تبلیغات
رمان و داستان

 رمان و داستان

رمان در حسرت آغوش تو - قسمت دوازدهم

نویسنده: Scorpion پنجشنبه 13 تیر 1392 دسته بندی : رمان در حسرت آغوش تو ,
نوع : رمان

نام : در حسرت آغوش تو - قسمت دوازدهم

نویسنده :  niloofartavoosi


سر میز شام نشسته بودم و به بشقابم خیره شده بودم ... قورمه سبزی ... غذای مورد علاقه ی من ، قاشقم رو با بی هدفی لای برنج تو بشقابم حرکت دادم ، چرا همیشه یه چیزی هست که منو به یاد پانته آ وصل کنه ؟! چرا ؟! تصویر چشمای درشت و کشیده ی پانته آ تمام ذهنم رو پر کرد ... همون چشمایی که بارها به خاطر من بارونی شده بودند ... لعنت به تو پانته آ ! یه لحظه هم آرامش ندارم ! چشمامو بستم و شقیقه هام رو مالیدم .
صدای نگران مامان باعث شد چشمامو به سرعت باز کنم :
« پسرم حالت خوبه ؟ »
سرم رو تکون دادم و گفتم :
« نگران نباش مامان حالم خوبه ! »
بابا هم با کنجکاوی به من نگاه می کرد .
مامان به غذای دست نخورده ام نگاه کرد و گفت :
« چرا شامتو نمی خوری ؟! غذای مورد علاقه تو گفتم درست کنند ! »
از پشت میز بلند شدم و گفتم :
« من خسته ام ... می خوام بخوابم ! »
« گرسنه نیستی ؟! »
« نه ! ... من میرم تو اتاقم ! »
متوجه نگاه مامان به کیانا و شونه بالا انداختن کیانا شدم .
با کلافگی به سمت اتاق سابقم به راه افتادم .
روی تختم دراز کشیده بودم و به سقف اتاقم نگاه می کردم ... پانته آ ... پانی ! کجایی ؟! الان داری چی کار می کنی ؟!... به چی فکر میکنی ؟! ... یهو یه احساسی قلبم رو فشار داد و نفس کشیدن رو برام سخت کرد ! چشمامو بستم ... تصویر پانته آ پشت پرده ی پلکم تصویر شد ! با همون پوست سفیدش ، ابروهاش، چشمای براقش که زیر چتر سیاه مژه هاش دلربایی می کردند ، بینیش ... و لباش ... هنوزم مزه ی لبای شیرینش تو دهنمه ... همون لبایی که یه شب تا صبح با لذت بوسیدمشون ، مزه ی عسل میدادن ... بدنش بوی گل میداد ... گل رز ! هنوزم می تونم بوی تنش رو احساس کنم ...می تونم پوست لطیف تنش رو لمس کنم ! می تونم بدنش رو زیر بدنم احساس کنم ! صداش تو گوشمه ... انگار دارم آتیش می گیرم ... روی تخت نشستم و سرم رو بین دستام گرفتم ... لعنت به تو ... لعنت به تو... لعنت به تو ...
چرا دارم به تو فکر می کنم ؟! از تخت پایین اومدم و به سمت پنجره ی اتاقم رفتم و بازش کردم . هوای سرد یه کم حالم رو بهتر کرد . چرا امشب این شکلی شدم ؟! چرا از پانته آ عصبانیم ؟! ... نمی دونم و هیچ چیز بیشتر از این ندونستن عذابم نمیده !
نگاه خسته ام رو به زور روی اعداد و ارقام روی مانیتور کامپیوترم نگه داشته بودم . مطمئن بودم اگر یه لحظه نگاهم رو از روی مانیتور بردارم دوباره حواسم میره پیش کسی که نباید بره ! بیشتر از دو هفته ست که تمام انرژیمو روی کنترل ذهنم میذارم اما هنوزم این کار برام خیلی سخته ! بدتر از همه اینه که تمایلی برای کنترل کردن ذهنم ندارم ! خمیازه ی شاهین دوباره رو اعصابم خط کشید .
