تبلیغات
رمان و داستان

 رمان و داستان

رمان در حسرت آغوش تو - قسمت نهم

نویسنده: Scorpion پنجشنبه 13 تیر 1392 دسته بندی : رمان در حسرت آغوش تو ,
نوع : رمان

نام : در حسرت آغوش تو - قسمت نهم

نویسنده :  niloofartavoosi


آهسته به دیوار شیشه ای نزدیک شدم . بی بی با چشمای مهربونش از اونور به من خیره شده بود . حتما دارم خواب می بینم ! دستم رو بالا آوردم و رو شیشه گذاشتم ..... خواب نیستم !!! سرم رو یه کم کج کردم و با دقت بیشتری به بی بی نگاه کردم . مهران دستش رو روی شونه ام گذاشت و گفت :
« از سورپرایزم خوشت اومد ؟! »
با بی میلی نگاهم رو از چشمای بی بی جدا کردم و به سمت مهران برگشتم . چشم های مهران از تعجب گرد شد .
« داری گریه میکنی ؟! ..... فکر میکردم خوشحال میشی ! »
دستم رو روی صورتم کشیدم . خیس بود . نمی دونم کی اشکام سد چشمام رو شکسته بودند !
« باورم نمیشه !! .....حتما دارم خواب می بینم ! »
دوباره به بی بی نگاه کردم .


آغوش بی بی هنوزم بوی عشق میداد . هنوزم گرم بود . هنوزم می تونستم توش دنیا رو فراموش کنم ! همون چیزی بود که بهش نیاز داشتم ! خودم رو تا اونجا که می تونستم تو آغوش بی بی پنهون کردم . شاید بی بی می تونست منو از احساس تنهایی جدا کنه ! دستای بی بی محکم تر دور کمرم حلقه شدند . شونه هام از شدت گریه می لرزید .
بی بی بوسه ای رو موهام زد و گفت :
« گریه نکن عزیزم ! گریه نکن !! »
مهران که کلافه شده بود گفت :
« ای وای ....... من همش میگم از فیلم هندی خوشم نمیاد اما کو گوش شنوا ؟! »
خودم رو از آغوش بی بی بیرون کشیدم . بی بی با عصبانیت به مهران نگاه کرد و گفت :
« باز تو فوضولی کردی ؟! .... »
« بی بی خوشگله من دارم میگم بریم خونه اونوقت پانته آ گریه زاریشو شروع کنه ! اصلا انقدر گریه کنه که چشماش بزنه بیرون ! »
گفتم :
« ایشاا... چشمای تو بزنه بیرون ! »
بی بی دست انداخت دور شونه من و به مهران گفت :
« چمدونم رو بیار ! »
مهران زیر لب گفت :
« حمالم شدم ! »
بی بی ابروشو بالا انداخت و گفت :
« چیزی گفتی ؟! »
مهران دسته ی چمدون رو گرفت و گفت :
« نه بی بی جون ، من غلط بکنم که چیزی بگم ! »


