دنیای من بود !

************

« پانته آ آماده شدی ؟! .... دیر شد . » از پشت در بسته ی اتاقم صداش رو به وضوح می شنیدم .
« انقدر غر نزن کیارش الان کارم تموم میشه ! » صاف کردن موهام یکم زیادی وقتم رو گرفته بود . آخه موهام خیلی پرپشت بود .
« دیگه کی کارت تموم میشه ؟! نصفه شب شد . »
« تو برو منم وقتی کارم تموم شد میام ! »
« الله اکبر ، بجنب دختر مهمونی تموم شد ! »
« کیارش انقدر هولم نکن ! »
« ببین من دارم میرم ، تو هم وقتی کارت تموم شد بیا . »
« باشه ! »
من و کیارش با هم نمی تونستیم بریم چون من امشب فقط دوست کیانا بودم نه همسر کیارش ! امشب شبی بود که از دو سه شب پیش استرسش رو داشتم ! شب جشن ! شبی که باید نقش دوست کیانا رو بازی می کردم ، این کار خیلی خیلی برام سخت بود ! اما خب چاره ای نیست ! جلوی آینه رفتم و به چشمای سیاهی که بهم خیره شده بودند لبخند زدم .

چشمای آرایش شدهام زیر سایه ی مژه های بلندم خودنمایی می کردند . نگاهم کم کم به سمت یقه ی لباسم کشیده شد . باز بودنش بیشتر از هر وقت دیگه ای به چشمم اومد . کاش یه کم بیشتر می گشتم تا یه لباس بهتر بخرم ! اما الان دیگه واسه تاسف خوردن وقت ندارم . باید برم ، الانشم خیلی دیر شده ! از کمدم شال حریر همرنگ لباسم رو برداشتم و تو کیفم گذاشتم . صدای زنگ آیفون بلند شد ، احتمالا آژانسه . مانتوم رو سریع پوشیدم و برای بار آخر به آینه نگاه کردم . همه چیز عالی بود .