با عصبانیت بهش نگاه کردم و گفتم :
« چند دفعه بهت بگم خمیازه نکش !... دیشب کدوم گوری بودی که نخوابیدی ؟! »
شاهین چشماشو مالید و گفت :
« وای ... کیا باور کن دارم از خواب می میرم ! »
پرونده رو از زیر دستاش بیرون کشیدم و گفتم :
« یه دفعه بمیری که من برای همیشه از شرت خلاص بشم ! نصف کارامون مونده اونوقت تو هی واسه من فس فس میکنی ! »
شاهین خندید و دستی به موهاش کشید و گفت :
« انقدر بهم سرکوفت نزن ، خود تواَم چند وقته با چشمای قرمز میای شرکت ! دلم می خواد بدونم واسه چی شب زنده داری می کنی ؟! »
چرا این بشر انقدر فوضوله ؟!
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم :
« تو به این کارا کاری نداشته باش ! ... نگفتی دیشب کجا بودی ؟! »
شاهین چشماشو بست و لبخند زد و گفت :
« یه جای خوب ... تو بهشت بودم ! »
پوزخندی زدم و گفتم :
« با کدوم یکی از دوست دخترات ؟! »
شاهین راست نشست و گفت :
« با هیچ کدومشون ! !..... من تازه دارم معنای دوست داشتن رو می فهمم ! عشق خیلی قشنگه ! انگار دنیا رنگش عوض شده ! ... باورت میشه که من همه ی دنیا رو تو دو تا چشم پیدا کردم ؟! »
ته دلم به حال خوب شاهین غبطه خوردم ! لبخند دوستانه ای زدم و گفتم :
« پس همه چی بر وفق مراده ؟! »
لبخند شاهین کمرنگ شد و برق چشماش محو !
« همه چیز که نه ... یعنی فعلا نه ! ... »
ابرو هامو بالا انداختم و گفتم :
« منظورت چیه ؟! »
شاهین با کلافگی از روی صندلی بلند شد و به سمت پنجره به راه افتاد و گفت :
« ... بعد از کلی دل دل کردن بالاخره تصمیم گرفتم حرف دلم رو بهش بزنم ! از واکنشش خیلی می ترسیدم با این حال همه چیزو بهش گفتم .... »
یه دفعه زد زیر خنده و به سمتم برگشت و گفت :
« کیا می دونی بعد از شنیدن حرفام چی کار کرد ؟! »
شونه هامو بالا انداختم . شاهین دوباره لبخند زد و گفت :
« بهم سیلی زد و گفت از جلوی چشماش گم شم !!!! گفتش دیگه دلش نمی خواد منو ببینه ! »
پوزخندی زدم و گفتم :
«پس .... تو الان به خاطر چی خوشحالی ؟! »
« به خاطر این خوشحالم که دیگه مجبور نیستم احساسمو ازش مخفی کنم ! انقدر به پر و پاش می پیچم که قبولم کنه ! »
« اصلا واسه چی تو رو رد کرد ؟! »
نگاه شاهین به من خیره موند . صورتش به سرعت تغییر حالت داد و از اون حالت شاد بیرون اومد . با تعجب بهش خیره شدم ، برای یه لحظه برق عصبانیت رو تو چشمای سیاهش تشخیص دادم . خودکارم رو به سمتش پرت کردم و گفتم :
« هوی !!! چت شد ؟! »
شاهین تکون سختی خورد و با دستپاچگی گفت :
« چیزی نیست .... ( روشو ازم برگردوند و از پنجره به بیرون زل زد ) ... نگفتی !! تو چرا بی خوابی زده به سرت ؟! »
پرونده جلوی رومو بستم و گفتم :
« تو هم جواب سوال منو ندادی ! »
بدون این که به سمتم برگرده شونه هاشو بالا انداخت و گفت :
« من چه میدونم !! ... حتما یه چیزی بوده که ردم کرده ! »
حرکاتش خیلی برام عجیب بود ! علت دستپاچگیش رو اصلا نمی فهمیدم .... به سمتم برگشت و گفت :