***********


کنار بی بی روی مبل لم دادم و گفتم :
« مهران شام چی داریم ؟! »
مهران همونطور که لپه پاک میکرد گفت :
« واسه شما هیچی .... جنابعالی تشریف میبرید خونه خودتون !!! »
به بی بی نگاه کردم و گفتم :
« نخیر ، من امشب اینجام ! »
« اینجا خونه ی منه و بهت اجازه نمیدم که شب اینجا بمونی ! »
« چرا ؟! »
« امروز حسابی اذیتم کردی ! »
« اگه تو رو اذیت نکنم کی رو اذیت کنم ؟! »
« برو به اون شوهرت سیخونک بزن ! »
بی بی چشماشو بست و گفت :
« اعصابم رو خورد کردید .... انقدر ور ور نکنید ! .... مثل سگ و گربه به هم می پرید !!! »
مهران سنگ ریزه ای رو از بین لپه ها بیرون کشید و گفت :
« بی بی عوض نشدیا ، هنوزم خوب ضد حال میزنی ! »
« سرت به کارت باشه ! نمی خوام سنگ تو غذام پیدا بشه ! .... تا دو ساعت دیگه باید شام آماده باشه ! »
گفتم :
« من امشب اینجا میمونم ! »
مهران گفت :
« نه !!!!! »
بی بی گفت :
« خدایا ..... چرا اینا آدم نمیشن ؟! »
رو به من گفت :
« کیارش میدونه که تو اینجایی ؟! »
«...... نه !!! »
بی بی نفسش رو بیرون داد و گفت :
« بلند شو زنگ بزن بگو بیاد اینجا ! »
مهران گفت:
« بی بی من دارم سعی میکنم پانی رو بندازم بیرون ، اونوقت تو کیارش رو دعوت می کنی ؟! »
بی بی چپ چپ نگاش کرد و به من گفت :
« بلند شو دیگه ! »
مهران شکلکی درآورد و رفت آشپزخونه !
من من کنان گفتم :
« فکر نکنم بیاد ، آخه تا دیروقت تو شرکت کار داره ! »
« بگو یه امشب کارو ول کنه ! »
سرم رو خاروندم و از جام بلند شدم !
گوشی تلفن رو برداشتم و شماره ی موبایل کیارش رو گرفتم .
با دومین بوق صدای خسته اش تو گوشم نشست .
« بله ؟! »
دستم رو روی قلبم گذاشتم و آب دهنم رو قورت دادم و گفتم :
« سلام ! »
یه لحظه سکوت برقرار شد . صدای نفس های عصبی کیارش رو میشنیدم .
« کیا ؟! »
« کدوم گوری هستی ؟! » صداش خیلی سنگین بود .
جوابش رو ندادم . انتظار همچین برخوردی رو نداشتم .
فریاد کیارش باعث شد تا گوشی تلفن رو از گوشم دور کنم :
« کجایی پانته آ ؟! »
« چرا اینجوری میکنی کیارش ؟! »
« چرا ؟! ..... از صبح تا حالا صد دفعه به موبایلت زنگ زدم اما یه دفعه هم جواب ندادی ! ...»
« ببخشید خب ... صداشو نشنیدم ! »
نفس عمیقی کشید و گفت :
« الان کجایی ؟! »
« خونه مهران !!! »
صدای ساییده شدن دندون های کیارش رو شنیدم .
« کی به تو اجازه داد که بری اونجا ؟! »
دیگه داشتم عصبانی میشدم .
« من به اجازه ی کسی احتیاج ندارم ! »
« دوست دارم بدونم وقتی منو میبینی بازم این حرفو میزنی یا نه ! »
« مطمئن باش که همین حرفو میزنم ! »
« بعدا معلوم میشه ! »
« ...... زنگ زدم تا بگم بیای اینجا ! »
« .... من نمیام ! تو هم زودتر بیا خونه ! »
چقدر راحت دستور میداد .
با حرص گفتم :
« امشب منتظرم نباش عزیزم ، چون نمیام خونه !! .... »
« جرات داری نیا خونه تا ببینی بعدا چه بلایی سرت میارم ! »
خندیدم و گفتم :
« خداحافظ عشق من ! خوب بخوابی ! .... »
صدای دورگه ی کیارش رو شنیدم :
« پانته آ !!!!! »
خیلی آروم گفتم : « دوست دارم ! »
گوشی رو روی دستگاه گذاشتم و زیرزیرکی خندیدم . صدای بی بی باعث شد از جا بپرم :
« چی شد ؟! میاد ؟! »
قیافه ی بی تفاوتی به خودم گرفتم و گفتم :
« بی بی بهت گفته بودم که کاراش خیلی زیاده .... عذر خواهی کرد و گفت نمی تونه بیاد ! »
من اصلا یادم رفته بود به کیارش بگم که بی بی اومده ! .... بی خیال ، فردا بهش میگم !
پشت میز ، روبه روی مهران نشستم و به به غذاهای رنگارنگ روی میز نگاهی انداختم و گفتم :
« به به !!! ... چه خبره اینجا !!! ..... معلومه وقت شوهر کردنت رسیده ها ! »
مهران لبخندی زد و گفت :
« دعا کن زودتر بختم وا شه ! بوی ترشیدگیم کم کم داره همه جا رو بر می داره ! »