هیچ وقت فکر نمی کردم خانواده کیارش تا این اندازه پولدار باشند ، خونه پدری کیارش از خونه پدر من بزرگتر بود . جلوی در خونه ماشین های مدل بالا پشت هم قطار شده بودند .
صدای راننده آژانس منو از فکر بیرون آورد .« خانم پیاده نمیشید ؟! »
به سرعت گفتم :
« چرا ، چرا ! الان پیاده میشم . »
حساب راننده رو پرداخت کردم و از ماشین پیاده شدم . ماشین به آرومی به راه افتاد و دور شد . نگاهی به در بزرگ ورودی خونه انداختم . نفس عمیقی کشیدم و دلشوره ام رو پس زدم ! قدم های آرومم بالاخره منو پشت در رسوندند . انگشتم رو بالا آوردم تا روی زنگ فشار بدم که صدای موبایلم بلند شد . دستم رو تو کیفم کردم و موبایلم رو بیرون کشیدم . شماره ی کیارش رو صفحه افتاده بود !
« بله ؟! »
« تو کجایی دختر ؟! » مشخص بود که سعی میکنه صداش رو آروم نگه داره !
« پشت در ! »
« پشت در خونه ما ؟! »
« آره دیگه !! پس می خواستی پشت در خونه خودمون باشم ؟! »
« خب چرا نمیای تو ؟! »
« آخه همین الان رسیدم ! »
« خیله خب ! زود بیا تو ! »
خونه تو نور و موسیقی ملایم و خنده غرق شده بود و مثل یه تیکه الماس وسط باغ می درخشید . سعی کردم قدمام رو بلند تر بردارم . در بزرگ سالن به وسیله پیش خدمتا برام باز شد ، هم زمان با با شدن در موج قوی تر از خنده به گوشم رسید . وارد سالن شدم . نسبتا شلوغ بود . نگاهم رو برای پیدا کردن کیارش به اطراف گردوندم . هنوز مشغول جستجو بودم که دستی به شانه ام خورد ! به سرعت به سمت عقب برگشتم . کیانا با لبخندی بهم نگاه میکرد . لبخندی زدم و گفتم :
« سلام کیانا ! »
لبخند کیانا پررنگ تر شد .
« پانی چرا انقدر دیر اومدی ؟! مردم از بس منتظرت موندم ! » دستاشو برای بغل کردنم از هم باز کرد و منو تو آغوش گرفت . نمی دونم تعجب از صورتم خونده میشد یا نه !!! من انتظار همچین رفتاری از کیانا نداشتم ! انقدر گرم ! دستامو که بیکار بودند دور کیانا حلقه کردم . خب حالا که انقدر کیانا طبیعی رفتار می کنه منم باید سعی کنم مثل اون باشم ! فرض می کنم که دارم نسرین رو بغل می کنم !
کیانا منو از آغوشش بیرون کشید و به صورتم خیره شد . نمی دونم تحسینی که تو نگاش بود جزئی از برنامه بود یا نه !
« پانته آ برو طبقه بالا اونجا می تونی خودت رو آماده کنی ! بعدش بیا پایین تا به بقیه معرفیت کنم ! می خوام همه دوست عزیزم رو بشناسند . »
« باشه ! »
کیانا پیش خدمتی رو صدا کرد تا راه رو بهم نشون بده .هر چند نیازی نبود . از همین جا می تونستم پله هایی که به طبقه ی بالا ختم میشدند رو ببینم ! همزمان که پشت سر پیش خدمت می رفتم سرم رو به اطراف می چرخوندم تا بلکه کیارش رو ببینم . هر چی می گردم کمتر پیدا می کنم ! چشمام رو برای یه لحظه بستم تا بتونم عصبانیتم رو کنترل کنم ! محکم به کسی برخورد کردم و تعادلم رو از دست دادم . جیغ خفه ای که کشیدم خیلی غیر ارادی بود . خیلی سریع به کت مردی که بهش برخورد کرده بودم چنگ انداختم تا روی زمین نیفتم ! دستای مرد دورم حلقه شد تا از افتادنم جلوگیری کنند . با میل و رغبت کمک مرد رو قبول کردم و بیشتر بهش چسبیدم . . بالاخره تونستم صاف وایسم ! سرم رو پایین انداختم و از خجالت چشمام رو بستم ! من یه دست و پا چلفتی ام .
صدای گیرایی منو خطاب قرار داد .
« خانم حالتون خوبه ؟! »
چشمام رو باز کردم . اولین چیزی که دیدم کراوات شیک مرد بود . سرم رو بالا گرفتم تا از ناجی ام تشکر کنم ! کسی که بهش برخورد کرده بودم یه مرد جوون و خوشتیپ بود با یه صورت جذاب . ازش فاصله گرفتم و با عجله گفتم :
« وای .... واقعا ببخشید ، من اصلا شما رو ندیدم ! »
مرد سرش رو پایین انداخته بود و کتش رو صاف می کرد . گفت :
« البته که ندیدید ، آخه کی با چشمای بسته می تونه ببینه که شما دومیش باشید ؟! »
خودم رو دوباره به خاطر حماقتم سرزنش کردم و گفتم :
« واقعا متاسفم . »
موهای روغن زده مرد توجهم رو جلب کرد . موهاش زیبا بودند . هنوز داشتم به موهاش نگاه می کردم که سرش رو بلند کرد . چشمای سیاهش تو نگاهم نشست ... ترس ناشناخته ای وجودم رو پر کرد . اصلا دلیلی برای این ترس پیدا نمی کردم . پاهام داشتند کم کم عقب نشینی می کردند . خیلی سریع گفتم :
« من باید برم ! بازم ازتون عذر میخوام . » تعجب رو تو نگاه سیاه مرد می دیدم .
برگشتم و با سرعت تمام راه طبقه ی بالا رو در پیش گرفتم . در اتاق سومی باز بود . وارد اتاق شدم و درو بستم . شاید اگه الان یه جن دیده بودم کمتر وحشت زده میشدم ! چشمای اون مرد خیلی منو می ترسوند . جلوی آینه قدی اتاق ایستادم . آشفتگی از تمام اجزای صورتم هویدا بود . مانتوم رو در آوردم و شال حریر رو روی شونه هام انداختم . سیلی آرومی به گونه ام زدم تا حالم جا بیاد ! دلم نمی خواد پایین برم ، نمی خوام دوباره اونو ببینم ! اما مجبورم که این کارو بکنم . شونه ای بالا انداختم و از اتاق بیرون اومدم . موقع پایین اومدن از پله سعی کردم کیارش رو پیدا کنم !....... پیداش کردم ! به ستون وسط سالن تکیه داده بود و به اطراف نگاه میکرد .