« خب دیگه انقدر منو سوال پیچ نکن ... جواب منو بده ! »
چی باید بهش بگم ؟! ... خودمم دلیل بی خوابی هامو نمیدونم ! شبا زیر فشار یه احساسی که نمی دونم اسمشو چی بزارم قلبم تیکه تیکه میشه ، صدای ناله هاشو می شنوم .... شاید ... شاید دلم واسه پانته آ تنگ شده ! نمی دونم ! تا حالا تو زندگیم همچین حسی نداشتم ....
صدای شاهین باعث شد تا به سرعت از افکارم بیرون بیام و بهش نگاه کنم !
« زود باش بهم بگو تو اون سرت چی میگذره ! »
سرم رو پایین انداختم و گفتم :
« ... من ... من نمیدونم چم شده ! ... فکرم همش درگیر پانته آست ! »
سکوت !!!!!!! حتی صدای نفس های شاهین هم نمیاد ! سرم رو بلند کردم و به صورت رنگ پریده شاهین نگاه کردم .
شاهین لبش رو تر کرد و آروم آروم به سمتم اومد . امروز حرکاتش خیلی عجیب شده بود ! دستشو رو شونه ام گذاشت و گفت :
« کیارش فکرتو درگیر اون نکن !!!... اون رفته ! زندگی خودتو بساز ! »
به موهام چنگ انداختم و گفتم :
« من حتی نمی دونم اون کجا رفته !!... داره چی کار میکنه !!!... کاش می دونستم ! ولی هیچکس به من هیچی نمیگه ... »
« فراموشش کن !!! ... فکر کن همچین کسی تو زندگی تو نبوده ! اینجوری راحت تر زندگی میکنی ! »
پوزخندی زدم و گفتم :
« گفتنش برای تو راحته ... چون تو اصلا باطن پانته آ رو ندیدی ! »
***
با ناراحتی روی صندلی جا به جا شدم و گفتم :
« حالا حتما باید می اومدیم این رستوران ؟! »
پریسا نگاهش رو از منو برداشت و گفت :
« کیارش تو رو خدا امشبو زهرم نکن ... مثلا اومدیم بیرون که خوش بگذرونیم ! ... بعدشم مگه این رستوران چشه ؟! ... همون رستورانیه که همیشه با همدیگه می اومدیم ... تو مشکلی داری ؟! »
منو رو از روی میز برداشتم و با بی تفاوتی نگاهی بهش انداختم و گفتم :
« نه ... فقط یه کم سرم درد می کنه ! »
دروغ ! دروغ ! دروغ ! اصلا چرا دروغ گفتم ؟!
پریسا لبخندی زد و گفت :
« عزیزم به خاطر من تحمل کن ! بزار یه شب خوب داشته باشیم ! »
نفسم رو با شدت بیرون دادم و دوباره به منو نگاه کردم .... گرمی دست پریسا رو روی دستم احساس کردم . میل شدیدی داشتم که دستشو پس بزنم ! اما خودمو کنترل کردم و خیلی آروم دستم رو از زیر دستش بیرون کشیدم و تظاهر کردم که مشغول انتخاب غذا هستم ! فهمیدم که پریسا ناراحت شد . اما ... اونقدرا هم مهم نبود ! سنگینی نگاه پریسا رو روی دستم احساس می کردم ....
سعی می کردم نگاهم از غذام جدا نشه ! اصلا اشتها ندارم ... تنها چیزی که الان می خوام یه دوش آب گرمه ! البته ... یه چیز دیگه هم می خوام ...
از وقتی که وارد این رستوران شدیم تمام سعی خودمو کردم که به یه میز نگاه نکنم ، یه میز که تو یه خاطره قشنگ سهم داره ! میزی که چند متر اونور تر از میزیه که الان پشتش نشستم ! تمام سلول های بدنم خواهش یه نگاه رو دارند ... سرم رو به آرومی چرخوندم و بهش نگاه کردم . هیچ کس پشتش نشسته بود ... دو تا صندلی خالی رو به روی هم نشسته بودند ، می تونستم پانته آ رو پشت میز تصور کنم که داره به من لبخند میزنه ! لبخندی روی لبم نشست !