بی بی تشر زد :
« وقت غذا خوردن حرف نزنید !!!.... چقدر باید یه چیزو تکرار کنم ؟! ... زبونم مو درآورد ! »
قاشقم رو پر از برنج کردم و تو دهنم گذاشتم . برای اولین بار خواستم سی و دو بار جویدن غذا رو تمرین کنم ! ....2.....3....4.....29.... وای چقدر خسته کننده است . فکم درد گرفت . اصلا فکر نمی کردم این کار انقدر با اعصابم بازی کنه !
صدای زنگ آیفون رشته ی افکارم رو پاره کرد .
مهران نگاهی به ساعت انداخت و گفت :
« این دیگه کیه ؟! » ... « پانته آ بپر ببین کیه !!! »
اخم کردم و گفتم :
« به من چه ! اینجا خونه تواِ !!! »
اشاره ای به غذاش کرد و گفت :
« مگه نمیبینی سرم شلوغه ؟! »
« حال ندارم از جام بلند شم !! خودت برو ! »
صدای زنگ دوباره بلند شد . مهران گفت :
« طرف پشت در مرد .... زود باش دیگه !!! »
با عصبانیت زیر لب غر غر کردم و از جام بلند شدم . پسره ی پررو !!! مگه من کوزتم ؟!
با بی حوصلگی آیفون رو برداشتم و گفتم :
« بله ؟! »
« .... باز کن !!! »
ابروهام خود به خود بالا رفتند . به گوشام اعتماد نداشتم . این نمیتونه صدای کیارش باشه ! هر چند که همون خشونت رو داره !
با دودلی پرسیدم :
« شما ؟! »
« ... باز کن درو !! »
صدای مهران از سالن پذیرایی بلند شد :
« پانی ! کی پشت دره ؟! »
دستپاچه شده بودم . بدون این که درو باز کنم آیفون رو گذاشتم و به مهران گفتم :
« نمی دونم ، صدا نیومد ... میرم جلوی در ببینم کیه !! »
باید به کیارش بگم که بی بی اومده ! باید بهش بگم که حفظ ظاهر کنه !
به سرعت حیاط رو طی کردم و پشت در ایستادم . نفس عمیقی کشیدم و آروم درو باز کردم .
کیارش مثل یه شیر عصبانی پشت در آماده حمله کردن بود . چشماش از شدت خشم تیره تر به نظر می اومدند . نفسم حبس شد . کیارش منو به عقب هل داد و وارد حیاط شد و درو پشت سرش بست ! دستم رو به تنه ی درختی که نزدیکم بود کشیدم . کیارش با عصبانیت یه قدم بهم نزدیک تر شد . با من من گفتم :
« سلام ، .... »
با لحن خیلی سردی گفت : « .... آماده شو ! باید بریم ! »
دستی به موهام کشیدم و گفتم :
« نمیشه آخه .... »
کیارش به موهام چنگ انداخت و گفت :
« واسه من آخه و اما نیار .... »
پوست سرم به سوزش افتاده بود . سعی کردم موهامو از دست کیارش بیرون بکشم اما نمی تونستم .
« کیارش یه لحظه به حرفم گوش بده .... آی دردم میاد ... موهامو ول کن ! »
صدای بی بی هر دومونو از جا پروند :
« پانته آ کجایی ؟! »
ما تو قسمت تاریک حیاط ایستاده بودیم . بی بی نمی تونست ما رو ببینه . کیارش نگاه متعجبش رو به بی بی دوخته بود . دستش آروم آروم از موهام جدا شد . اخمی به کیارش کردم و پوست سرم رو ماساژ دادم و گفتم :
« اینجام بی بی ! الان میام ! »
« کی بود پشت در ؟! »
کیارش نگاهی به من انداخت و به سمت بی بی قدم برداشت . پشت سر کیارش براه افتادم . بی بی با تعجب به کیارش نگاه میکرد . کیارش لبخندی زد و گفت :
« سلام بی بی ، رسیدن به خیر !!! »
« اممم ..... سلام پسرم ، تویی ؟! ...فکر کردم نمیای !!!!! پانته آ گفت خیلی کار داری !!! »
کیارش با غیظ نگاهی به من انداخت و گفت :
« فقط به خاطر شما اومدم !!! »
پسره ی دروغ گو !!!
بی بی لبخندی زد و گفت :
« لطف کردی کیارش جان ! بیا بریم تو !!! »
چی ؟؟؟!!! کیارش جان ؟؟! یادم نمیاد بی بی قبلا با کسی اینجوری صحبت کرده باشه !!! اصلا به بی بی نمی اد که انقدر ملایم صحبت کنه !!
کیارش دستم رو تودستش گرفت و به سمت خونه به راه افتاد . با عصبانیت خواستم دستم رو از دستش بیرون بکشم ، اما دستم رو محکم تر گرفت و فشار داد . انگشتای دستم جیغشون دراومد . به بی بی لبخندی زدم و زیر گوش کیارش گفتم :
« ولم کن وحشی !! »
« حقته !!! .... تا تو باشی دیگه خبرا رو نصفه نیمه ندی ! »