با سرعت بیشتری پله ها رو پایین اومدم می خواستم برم سمت کیارش که یادم اومد نباید این کارو بکنم . نفسم رو با افسوس بیرون دادم . نگاهم هنوز ازش جدا نشده بود .
« پانته آ ؟! »
به سمت کیانا که منو صدا کرده بود برگشتم .
« کجا موندی دختر ؟! یک ساعته که منتظرم ! » تا خواستم جوابش رو بدم دستم رو کشید و گفت :
« نمی خواد توضیح بدی ! بیا بریم تا به بقیه معرفیت کنم ! » جوابی ندادم . سرم رو چرخوندم و به کیارش یه نگاه کوچولو انداختم !
انگار از چیزی کلافه بود !
« نسرین از وقتی اومده سراغتو میگیره !!! »
« کی اومد ؟! »
« یه ساعتی میشه ! »
از دور نسرین رو دیدم که روی یکی از مبل های سالن لم داده بود . چشم هاشو ریز کرده بود و مثل پیرزن های فضول داشت زاغ سیاه بقیه رو چوب میزد . چشمش به من افتاد . روی مبل صاف نشست و بهم چشم غره رفت .
خدا به دادم برسه . الانه که بزنه شلم کنه !
وقتی نزدیکش شدیم گفت :
« پانته آ خانم میزاشتی فردا صبح می اومدی !!! »
کنارش نشستم و گفتم :
« اَه ... نسرین تو رو خدا انقدر گیر نده !! حالا که اومدم ! »
پوزخندی زد و گفت :
« زحمت کشیدی .... لطف کردی تشریف آوردی ! »
کیانا گفت:
« نسرین فعلا این حرفا رو تموم کن باید پانته آ رو به همه معرفی کنیم ! بعدا می تونی پوستشو بکنی ! »
اعتراض کنان گفتم :
« دستت درد نکنه کیانا ، تو هم دست کمی از نسرین نداریا ! »
« حقته !! »
دوستای کیانا اولین کسایی بودند که بهشون معرفی شدم . بیشترشون از طبقه ی مرفه جامعه بودند . بعدش نوبت فامیل ها رسید . تمام مدت سعی می کردم لبخند رو روی لبم نگه دارم . نگاه مادر کیارش همه جا دنبالم بود . واقعا گیج شده بودم . تعدادشون خیلی زیاد بود . اما چیزی که فکرم رو مشغول کرده بود این بود که اون مرد چشم سیاه هیچ جا نبود ! هر چند ته دلم خوشحال بودم که دیگه نمی بینمش ! کسی کیانا رو صدا کرد و اون مجبور شد که بره !
نسرین گفت :
« ایکبیری !!! »
« با منی ؟! »
چشماش رو بست و گفت :
« نه بابا ، با اونیم که کنار کیارش واستاده ! »
با کنجکاوی برگشتم تا ببینم کی کنار کیارش ایستاده . خشکم زد . یه دختر به کیارش آویزون شده بود و گونه اش رو می بوسید . کیارش یه کم معذب به نظر می اومد . ناخن هامو با حرص کف دستم فشار دادم . ابروهام همچین به هم گره خورده بودند که انگار هیچ وقت قرار نیست که از هم باز بشند . من که زن کیارش بودم هیچ وقت بهش آویزون نشده بودم اونوقت این دختره ی عوضی خودشو تو بغل کیارش من انداخته ! تنها چیزی که اون لحظه می خواستم این بود که دختره رو به بگیرم و تا می خورد بزنمش !
با ضربه ای که نسرین به شونه ام زد نگاهم رو از دختر برداشتم !
« پانته آ این چه وضعه نگاه کردنه ؟! »
« اون دختره کیه ؟! »
« یادته گفتم دو تا دختر خاله عوضی دارم ؟! »
سرم رو به علامت تایید تکون دادم . نسرین ادامه داد :
« این یکی از اوناست . سارا !!! »
« دلم می خواد بکشمش ! »
« خدا رو شکر یکی پیدا شد که حال منو درک کنه ! ... هر موقع خواستی این کارو بکنی خبرم کن تا کمکت کنم ! »
« نسرین سر به سرم نزار ! .... نگاه کن این دختره چطوری آویزون کیارش شده !!!! »
با دلخوری دوباره نگاهی به سارا و کیارش کردم . از دست کیارش هم عصبانی شده بودم !
« خب اینا که نمی دونن کیارش زن داره ، فکر میکنن می تونن قاپشو بدزدن ! »
دستم رو روی پیشونیم کشیدم و گفتم :
« امشب شب شکنجه منه ! »
« انقدر سخت نگیر ! »
« نسرین تو هیچ وقت برای بدست آوردن عشق کسی تلاش نکردی .... ولی من خیلی زحمت کشیدم همش می ترسم یکی پیدا بشه و عشقی که من نتونستم بدست بیارمش رو مال خودش کنه ! »
نسرین سرش رو پایین انداخت و گفت :
« از کجا می دونی که من تلاش نکردم ؟! »
چشمامو ریز کردم و گفتم : « تلاش کردی ؟! »
« امروز زنگ زدم به مهران ، نگرانش بودم آخه چند روز بود که بهم زنگ نزده بود ! .... »
با کنجکاوی گفتم : « خب ؟! »
« ..... یه زن جواب داد !!! » صدای نسرین می لرزید .
« چی ؟؟! یه زن ؟ »
سرش رو تکون داد ! اون زن کی بود ؟!
کیانا پیشمون اومد و گفت :
« پانته آ بیا می خوایم صحنه ی اصلی نمایش رو اجرا کنیم ! ... معرفی کردن تو به کیارش ! »
با کیانا و نسرین به سمت کیارش رفتم . سرش هنوز شلوغ بود . داشت با دو تا دختر دیگه بگو بخند میکرد . دلخوریم بیشتر شد . نسرین دستم رو تو دستش گرفت . کیانا بلند گفت :
« کیارش !!! »