« کیارش ، به چی لبخند میزنی ؟! »
نگاهم رو با اکراه از میز جدا کردم و به پریسا نگاه کردم و گفتم :
« هیچی ! »
پریسا نگاهی به میز انداخت و گفت :
« دو هفته ی دیگه یه جشن داشته باشیم ! »
ناخنکی به غذا زدم و گفتم :
« به چه مناسبت ؟! »
ابروهاشو بالا انداخت و گفت :
« یعنی تو نمی دونی ؟! »
تکیه دادم و گفتم :
« از کجا باید بدونم ؟! »
« یه کم فکر کن ! یادت میاد ! »
با بی حوصلگی گفتم :
« پریسا معما جور نکن دیگه ! بگو چه خبره ! »
پریسا با ناراحتی گفت :
« ......... تولدمه ! »
وای !!! گند زدم رفت !!! .... حالا کی می خواد این گندو بپوشونه ؟!
« من واقعا متاسفم ! یادم نبود ... »
پریسا با دلخوری نگاهم کرد و گفت :
« واسه چی یادت رفت ؟! »
دستی به پیشونیم کشیدم و گفتم :
« کارام خیلی زیاد شده و ... متاسفم .... ! »
پریسا با عصبانیت روشو ازم برگردوند . یعنی باید منت کشی کنم ؟! ... من ؟! عمرا !!!!!
سعی کردم لحنم رو ملایم کنم تا یه کم از دلخوریش کم بشه !
« پانـته آ...... »
نه !!!!! من چی گفتم ؟!.... پانته آ ؟! امکان نداره ! پریسا با بهت به سمتم برگشت ، چشماش درشت تر از حد معمول شده بود ! عصبانیت از صورتش می بارید . گل بود به سبزه نیز آراسته شد ...........
پریسا درحالی که صداش می لرزید گفت :
« تـ.... تو ... تو منو چی صدا کردی ؟! »
می دونم هر توضیحی وضعیتو بدتر می کنه !!! البته اگر توضیحی داشته باشم !!! نگاه پریسا به میز مورد علاقه من خیره موند و بعد به سمت من برگشت . تو نگاهش بهت بود .
« کیارش ، نگو که پانته آ رو آورده بودی اینجا ؟! »
نفس عمیقی کشیدم ! ....انکار کردن چه فایده ای داره ؟! بهتره باهاش رو راست باشم !
بهش خیره شدم و گفتم :
« .... آره ، با هم اومده بودیم اینجا ! ... ( اشاره ای به میز کردم و گفتم : ) درست روی همون میز نشسته بودیم ! »
چونه ی پریسا برای یه لحظه لرزید .
« خیلی پستی کیارش ! ... تو اونو آوردی جایی که برای ما دو تا بود ؟! ... تو اونو تو خاطراتمون شریک کردی ؟! »
با عصبانیت حرفشو قطع کردم و گفتم :
« مواظب حرف زدنت باش پریسا ! ... مسئله ی مهمی اتفاق نیفتاده که تو انقدر گنده اش می کنی ! »
پریسا از پشت میز بلند شد و گفت :
« مسئله ی مهمی نیست ؟! ... نمی تونم باور کنم تو همون مردی باشی که من می خواستم باهاش ازدواج کنم ! »
کیفشو از روی میز برداشت و به سرعت از رستوران خارج شد . انگیزه ای واسه این که دنبالش برم وجود نداره ! شاید الان بهتره که همدیگه رو نبینیم !
شعله ی شمع روی میز رو بین دو انگشتم خفه کردم !