وارد خونه شدیم . بی بی پشت سر ما بود . نمی تونستم عکس العمل خاصی نشون بدم .
مهران هنوز داشت به شکمش میرسید . چشمش که به کیارش افتاد از پشت میز بلند شد و گفت :
« به به ! بالاخره چشممون به جمال شما روشن شد !.... سلام ! »
کیارش دستم رو ول کرد و دست مهران رو تو دستش گرفت و گفت :
« سلام ، ببخشید که این وقت شب مزاحم شدم ! »
« خواهش میکنم ! این چه حرفیه ؟! ... »
بی بی گفت :
« کیارش جان شام خوردی ؟! »
کیارش نگاهی به غذاهای روی میز انداخت و گفت :
« بله !! »
مهران صندلی رو برای کیارش عقب کشید و گفت :
« یه لقمه هم با ما بخور ! »
« ممنون ، میل ندارم ! »
« نمیشه که باید بخوری !!! همش رو خودم درست کردم الا اون سیب زمینی های سوخته ! ... اونا کار پانته آست ! »
اِ اِ اِ .... این مهران چه پررواِ . حالا باید حتما میگفت که من اون سیب زمینی ها رو سرخ کردم ؟! دیگه سوژه شدم رفت .
کیارش نگاه تمسخر آمیزی به من انداخت . با عصبانیت رومو برگردوندم و گفتم :
« خوردن این سیب زمینی ها لیاقت میخواد !!! »