کیارش همون طور که داشت می خندید به سمت ما چرخید . نگاهش تو نگاهم نشست . لبخندی که رو لبش بود کم کم محو شد . نگاهش رو هنوز ازم برنداشته بود . مثلا داشت وانمود میکرد که محو جمال من شده ... کیارش و کیانا بازیگرای خیلی خوبی بودند ، خیلی طبیعی نقششون رو بازی میکردند ، جاشون تو هالیوود بود . سارا که کنار کیارش ایستاده بود با دیدن حال کیارش نگاهش رو به من انداخت و با تحقیر سر تا پام رو برانداز کرد . از نگاهش چندشم شد .
کیانا نگاه کوتاهی به من و سارا کرد و گفت :
« کیارش می خوام دوستم پانته آ رو بهت معرفی کنم ! »
سارا گفت :
« چرا تا حالا ندیده بودمش ؟! »
« چون خارج از کشور بوده ! »
کیارش دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت :
« سلام ، از آشناییتون خوشوقتم پانته آ خانوم ! »
دستم رو تو دستش گذاشتم و گفتم :
« منم همینطور !! »
حرارت دستش زیاد بود . خواستم دستم رو از دستش بیرون بکشم ، ولی بهم اجازه نمی داد . دستم رو محکم گرفته بود . سارا که از حرص قرمز شده بود دست کیارش رو از دستم جدا کرد و به سردی دستم رو فشرد . با نفرت بهش نگاه کردم . سنگینی نگاه کیارش رو روی خودم احساس می کردم .
صدای آشنایی به گوشم خورد :
« کیارش !!!! »
به سرعت به سمت صدا برگشتم و نگاه دو چشم سیاه رو دوباره تماشا کردم .
ترس دوباره به دلم چنگ انداخت . یه قدم خودم رو عقب کشیدم .
کیارش به مرد نزدیک شد و گفت :
« کجا رفتی یهو ؟! »
مرد نگاهی به من انداخت و گفت :
« یه مشکلی پیش اومده بود رفتم بهش رسیدگی کنم ! »
نگاهم رو به جای دیگه ای دوختم . ترجیح میدادم به صورت سارا نگاه کنم تا به چهره ی زیبای مرد . نگاه مرد روم سنگینی میکرد . به سمتش چرخیدم .
« کیانا خانوم نمی خواید دوستتون رو بهم معرفی کنید ؟! »
کیانا لبخندی زد و گفت :
« ایشون دوستم پانته آ هستند ! »
چشم های مرد گشاد شد . گفت :
« پانته آ ؟؟؟! »
نگاه سریعی به کیارش انداخت . کیارش نگاهش رو با لبخندی عجول پاسخ داد . لبخندش فکرم رو مشغول کرد . مرد سریع خودش رو جمع و جور کرد . انگار داشت سعی میکرد بهتش رو پنهان کنه ! دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت :
« از آشنایی با شما خوشبختم پانته آ خانوم ، من شاهین دوست و شریک برادر کیانا خانوم هستم ! »
دستم رو با اکراه تو دستش گذاشتم . انگاری تو حال و هوای خودش نبود . کیارش با اخم به دستم نگاه کرد .
برای خالی نبودن عریضه گفتم :
« منم از آشنایی با شما خوشبختم ! »
شاهین سری تکون داد و دستش رو عقب کشید .
کیانا دستاش رو بهم کوبید و گفت :
« خیله خب ، الان وقت بریدن کیکه ، می خوام کیکم رو ببرم ! »
چقدر خوبه که همیشه بهونه ای واسه فرار پیدا میشه ! کنار نسرین روی مبل نشستم . همه ی مهمونا منتظر بودند تا کیانا کیک رو ببره !
نسرین گفت :
« پانته آ چرا انقدر رنگت پریده ؟ »
« رنگم پریده ؟! »
« مثل گچ دیوار شدی !!! »
نگاهی به دور و اطراف انداختم . شاهین هنوز هم بهم نگاه میکرد ! زیر گوش نسرین گفتم :
« من اصلا از شاهین خوشم نمیاد ، .... خیلی منو می ترسونه ! »
« وا؟!!! چرا ؟! اون که خیلی پسر خوبیه ! »
« نمی دونم ، ولی از چشماش خیلی می ترسم ، آخه شبیه چشمای اون دزده که اومده بود خونمون ! »
« چشمای اون سیاه بود ؟! »
« آره ، تنها چیزی که خیلی واضح از اون شب یادم میاد رنگ و حالت چشمای اون دزده ! »
نسرین سرش رو تکون داد و گفت :
« نمی دونم چی بگم .... حتما خیلی برات سخته که باهاش چشم تو چشم بشی ! »
به دست های یخ زده ام نگاه کردم ، با این که سرد بودند اما عرق کرده بودند .
« تحمل کن !! همین یه امشبه . از این به بعد دیگه نمی بینیش ! »
« مگه اون دوست کیارش نیست ؟! ..... اینجوری احتمالش زیاده که دوباره ببینمش ! »
« فعلا به این موضوع فکر نکن تا ببینیم بعدا چی پیش میاد !!!! »
سرم رو تکون دادم . سعی کردم خط فکریم رو با ملودی شادی که به گوشم میرسید هماهنگ کنم . کیانا با خنده پشت کیک قرار گرفت . همه ی مهمون ها به افتخارش دست زدند . چاقوی روبان پیچی شده تو دست کیانا انتظار وقتی رو می کشید که بتونه کیک سه طبقه ای رو لمس کنه ! خاطره آخرین جشن تولدم تو ذهنم نشست . نفس عمیقی کشیدم و سرم رو تکون دادم . نباید به این چیزا فکر می کردم ، این خاطره ها برام چیزی جز رنج و عذاب نداشتند . کیانا بالاخره کیک و برید . نگاهم به کیارش افتاد که نزدیک کیانا ایستاده بود ! کیارش امشب واقعا بی نظیر شده بود . یه لحظه به خودم حسودی ام شد . من همسر این مرد بی نظیر بودم هر چند هنوز نتونسته بودم قلبش رو تصاحب کنم . نگاه کیارش به من افتاد ، لبخندی زد و مسیر نگاهش رو عوض کرد . ........ مهم نیست که قلب کیارش به من تعلق نداره ! عشق من انقدر زیاد هست که جای خالی عشق کیارش رو پر کنه !