صدای تیک تیک عقربه های ساعت اتاقم رو می شنوم ! دیگه به این صدا عادت کردم ! چشمامو باز کردم ! چرا صبح نمیشه ؟! از این شبا متنفرم ! از انتظار کشیدن متنفرم ! چرخیدم و طاقباز دراز کشیدم . سرم درد میکنه ! شاید یه قرص خواب بتونه چند ساعت خواب راحت رو بهم هدیه کنه ! نفسم رو بیرون دادم ، پتو رو کنار زدم و از روی تخت بلند شدم . به سمت آشپزخونه به راه افتادم ، حالا قرص خواب از کجا پیدا کنم ؟! بعد از گشتن تمام کشو های کابینت بالاخره تونستم یه بسته قرص پیدا کنم ! چه قدر خوبه که می تونم برای چند ساعت از تمام احساساتم فرار کنم ! بعضی وقتا احساسات می تونند خیلی آزار دهنده باشند ! قرص رو از جلدش بیرون آوردم و بدون آب قورتش دادم ... لبخند بی جونی لبام رو از هم باز کرد ! خواب ....! نگاهم به در اتاق پانته آ افتاد و لبخند محوم محوتر شد ! بیشتر از دو هفته است که در اون اتاقو باز نکردم ! نمی دونم چرا ! آروم به سمت اتاق پانته آ به راه افتادم . احساس می کنم تمام سلول های بدنم دارند می سوزند ! دستم رو روی دستگیره ی در کشیدم ! سرد بود مثل دستای ... دست های پانته آ همیشه سرد بودند ... دستگیره رو فشار دادم و وارد اتاق شدم ... اولین چیزی که احساس کردم بوی پانته آ بود که تمام اتاق رو پر کرده بود ! قلبم فشرده شد ! چراغ رو روشن کردم ... اتاق خالی ... !!! پوزخندی زدم ... چه انتظاری داشتم ؟! این که اونو اینجا ببینم ؟! ....... در نیم باز کمد لباسا توجهم رو جلب کرد ! به سمتش به راه افتادم و درش رو کاملا باز کردم ! لباس های رنگارنگ پانته آ کنار همدیگه آویزون شده بودند . لبخندی زدم ! یهو چشمم به لباسی که مهران براش خریده بود افتاد ! همون لباسی که ازش متنفر بودم ! همون لباسی که خونم رو به جوش می آورد ! لباس رو با خشونت از بین لباسای دیگه بیرون کشیدم و از کمد پرتش کردم بیرون ! برق یه چیزی از ته کمد چشمم رو به خودش خیره کرد ... با کنجکاوی دستم رو به سمتش دراز کردم و بیرون کشیدمش ! یه جعبه ی جواهرات بود ! روی تخت نشستم و جعبه رو کنارم گذاشتم و بازش کردم ... فقط یه ساعت با شیشه ی شکسته توش بود... ! همون ساعتی که ... ! تموم وجودم تکون خورد ، شاید این اولین بار باشه که معنی واقعی شرمندگی رو می فهمم ! ساعتو برداشتم و نگاش کردم ، حتی با وجود شیشه ی شکسته اش هم خیلی شیک بود !... من چقدر احمق بودم ! کاش اون رفتارو از خودم نشون نمی دادم ! کاش می تونستم به پانته آ بگم که چقدر از حرفام پشیمونم !.... کاش ... کاش می تونستم همه چیزو جبران کنم !....... سرم گیج رفت ! با بی حالی بلند شدم و چراغ رو خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم ... ساعت رو روی میز کنار تخت گذاشتم و چشمامو بستم ... بوی تن پانته آ آرامش دهنده اس ، یه نفس عمیق کشیدم .... خواب بدون هیچ بهونه ای خودش رو تسلیم چشمام کرد ...
***
صدای آهنگ موبایلم رو می شنیدم ولی انقدر خوابم می اومد که حاضر نبودم چشمامو باز کنم ! پتو رو روی سرم کشیدم و خوابیدم !