موقع شام خوردن زیرزیرکی به کیارش نگاه می کنم . اصلا حواسش اینجا نیست ! داره با غذاش بازی میکنه فقط گهگاهی به بی بی نگاه میکنه ! یه سوال رو تو نگاش میخونم .
چشمام خیلی خسته اند .... خمیازه ی بلندی کشیدم و گفتم :
« دارم بیهوش میشم ! »
کیارش سرش رو بلند کرد وگفت :
« کم کم آماده شو که دیگه رفع زحمت کنیم ! دیر وقته ! »
بی بی گفت :
« کجا ؟! ....من نمیزارم برید ، امشب همینجا هستید !!! »
کیارش به سرعت گفت :
« نه دیگه ، بیشتر از این مزاحم نمیشیم ! »
بی بی دور دهنش رو پاک کرد و گفت :
« این چه حرفیه پسرم !!! شما مراحمی ! »
« ممنونم ، ولی اگه اجازه بدین رفع زحمت کنیم ! »
« کیارش انقدر برای رفتن اصرار نکن ، من نمیزارم برید .... دلم می خواد پانته آ امشب پیشم باشه ، خیلی وقته که درست و حسابی ندیدمش ! »
کیارش دستی به موهاش کشید و به من نگاه کرد .
سرم رو پایین انداختم و به سیب زمینی های برشته ی تو بشقابم خیره شدم !
بی بی گفت :
« پانی تو هم می خوای بری ؟! »
سرم رو تکون دادم و گفتم :
« نه بی بی ، من می خوام اینجا بمونم ! .... »
بی بی لبخندی زد و گفت :
« خوبه !!! .... آقا کیارش امشب مجبوری ما رو تحمل کنی !!! »
کیارش لبخندی تصنعی زد و گفت :
« لطفا بیشتر از این خجالتم ندید ! .... برام مایه افتخاره که کنار شما باشم ! »
مهران دستی به شکمش کشید و گفت :
« وای ..... دارم می ترکم ! »
بی بی گفت :
« اتاق مهران تخت دو نفره داره ! می تونید اونجا بخوابید ! »
نگاه سریع کیارش روی صورتم دوید . حرارت رو زیر پوست صورتم احساس کردم . سرم رو پایین انداختم و گفتم :
« بی بی نمی خواد .... من ... من می خوام پیش تو بخوابم ! »
بی بی نگاهی به کیارش انداخت و گفت :
« نه ، تو باید پیش شوهرت باشی ! »
آخه به چه زبونی به بی بی بفهمونم که نمیشه ....! نگاهی سرسری به کیارش انداختم . کلافه بود و عصبی !
تمنای قلبم رو پس زدم .... من نمی تونم آرزوی چیزی رو داشته باشم که کیارش از اون متنفره ! با سردرگمی از پشت میز بلند شدم و گفتم :
« باید ظرف ها رو بشورم ! »
باید فکرم رو آروم می کردم !
بی بی گفت :
« نمی خواد ... تو برو بخواب !!! مهران میشوره ! »
مهران منفجر شد :
« بی بی همش داری از من بیگاری میکشیا !! .... مثلا اگه پانی بشوره چی میشه ؟! »
« مگه نمی بینی ؟! .... بچم خسته است ! »
« قبول نیست ! .... منم خسته ام خب !!! »
بی بی با عصبانیت به مهران نگاه کرد و گفت :
« مهران یه کلمه دیگه حرف بزنی زبونتو از حلقومت می کشم بیرون !!! انقدر ور ور نکن ! »
کیارش به زحمت سعی می کرد لبخندش رو پنهون کنه ، حرفای بی بی براش تازگی داشت ! خب ... مثل این که اوضاع اونقدرا که فکر می کردم قمر در عقرب نیست ! ...
مهران لباش رو غنچه کرد و گفت :
« اصلا من میرم خودمو میکشم ! »
بی بی گفت :
« موفق باشی !!!! .... ( به من نگاه کرد و گفت : ) تو هم برو بخواب عزیزم ! »
مهران با حرص گفت :
« آره تو برو بخواب ... یه بدبختی اینجا هست که ظرفا رو بشوره ، تو اصلا نگران نباش ! »
لبخندی زدم و گفتم :
« پس شب بخیر ! »
نگاه سنگین کیارش رو روی صورتم احساس می کردم . به سرعت از سالن پذیرایی بیرون اومدم .