با خستگی کلید رو از کیفم بیرون کشیدم و در آپارتمان رو باز کردم . وارد شدم و در رو با پام بستم . کفش های پاشنه بلندم رو با بی قیدی درآوردم و هر کدوم رو یه طرف پرت کردم . خیلی خسته ام کرده بودند . روی کاناپه لم دادم و کیفم رو کنارم انداختم . سرم داره می ترکه . چشمامو بستم . نفهمیدم کی خوابم برد . با تکان های دست کیارش از خواب بیدار شدم .
« چرا اینجا خوابیدی ؟! بلند شو برو تو اتاقت ! »
چشم هامو مالیدم و گفتم :
« کی اومدی ؟! »
« همین الان ، مهمونا نمی رفتند که . مجبور شدم تا وقتی که میرند اونجا بمونم ! »
پوزخندی زدم و گفتم :
« مجبور شدی ؟! »
روی کاناپه نشست و گفت :
« آره ! »
« تو گفتی و من باور کردم ! »
کیارش دستی به صورتش کشید و گفت :
« پانته آ الان خیلی خسته ام . جون عزیزت این حرفا رو تموم کن ! »
« بایدم خسته باشی ! اگه منم اون همه رقصیده بودم خسته می شدم ! »
« تقصیر من نیست که همه ی دخترا می خوان باهام برقصند . همش بهم آویزون میشند . »
« چقدرم که تو بدت میاد ! »
خمیازه ای کشیدم و از جام بلند شدم تا برم تو اتاقم . کیارش لباسم رو کشید . بی حس و حال تر از اون بودم که بتونم خودم رو کنترل کنم . قبل از این که بفهمم چی شده خودمو تو بغل کیارش رو کاناپه پیدا کردم . صورت هامون خیلی نزدیک هم بودند . می تونستم نفس های داغش رو روی صورتم احساس کنم . چشم های کیارش مثل دو تا ستاره می درخشیدند .
« چرا این شکلی می کنی کیارش ؟! مگه مریضی ؟! »
با کرختی سعی کردم از روی کیارش بلند شم . دستای کیارش دور کمرم حلقه شدند وصدای آرومش رو شنیدم :
« می خوام باهات برقصم ! »
با مشت به سینه اش کوبیدم و گفتم :
« لازم نکرده ! با اون دخترا به اندازه ی کافی رقصیدی !!! »
« ولی من می خوام با تو برقصم ! »
« کیارش دیوونه نشو ! الان خیلی خسته ام و حوصله ی رقصیدن ندارم ! »
« تا نرقصی اجازه نمیدم بخوابی ! »
دستای کیارش کمرم رو رها کردند . کیارش منو روی کاناپه گذاشت و از جا بلند شد . دست تو جیب کتش کرد و موبایلش رو بیرون کشید . یه کم با موبایلش ور رفت و بعد آهنگ ملایمی از گوشی پخش شد . گوشی رو روی میز گذاشت و دستش رو به سمت من دراز کرد و گفت :
« افتخار میدید ؟! »
کیارش دیوونه بود ... البته منم دست کمی ازش نداشتم .
دستم رو تو دستش گذاشتم و از رو کاناپه بلند شدم . دستای کیارش دوباره دور کمرم حلقه شدند . خودمو بهش نزدیک تر کردم و دستامو دور گردنش حلقه کردم . عطر تن کیارش مثل شراب منو مست کرد . چشم های خمارم رو به چشماش دوختم . نمی دونم می تونه عشقم رو ببینه یا نه ! با تمام وجودم می خوامش ! صورتم رو تو سینه اش مخفی کردم . حالا می فهمیدم چرا دخترا انقدر دوست دارند با کیارش برقصند ، رقصیدن با کیارش مثل خوابیدن رو ابرا می مونه ! دست کیارش کمرم رو نوازش میکرد ..... آهنگ تموم شد . اما از کیارش جدا نشدم . دوست داشتم به صدای قلب کیارش گوش بدم .
« خوشت اومد ؟! ..... دیگه از دستم عصبانی نیستی ؟! »
لبخندی زدم و یه کم ازش فاصله گرفتم .
« هنوزم یه کم عصبانیم ولی اگه چیزی رو که می خوام بهم بدی قول میدم دیگه غر نزنم ! »
« خب چی می خوای ؟!.... حاضرم هر کاری کنم تا تو دیگه غر نزنی ! »
« .... اول صورتت رو بیار پایین تر ! »
مشکوک نگاهم کرد ولی حرفی نزد . صورتش رو بهم نزدیک تر کرد .
روی پنجه ی پاهام بلند شدم و گونه اش رو بوسیدم !
کیارش با تعجب بهم خیره شد . لبخندی زدم و گفتم :
« الان دیگه عصبانی نیستم !! »
از آغوشش بیرون اومدم و به سمت اتاقم رفتم ! کیارش هنوز سر جاش ایستاده بود . وقتی خواستم وارد اتاقم بشم برگشتمو بهش نگاه کردم . دستش رو روی گونه اش گذاشته بود و به من خیره مونده بود .

