تبلیغات
رمان و داستان

 رمان و داستان

رمان در حسرت آغوش تو - قسمت سیزدهم

نویسنده: Scorpion پنجشنبه 13 تیر 1392
نوع : رمان

نام : در حسرت آغوش تو - قسمت سیزدهم

نویسنده :  niloofartavoosi


این که باعث عذاب کسی باشم آزارم میده ! چقدر کلافه ام !
« ببین پریسا ... من به خاطر این ازت دوری می کردم که ... می خواستم یه کم بیشتر در مورد رابطه مون فکر کنم ! »
گریه ی پریسا شدید تر شد . با بلاتکلیفی بهش نزدیک تر شدم و بغلش کردم . پریسا دستش رو دور کمرم حلقه کرد و خودش رو بیشتر بهم چسبوند .
« گریه نکن پری ! »
پریسا یه کم ازم فاصله گرفت و سرش رو بالا آورد و به چشمام خیره شد . دور چشماش به خاطر پخش شدن ریملش سیاه شده بود ، اما چشماش برق میزد . آروم روی پنجه ی پاهاش بلند شد و صورتش رو به صورتم نزدیک کرد . می دونم می خواد چی کار کنه ! هوس به دلم چنگ انداخت ... نگاهم به لباش افتاد ، نفس های پریسا به صورتم می خورد . صدای خنده ی مهربون پانته آ خیلی واقعی تو گوشم پیچید . نگاهم رو خیلی سریع به سمت اتاق پانته آ برگردوندم . انگار اون اونجا بود ! ... ولی نه .. اون اینجا نیست ! چقدر دلم براش ......! دارم خفه میشم ... دست های پریسا رو از دورم باز کردم و گفتم :
« .... خیلی گرسنمه !....... غذا چی داریم ؟! »
بدون این که منتظر جواب پریسا باشم یا این که به نگاه ماتش توجهی کنم به سمت آشپزخونه به راه افتادم ! کاش این زندگی نکبتی زودتر تموم بشه ! زندگیم یه جهنم واقعیه !
***
فردا تولد پریساست ! دو سال پیش برای تولد پریسا هزار تا نقشه تو سرم داشتم . ولی الان ...
پریسا طلا رو از همه چی بیشتر دوست داره ! این کار منو واسه انتخاب هدیه خیلی راحت می کنه ! چون حوصله ی فکر کردن در مورد این که چی می خوام بخرم رو ندارم ! همین طور وقتش رو ...
نگاهم رو بین سرویس های طلا به حرکت در آوردم ! اولین سرویس طلایی که به نظرم خوب اومد رو انتخاب کردم .
یه دست کت و شلوار مشکی با کراوات طوسی تیره و پیراهن سفید و یه جفت کفش هم برای خودم خریدم .... نگاهی به ساعت مچی ام که ده روز پیش شیشه اش درست شده بود انداختم و لبخند زدم !
***
می دونستم که جذاب تر از همیشه به نظر میام ، اینو از نگاه های خیره دیگران می فهمیدم !اما از این نگاه ها اصلا احساس خوشحالی نمی کردم ، شاید اگه الان همون کیارش قبلی بودم رفتارم خیلی متفاوت تر بود ! روی مبل لم دادم و به جمعیتی که وسط سالن خودشون رو خفه می کردند نگاه کردم ، دلم نمی خواد به نگاه سرزنش گر بی بی که روی صورتم سنگینی می کنه توجهی کنم ! اما این کار غیر ممکنه ! ... سعی کردم حداقل وانمود کنم که بی توجهم ! مهران تو جشن شرکت نکرده ! نمی دونم چرا جای خالیش کنار بی بی خیلی به چشمم میاد ! پدر و مادر پریسا چند قدم اونورتر از من واستادند و دارند با مهموناشون گپ می زنند . می تونم آشفتگی رفتار پدر پریسا رو زیر ظاهر آراسته اش ببینم ! زیاد تو مخفی کردن احساساتش ماهر نیست ! هر چند دقیقه یکبار به در سالن نگاه می کنه انگار منتظر یه شخص به خصوصه !
« پانته آ کجاست ؟! »
این سوالیه که شاید صد دفعه از زبون مهمونا شنیدم !
« پانته آ هنوز نیومده ایران ، دلش می خواست یه کم بیشتر اونجا بمونه ! چند هفته دیگه بر می گرده ! »
اینم جوابیه که به این سوال داده میشه ! یه دروغ محض ! می دونم که بقیه هم زیاد به این جواب اعتماد ندارند !
ای کاش می دونستم پانته آ کجاست ! تنها سوال مهم تو زندگیم همینه !