وارد اتاق مهران شدم و درو پشت سرم بستم . کلید برق رو زدم . قطره های درخشان نور فضای اتاق رو روشن کردند . تخت دو نفره قلبم رو به لرزه انداخت . دوباره کلید برق رو زدم . تاریکی به قلبم آشناتر بود . زبونم رو روی لبای خشکم کشیدم و به سمت تخت به راه افتادم . روی تخت نشستم و دستم رو روی روتختی مخملش کشیدم . قلبم با آرامش خداحافظی کرده بود ! مطمئن بودم تا صبح نمی تونم بخوابم . همیشه همینطور بود !!! وقتی که کیارش کنارم بود آروم و قرار نداشتم .
آروم روی تخت دراز کشیدم و چشمام رو بستم . کاش کیارش منو دوست داشت ! نفسم سنگین شد و قلبم فشرده !!! انگاری داشت زیر فشار عشق له میشد ! ... بعضی وقتا از عشق متنفر میشم !!! الانم یکی از همون موقع هاست !
نمی دونم چقدر گذشت که در اتاق دوباره باز شد . چشمامو باز کردم . قد و قامت کیارش رو تو تاریکی اتاق تشخیص دادم . در پشت سرش بسته شد . دیدن کیارش سخت تر شد ! دستش به سمت کلید برق رفت اما بهش نرسید . نگاهی به سمتم انداخت و دستش رو مشت کرد . با کلافگی اتاق رو بالا و پایین کرد و نفس عمیق کشید . خیلی آروم گفت :
« آروم باش !!! » انگار داشت با خودش حرف میزد .
به سمت تخت اومد . چشمامو محکم تر از دفعه قبل رو هم فشار دادم .
روی تخت نشست . خوشخواب تخت زیر فشار وزن کیارش فرو رفت . سعی کردم تا اونجا که می تونم طبیعی بازی کنم ! انقدر تو نقشم غرق شدم که واقعا خوابم برد .
از شدت تشنگی از خواب بیدار شدم . روی تخت نشستم و به اطراف نگاه کردم ..... کیارش کنار من خوابیده بود ! از قشنگی صورتش لبخندی رو لبم نشست . خم شدم و خیلی آروم پیشونیش رو بوسیدم . گلوم از شدت خشکی تیر کشید . چرا انقدر تشنه ام شده ؟! با اکراه از تماشای کیارش دست کشیدم . از تخت پایین اومدم و از اتاق بیرون اومدم . داشتم به سمت آشپزخونه می رفتم که صدای زمزمه ای از سالن پذیرایی توجهم رو جلب کرد . پاورچین پاورچین به سمت پذیرایی رفتم ، صدای بی بی رو شنیدم .
« من واقعا نگرانم !!! »
مهران جواب داد :
« یعنی انقدر وضعیت خرابه ؟! »
« مهران هیچ کس نمی تونه جلوی این اتفاقو بگیره ! اون تصمیمش رو گرفته ! »
« کِی میاد ؟! »
در مورد چی دارن حرف میزنن ؟!
« نمی دونم ، ولی به زودی ..... !!! من خیلی نگران پانته آم ! اون زیر این فشار نابود میشه ! اگه بفهمه چه اتفاقایی افتاده ...... ! حتی نمی تونم واکنشش رو تصور کنم ! »
آه افسرده بی بی فکرم رو بیشتر بهم ریخت !
بی بی ادامه داد :
« من نمی دونم حقو به کی بدم !!!! »
دست لرزونم رو روی دیوار گذاشتم و با تمام وجود گوش کردم .
مهران نفس عمیقی کشید و گفت :
« کی فکرشو میکرد که پریسا همچین کاری بکنه ؟! ... اون دیوونه بود ولی نه تا این حد که بخواد خودکشی کنه ! »
چی ؟؟!
یه کم طول کشید تا معنی حرف مهران رو بفهمم ، ضربان قلبم به سرعت بالا رفت ، سرم رو سریع تکون دادم .... نه ... نه .... نه ... همچین چیزی واقعیت نداره !! یه کم عقب رفتم ، دیگه نمی خواستم این دروغا رو بشنوم ! صدای بی بی پاهام رو سستم رو سست تر کرد . صداش پر از غم بود !