بدون این که لباسم رو عوض کنم روی تخت دراز کشیدم . قلبم از خوشحالی می رقصید . چشم هامو به امید یه خواب خوب رو هم گذاشتم و خوابیدم !

رو آینه ی بخار گرفته حموم اسم کیارش رو نوشتم . می تونستم از پشت اسم کیارش چشم های براق خودم رو ببینم . لبخندی زدم و حوله رو دورم پیچیدم و از حموم بیرون اومدم . در کمدم رو باز کردم تا لباس بردارم . یهو نگاهم به لباسی افتاد که مهران برام خریده بود . برش داشتم و از نزدیک بهش نگاه کردم . یه دفعه هم نپوشیده بودمش ! کنجکاو شدم تا ببینم رو تنم چطوری میشه ! به سرعت لباس پوشیدم و جلوی آینه ایستادم . بیشتر بالاتنه ام معلوم بود اما لباس خیلی بهم می اومد . از اتاقم رفتم بیرون ! خونه تو سکوت فرو رفته بود ! معده ام غر غر کرد . خندیدم و به سمت آشپزخونه به راه افتادم .
پشت میز نشسته ام و چایی رو روی میز گذاشتم ! داشتم به معده ام سر و سامون می دادم که با شنیدن صدای کیارش خشکم زد .
« پانته آ اول صبحی چرا انقدر سر و صدا می کنی ؟! » داشت از اتاقش می اومد بیرون و چشماش رو می مالید .
« ..... تو خونه ای ؟! »
« می بینی که ! » خمیازه ای کشید .
« چرا ؟! »
« جمعه اس دیگه !»
خودم رو جمع کردم و گفتم :
« ولی........ تو که جمعه ها هم می رفتی شرکت ! »
بدون این که نگاهی به من بندازه وارد آشپزخونه شد و گفت :
« امروز کاری تو شرکت ندارم ! »
با آشفتگی نگاهی به لباسم انداختم . اگه کیارش منو با این لباس ببینه افتضاح میشه باید برم لباسم رو عوض کنم . از جام بلند شدم تا برم اتاقم که کیارش با یه لیوان چای از آشپزخونه بیرون اومد . دیگه فایده ای نداره ! سر جام نشستم و سرم رو پایین انداختم . سعی کردم به خودم تلقین کنم که من از کیارش اصلا خجالت نمی کشم واصلا دلیلی برای خجالت کشیدن وجود نداره ! کیارش رو به روم نشست . هنوزم بهم نگاه نکرده بود . خودم رو بیشتر جمع کردم . تلقین ها کاساز نبودند . باید زودتر به اتاقم برگردم . تا خواستم از جام بلند شم کیارش گفت :
« می خوای امروز بریم سینما ؟! »
« سینما ؟! » نگاهی به در بسته ی اتاقم انداختم .
« آره شنیدم یه فی....... » فکر کنم یه کم واسه این که بخوام برم تو اتاقم دیر شده ! نگاهم رو به سمت کیارش چرخوندم تا حالت چهره اش رو ببینم . علت نصفه موندن حرفش دور از ذهن نبود ! محو چهره اش شدم .
نگاهش رو لباس می چرخید . کم کم اخماش تو هم رفت . چشماش رو بست و سرش رو پایین انداخت . زیر لب چیزی گفت که نشنیدم . سکوتش داشت طولانی میشد . سعی کردم وانمود کنم که اتفاقی نیفتاده . گفتم :
« اسم فیلمه چیه ؟! »
نگاه خشمگینی بهم انداخت و گفت :
« عشق جهنمی !!! »
سرم رو پایین انداختم و گفتم :
« اسم عجیبیه ! »
کیارش با عصبانیت نفس عمیقی کشید و چشم هاشو بست . معمولا وقتایی که سعی میکرد خودشو کنترل کنه این کارو انجام میداد .
دیگه نمی تونم این وضعیت رو تحمل کنم . جو خیلی سنگین شده !
از پشت میز بلند شدم . کیارش چشم هاشو باز کرد . این دفعه چیز عجیبی رو تو نگاهش دیدم . اما نتونستم تشخیص بدم که اون چیه !
از زیر نگاه عجیب کیارش فرار کردم و وارد اتاقم شدم . با عصبانیت لباسم رو در آوردم و روی تخت پرت کردم . یه لباس آستین بلند از تو کمدم بیرون کشیدم و پوشیدم . الان بهتر شد ! چی میشد اگه انقدر از کیارش خجالت نمیکشیدم ؟!