نمی دونم چقدر گذشت ولی خواب کم کم داشت ترکم می کرد ! دوباره صدای موبایلم بلند شد . با نارضایتی چشمامو باز کردم و روی تخت نشستم و کش و قوسی به بدن خشکم دادم و خمیازه ای کشیدم !خیلی گرسنه ام ! نگاهم به ساعت افتاد ...نَه ...ساعت نزدیک 1 ظهره ! من واقعا ده ساعت خوابیده بودم ؟! ... از رو تخت بلند شدم و به سمت اتاقم راه افتادم تا به موبایلم جواب بدم ! همین که به اتاقم رسیدم صدا قطع شد ! 13 تا میس داشتم ! 8 تا از پریسا ، بقیه اش هم شاهین ! به شاهین زنگ زدم ، با همون بوق اول جواب داد .
« کیارش هیچ معلومه کدوم گوری هستی ؟! »
چقدر عصبانیه !
صدامو صاف کردم و گفتم :
« خونه ام ! کاری داشتی که بهم زنگ زدی ؟! »
« خونه ای ؟! .... کیارش یادت رفته که با مهندس نجفی جلسه داری ؟! »
محکم به پیشونیم کوبیدم و گفتم :
« ای وای !!! شاهین نگهش دار زود میام ! »
« نیم ساعته که منتظره ! زود باش ! »
« اومدم ! »
تماس رو قطع کردم و به سرعت آماده شدم ... داشتم از آپارتمان بیرون می اومدم که یه چیزی یادم افتاد ! وارد اتاق پانته آ شدم و ساعت رو از روی میز برداشتم و تو جیب کتم گذاشتم ! باید بدم شیشه اش رو عوض کنند !
***
از پنجره ی اتاقم به شاهین که داره سوار ماشینش میشه نگاه می کنم ، حال و هوای شاهین برام خیلی عجیبه ! هر روز عجیب تر میشه ! مثل هر روز داره میره سراغ اون دختر ! کاش اون دخترو می شناختم ! …
گوشیم تو جیبم لرزید ! نگاهم رو از پنجره گرفتم و گوشی رو از جیبم بیرون کشیدم . کیانا بود !
« بله ؟! »
« سلام کیارش ! »
« سلام ، چی شده ؟! »
« کیا من و مامان می خوام بیایم خونه ی تو ! »
به طرف میزم حرکت کردم و گفتم :
« من که خونه نیستم ، تا دیر وقت تو شرکت کار دارم ! »
« عیب نداره ! من میام کلیدو ازت می گیرم و با مامان میرم خونه ی تو ! تو هم شب بیا ! »
« حالا چی شده می خواید بیاید خونه ی من ؟! »
« مامان دلش برات تنگ شده ! »
روی صندلی لم دادم و گفتم :
« کی میای کلید رو بگیری ؟! »
« تا یه ساعت دیگه میام ! »
« باشه !... فعلا ! »
« خداحافظ ! »
ماشین رو تو پارکینگ پارک کردم و پیاده شدم . نگهبان از دور برام دست تکون داد . لبخندی زدم و سرم رو تکون دادم و به سمت آسانسور به راه افتادم ... امشب خونه ام بوی زندگی میده ! برعکس شبای قبل دوست دارم زودتر به خونه برسم !
پشت در آپارتمانم بودم . لباسم رو مرتب کردم و زنگ درو فشار دادم . چند لحظه بعد در به آرومی روی پاشنه چرخید ... اما ... کسی که رو به روم بود نه کیانا بود نه مادرم ... پریسا بود با یه آرایش غلیظ . نگاهی به سر تا پاش انداختم . اون اینجا چی کار می کنه ؟! پریسا با دیدن حالتم ریز خندید و گفت :
« سلام عزیزم ، خسته نباشی بیا تو ! »
عزیزم ؟؟؟؟!! کاش میشد یه جا بالا بیارم !
« تو اینجا چی کار می کنی ؟! »
از سردی صدام تعجب کردم !
پریسا که انتظار همچین رفتاری رو از من نداشت ، درو بیشتر باز کرد و گفت :
« کیارش !!! ... خواهش می کنم اینجوری رفتار نکن . بیا تو با هم دیگه صحبت کنیم و مشکلمون رو حل کنیم ! »
حالا می تونستم لباس نسبتا باز پریسا رو ببینم . کیانا ! کیانا ! دلم می خواد گردنتو بشکنم ! دختره ی بی شعور !
با بی حوصلگی سرم رو تکون دادم و گفتم :