« اولین بار رگ دستاشو زد ... درست 6 ماه پیش بود..... هنوزم وقتی اون روز رو یادم میاد موهای تنم سیخ میشه !!! .... خدا خیلی بهمون لطف داشت که دوباره پریسا رو به ما بخشید ! ...از اون به بعد پریسا تحت نظر یه روانشناس بود .... اما حال پریسا بهتر نمیشد ، هر روز افسرده تر از روز قبل میشد ! عین یه تیکه سنگ بی روح شده بود ! شرایط خیلی سختی داشتیم . یک ماه پیش دوباره خودکشی کرد ، این دفعه قرص خورده بود ! بازم تونستیم نجاتش بدیم !!! ... روانشناسش گفت تنها راه درمان افسردگی پریسا اینه که با احساسش رو به رو بشه ! برای همین دارند میان ایران ... من بیشتر از این که نگران پریسا باشم نگران پانته آم ... از چیزی که تو نگاش می بینم اصلا خوشم نمیاد ... چشماش پر از عشقه ! همچین عشقی رو تو نگاه کیارش پیدا نکردم ، اگه کیارش بخواد با پریسا باشه پانته آ خیلی ضربه می خوره !!! نمی خوام به حال و روز پریسا بیفته ! من طاقتشو ندارم .... »
اینا چی میگند ؟! ... چرا سرم داره گیج میره ؟!!!
مهران گفت :
« .... نمی دونم چی بگم بی بی ، فکرم کار نمی کنه ! »
« برو بخواب پسرم ، نصفه شبه !!! »
« فکر نکنم خوابم ببره ! »
« اگه تو اینو میگی پس من چی باید بگم ؟! .... بلند شو برو بخواب ! »
مهران از روی مبل بلند شد و گفت :
« ... پس شب بخیر ! »
« شب بخیر پسرم ! »
به سرعت به سمت اتاق برگشتم ، نمی خواستم مهران منو تو این وضع ببینه ! تا جلوی در اتاق چند دفعه سکندری خوردم ! وارد اتاق شدم و درو پشت سرم بستم . به در اتاق تکیه دادم ... کیارش هنوز خواب بود ! قطره اشک بزرگی روی گونه ام خط انداخت ! با بی حالی رو زمین نشستم و سرم رو تو دستام گرفتم ... کاش مرده بودم و اون حرفا رو نمی شنیدم ... دلم می خواد داد بزنم و بلند گریه کنم !! کیارش غلتی زد ! با ترس بهش نگاه کردم ، نکنه بیدار شه ؟! ... خدارو شکر بیدار نشد ... نفسم رو بیرون دادم و چشمامو بستم ! یعنی پریسا واقعا خودکشی کرده ؟! هنوزم نمی تونم باور کنم که اون حرفا رو شنیدم !!! ... دارم خفه میشم ، نفسم بالا نمیاد !به یقه ی لباسم چنگ انداختم تا یه راهی برای نفس کشیدن پیدا کنم ! انگار یه چیز بزرگ تو گلوم گیر کرده !
با سردرگمی از رو زمین بلند شدم و اشکام رو پاک کردم . اینجا نمی تونم نفس بکشم ! سرگیجه ام هر لحظه شدید تر میشه !
تلو تلو خوران از اتاق بیرون اومدم و به سمت حیاط راه افتادم . نگران این نبودم که کسی منو ببینه احتمالا الان همه خوابیده بودند . تو ایوان خونه ایستادم و نفس عمیقی کشیدم ... اما اصلا تغییری تو حالم ایجاد نشد ! ، باد سردی موهام رو پریشون کرد . خودم رو جمع کردم و به آسمون نگاه کردم . ابرای بنفش آسمون رو پر کرده بودند و منتظر تلنگری بودند تا ببارند ! تابی که زیر یکی از درختای ته حیاط تکون می خورد توجهم رو جلب کرد .. به سمتش براه افتادم ... دستم رو روی زنجیر سرد تاب کشیدم و روش نشستم .
پریسا ... پریسا ... پریسا .... یاد نگاه عسلی شادش قلبم رو سلاخی کرد .. چه طور ممکنه که پریسا خودکشی کنه ؟! اونم دو بار !!! مگه چقدر افسرده شده ؟؟! هق هق گریه ام بلند شد !! همش تقصیر منه !! من عشقشو ازش گرفتم !
قلب آسمون از شدت رعد و برق به لرزه افتاد و چشمش گریون شد . سرم رو بلند کردم و با چشمای خیسم به آسمون نگاه کردم . رگه های نقره ای صاعقه تو پس زمینه تیره آسمون می درخشید ! آسمون با اولین قطره اشکش موهام رو نمدار کرد ... کاش میشد تو جریاان قطره های ریز و سرد و سریع بارون حل بشم !