اشک صورتم رو پر کرده بود . با آستین لباسم اشکام رو پاک کردم و دماغم رو بالا کشیدم . داشتم برای غذا پیاز خورد می کردم . صدای زنگ در بلند شد . چاقو رو توی سینی گذاشتم و از جام بلند شدم تا برم درو باز کنم . شاید همسایه بغلیمونه که مدام یخ میخواد .
درو باز کردم . تنها چیزی که تو لحظه ی اول دیدم یه سبد گل رز بود . بعدش چشم های خوشرنگ مهران که از پشت سبد گل به من خیره شده بودند .
« سلام خانوم خوشگله ، مهمون نمی خوای ؟! »
سبد گل از جلوی صورت مهران کنار رفت .
جیغ کوتاهی کشیدم و خودمو تو بغل مهران انداختم و از گردنش آویزون شدم ! مهران با صدای بلند خندید و بغلم کرد .
یه کم ازش فاصله گرفتم و گفتم : « مهران واقعا خودتی ؟! »
مهران لبخندی زد و گفت :
« معلومه که خودمم ..... هنوز کارت به اونجا نکشیده که توهم بزنی ! »
لبخند دندان نمایی زدم و دوباره بغلش کردم .
« پانی انقدر آویزونم نشو ! برو اونور .... میخوام بیام تو ! »
ازش جدا شدم و خیلی آروم به صورتش سیلی زدم و گفتم :
« بیچاره خواستم یه کم مهمون نوازی کنم ! مثلا بار اولیه که میای اینجا ! »
مهران سبد گل رو تو دستم گذاشت و وارد خونه شد و گفت :
« لازم نکرده مهمون نوازی کنی ! ... من مهمون نیستم که ! صاحب خونه ام ! »
سبد رو تو دستم جابه جا کردم و گفتم :
« چقدر تو پررویی !! »
مهران همونطور که اطراف رو نگاه میکرد گفت :
« پانته آ منو تو خیلی شبیه همیم ! اینو میدونستی ؟! »
« ایش !!! خدا نکنه ! »
درو بستم و پشت سر مهران وارد سالن پذیرایی شدم .
« خونه ی قشنگی داری ! » روی کاناپه لم داد .
با ذوق به خونه نگاه کردم و گفتم :
« آره ، ...... خیلی دوسش دارم ! ..... »
لبخندی به مهران زدم و گفتم :
« میرم برات یه قهوه بیارم ! »