« پریسا ... اگه با هم دیگه صحبت نکنیم بهتره ! خودت که می دونی همیشه آخر صحبت های ما دعواست ! »
پریسا آستین کتم رو گرفت و گفت :
« بهت التماس می کنم بیا تو ! قول میدم دعوامون نشه ! فقط ... فقط می خوام حرفامو بهت بگم ! »
با التماس به من نگاه کرد و بهم نزدیک تر شد . تا خواستم خودم رو عقب بکشم در واحد رو به روی آپارتمانم باز شد و زن همسایه با بچه اش بیرون اومد ، نگاهش به من و پریسا که به من آویزون شده بود افتاد ! تعجب تمام صورتش رو پر کرد ! با دستپاچگی لبخندی زدم و پریسا رو از خودم دور کردم و گفتم :
« سلام خانم صفایی ! شبتون بخیر »
زن نگاه بدی به من و پریسا کرد و گفت :
« سلام ، شب شما هم بخیر ! ( نگاهشو به پریسا دوخت و پرسید : ) ....... خواهرتون هستن ؟! »
تمام قدرتمو جمع کردم و لبخند زدم ، دستمو دور شونه ی پریسا انداختم و گفتم :
« بله ، پریسا خواهرمه ! » نگاه عصبی و سنگین پریسا رو احساس کردم !
همینم کمه که از فردا خاله زنکا بشینن در موردم شایعه سازی کنند !چه شود !!! به به !
خانم صفایی لبخندی زد و دستشو به سمت پریسا دراز کرد و گفت :
« از آشناییتون خوشبختم ! »
پریسا دست خانم صفایی رو به آرومی گرفت و گفت :
« منم همین طور ! »
خانم صفایی شال گردن پسرش رو مرتب کرد و گفت :
« هوا خیلی سرد شده ! ( نگاهی به لباس پریسا انداخت و گفت ) : بفرمایید تو! سرما می خورید ! »
پریسا دستشو دور کمرم حلقه کرد و گفت :
« آره کیا هوا خیلی سرده بیا بریم تو ! »
کلکسیون بد شانسی های من تکمیل شد !!!! چرا این زن الان باید از خونه اش بیاد بیرون ؟! دلم می خواد یه چیزی رو بشکنم !
پشت سر پریسا وارد خونه شدم و درو پشت سرم بستم . پریسا با ناراحتی رو به روم واستاد و گفت :
« که من خواهرتم ؟! آره ؟! »
با کلافگی دستی به موهام کشیدم و گفتم :
« انتظار داری بگ دوست دخترمی ؟! .... اونا پانته آ رو به عنوان همسرم می شناسند اینو بفهم ! دلم نمی خواد پشت سرم هزار تا حرف و حدیث پشتم باشه ! چرا اومدی اینجا ؟! »
قطره اشکی رو گونه ی پریسا خط انداخت . صدای لرزونش رو شنیدم :
« چرا اومدم ؟! ... یعنی تو نمی دونی ؟! پنج روزه که سراغی از من نگرفتی ! به تلفنام جواب نمیدی ! ازم دوری میکنی ! اینا دلیلای خوبی واسه بودن من تو این خونه نیستند ؟! ... چرا با حرفات عذابم میدی ؟! ...بگو چطور ثابت کنم که با تمام وجودم می خوامت ؟! »



برچسب ها : رمان در حسرت آغوش تو - قسمت دوازدهم , رمان در حسرت آغوش تو , رمان , رمان و داستان , بهترین رمان ها , خواندن رمان عاشقانه ,

ادامه مطلب ... نظرات :


صفحات جانبی
نویسندگان

آمار بازدید

کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :

    بروزرسانی :

درباره ما

همه جوری هست تو این وبلاگ
رمان
داستان
جک
اس ام اس
و ...

    ایجاد کننده وبلاگ : Scorpion

Page Rank

  • طراحی قالب توسط پارس تولز
  • ParsTools.Com
.CopyRight © 2010 - 2011 razdan Group , All Rights Reserved ©