از خودم متنفرم ، با این که الان می دونم چه کاری با خواهرم کردم اما اصلا نمی تونم عشقم رو باهاش تقسیم کنم ! اگه کیارش ترکم کنه ... اگه اینجوری بشه من می میرم ! من یه خودخواه عوضیم و اصلا از بابت این موضوع شرمنده نیستم ! .... خدایا بهت التماس می کنم عشقم رو ازم نگیر !!! هق هق گریه ام بلند تر شد . دستام رو جلوی دهنم گرفتم تا صداش کم بشه ! دندونام بهم می خورد و می لرزیدم ،
« پانته آ ؟؟!! »
با بی حالی به سمت عقب برگشتم و کیارش رو دیدم که با نگرانی نگاهم میکرد .
« پانته آ دیوونه شدی ؟! زیر بارون چی کار میکنی ؟! »
زخمم دوباره سر باز کرد ... چرا عشق انقدر سخته ؟!
با غم و حسرت بهش نگاه کردم !!
رو به روم ایستاد و سرم رو با دو دستش گرفت و گفت :
« چت شده ؟! » از چهره اش نگرانی می بارید ؟! برای چی نگران بود ؟!
دستاش رو از سرم جدا کردم و به لبم نزدیک کردم ... با تمام احساسم کف دستاش رو بوسیدم ، روح من برای کیارش بود ، برای همیشه ! چه بخواد چه نخواد !
کیارش دست انداخت زیر بازوی من تا بلندم کنه ! اما من اصلا نایی برای بلند شدن نداشتم .
دلم می خواست بخوابم !
فشار بیشتری به دستم وارد کرد و گفت :
« پانی بلند شو ! ... »
جوابش سکوت بود . کیارش با عصبانیت آهی کشید و رو دستاش بلندم کرد و محکم بغلم کرد و به سمت خونه براه افتاد . عطر تن خیسش مثل عطر شب بو های بهاری بود !
و هال نشسته بودم و از پشت پنجره به نم نم بارون نگاه می کردم . صدای غر غر بی بی رو از آشپزخونه می شنیدم !
« معلوم نیست دیشب زیر بارون چی کار می کرده !! ... آخرش با این رمانتیک بازیا خودشو به کشتن میده ! »
به شدت به سرفه افتادم و گلوم تیر کشید !
بی بی از آشپز خونه بیرون اومد و لیوان شیر داغ رو جلوم گذاشت و گفت :
« بخورش !! »
لیوان رو به لبم نزدیک کردم و گفتم :
« ممنون ! »
بی بی با حرص گفت :
« تو هیچ وقت دست از حرص دادن من برنمی داری ! آخرش از دستت سکته می کنم ! ... آخ چرا مثل ندید بدیدا رفتار می کنی ؟! تا دو قطره بارون میاد جو زده میشی و میری زیرش میشینی ! ... »
لیوان رو روی میز گذاشتم و گفتم :
« بی بی تو رو خدا بس کن ! سرم داره می ترکه ، حوصله ی هیچی رو ندارم ! »
« ... من از دست تو چی کار کنم ؟! .... قرصتو خوردی ؟! »
« آره !!! .... الان دلم می خواد بخوابم ! »
« وقتی سوپتو خوردی می تونی بری بخوابی ! »
« ... اصلا اشتها ندارم ! »
« بیخود !! اگه نخوری میریزم تو حلقت ! .... »
با نگاه خسته ام به بی بی نگاه کردم ! دیشب اصلا خواب خوبی نداشتم !
« چیه ؟! چرا اینطوری نگام می کنی ؟! ... »
« بی بی بازم رفتی تو مود خانم مارپل ؟! »
« تو امروز یه چیزیت هست !! خیلی عجیب غریب رفتار می کنی !! ... از صبح تا حالا یه لبخند خشک و خالی هم نزدی ! »
« بی بی کدوم مریضی رو دیدی که حال خندیدن داشته باشه ؟! »
« تو همیشه لبخند میزدی ! »



برچسب ها : رمان در حسرت آغوش تو , رمان , رمان و داستان , بهترین رمان ها , خواندن رمان عاشقانه , رمان در حسرت آغوش تو - قسمت نهم ,

ادامه مطلب ... نظرات :


صفحات جانبی
نویسندگان

آمار بازدید

کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :

    بروزرسانی :

درباره ما

همه جوری هست تو این وبلاگ
رمان
داستان
جک
اس ام اس
و ...

    ایجاد کننده وبلاگ : Scorpion

Page Rank

  • طراحی قالب توسط پارس تولز
  • ParsTools.Com
.CopyRight © 2010 - 2011 razdan Group , All Rights Reserved ©