فنجون قهوه رو جلوی مهران روی میز گذاشتم و کنارش نشستم .
« خیلی کار خوبی که اومدی اینجا ! »
« کیارش خونه نیست ؟! »
« نه یه کاری براش پیش اومد مجبور شد بره شرکت ! ....خوب چی شده یادی از فقیر فقرا کردی ؟! »
« پانته آ اومدم دنبالت تا ببرمت یه جایی ! »
تعجب کردم .
« کجا ؟! »
قهوه اش رو مزه کرد و گفت :
« اینو بعدا میفهمی ! ... فقط یه دست لباس با خودت بیار ، فکر نکنم امشب برگردی خونه ! »
« رو چه حسابی فکر کردی که من باهات میام ؟! »
« اگه نیای ، به زور میبرمت ! »
« من نمیام ! »
« پانته آ مطمئنم بعد از این که بفهمی چه خبره ، حسابی ازم ممنون میشی ! »
کنجکاوی داشت کلافه ام میکرد ! مهران نقطه ضعفم رو میدونست .
« خیله خب میام ، ولی شب باید برگردم خونه ! »
سرش رو تکون داد و گفت :
« باشه اگه خواستی برگرد ! »


تحمل ابهام جزء بدترین شکنجه ها برای من بود .
کنار مهران تو ماشینش نشسته بودم و به اطراف نگاه میکردم .
« ما کجا داریم میریم ؟! »
مهران به پیشونیش کوبید و گفت :
« این دویست و چهل و سومین باریه که این سوالو میپرسی !!! »
« خب یه بار جواب سوالم رو بده دیگه ! »
« بابا خیر سرم قراره سورپرایز باشه ! .... تا چند دقیقه ی دیگه میفهمی ! »
چشمام رو بستم تا یه کم از شدت کنجکاویم کم کنم . چند دقیقه ی بعد صدای هواپیما گوشم رو پر کرد . چشمام رو باز کردم . ما نزدیک فرودگاه بودیم .
« ما داریم میریم فرودگاه ؟! »
« آره ! »
« چرا ؟! »
لبخند روی لب مهران رقصید . دیگه واقعا داشتم کلافه میشدم !

پشت سر مهران وارد سالن انتظار شدم . مهران نگاهی به برد پرواز انداخت و زیر لب گفت :
« نشسته ! »
« اینجا چه خبره ؟! »
« خبرا پشت سرته ! »
به سرعت به عقب برگشتم و پشت دیوار شیشه ای فرودگاه بهترین مادربزرگ دنیا رو دیدم ...... بی بی !!



برچسب ها : رمان در حسرت آغوش تو , رمان , رمان و داستان , بهترین رمان ها , خواندن رمان عاشقانه , رمان در حسرت آغوش تو - قسمت هشتم ,

ادامه مطلب ... نظرات :


صفحات جانبی
نویسندگان

آمار بازدید

کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :

    بروزرسانی :

درباره ما

همه جوری هست تو این وبلاگ
رمان
داستان
جک
اس ام اس
و ...

    ایجاد کننده وبلاگ : Scorpion

Page Rank

  • طراحی قالب توسط پارس تولز
  • ParsTools.Com
.CopyRight © 2010 - 2011 razdan Group , All Rights Reserved ©