دست های پریسا رو روی شونه هام احساس کردم . سرم رو بالا گرفتم و به پریسا که پشت سرم ایستاده بود نگاه کردم . امشب خیلی زیبا تر شده ! این چیزیه که همه به پریسا می گند ! منم چاره ای جز تایید این موضوع ندارم ...
پریسا لبخندی زد و گفت :
« اینجوری نگام نکن .... تموم میشم ! »
نگاهم رو ازش گرفتم و به بی بی سرسری نگاه کردم . صورتش کاملا ناراضی بود ...
پریسا روی شونه ام کوبید و گفت :
« کیا بلند شو برقصیم دیگه ! من امشب اصلا نرقصیدم ... »
لبخند کجی زدم و گفتم :
« پریسا بی خیال شو ! الان تو فاز رقص نیستم ! »
پریسا رو به روم ایستاد و گفت :
« یعنی چی ؟! ... بلند شو ببینم ! »
دوباره به بی بی نگاه کردم و گفتم :
« پری بعدا ... » نمی خوام جلوی چشم بی بی با پریسا برقصم ... نمی خوام بی بی ازم بیشتر متنفر بشه ! ... همین الانشم به خونم تشنه اس !
پریسا دستم رو کشید و پا به زمین کوبید و گفت :
« کیارش بلند شو ، تو رو خدا ! »
بی بی پوزخند زد . سعی کردم دیگه بهش نگاه نکنم !
« کیارش ! جون هر کی که دوسش داری بلند شو ! »
« پریسا ول کن ! »
« کیا.... »
در سالن خیلی ناگهانی به وسیله ی خدمتکارا باز شد ! نگاه همه به سمت در چرخید و سکوت همه جا رو پر کرد . پدر پریسا با لبخند و مادرش با دلواپسی به در نگاه می کردند . بی بی با مهربونی به شخصی که جلوی در بود لبخند زد . با کنجکاوی از روی مبل بلند شدم تا ببینم کی اومده ! برای یه لحظه احساس کردم یه صاعقه با قدرت هر چه تموم تر ، تمام وجودم رو سوزوند . پانته آ با شکوه هر چه تمام تر در حالی که بازوی مهران رو گرفته بود وارد سالن میشد ! قلبم برای یه لحظه ایستاد و بعد تند تر از همیشه شروع به تپیدن کرد .
پانته آ با لبخند با همه احوالپرسی می کرد و به سمت پدرش و خاله اش می اومد . همه با محبت به پانته آ نگاه می کردند . نمی تونستم نگاهم رو از پانته آ بردارم ، نمی تونستم میلی که چند وقت سرکوبش کرده بودم رو کنترل کنم ! نمی خوام حتی یه لحظه رو هم از دست بدم ! نگاه کردن به لبخندش چیزیه که بهش نیاز دارم ! بی بی به سمت پانته آ به راه افتاد و محکم پانته آ رو بغل کرد ... حاضر بودم هر چی رو که دارم بدم تا موقعیت بی بی رو داشته باشم ! پانته آ تو اون لباس براق و چسبون سبز آبیش مثل یه نگین فیروزه می درخشید ! موهای بلندش رو بالای سرش جمع کرده بود ، آرایش ملایم صورتش خیلی چشم نواز بود !
مهران زیر گوش پانته آ چیزی گفت که باعث شد پانته آ آروم بخنده ! ... حسادت مثل یه خوره به جونم افتاد ! با عصبانیت به مهران خیره شدم ! به چه حقی انقدر به پانته آی من نزدیک شده بود ؟! .... پانته آ ی من ؟! .... فرو رفتن یه چیزی رو تو بازوم احساس کردم . به سختی نگاهم رو از پانته آ برداشتم و به پریسا نگاه کردم ، عصبانی بود ! خیلی خیلی زیاد ... انقدر زیاد که ناخن هاشو تو بازوم فرو کرده بود !
بالاخره پانته آ به پدر و خاله اش رسید . لبخندی زد و پدرش رو بغل کرد و گفت :
« سلام بابا ، یه کم زودتر برنامه ام رو ردیف کردم که برگردم و تو تولد پری باشم ! »
پدر پانته آ محکم پانته آ رو بغل کرد و گفت :
« خوش اومدی دخترم ... دلم برات تنگ شده بود ! »
پانته آ رو به خاله اش گفت :
« سلام خاله ! »
مادر پریسا سرش رو با گیجی تکون داد و گفت :
« سلام عزیزم ! خوش اومدی ! »
مهران مشغول احوال پرسی با عمو و زن عموش شد ! پانته آ نگاهش رو چرخوند . انگار دنبال کسی می گشت ، نگاهش رو پریسا متوقف شد و دوباره اون لبخند استثنایی تکرار شد ! آروم به سمت پریسا اومد و محکم بغلش کرد و گفت :
« آبجی کوچولوی خودم تولدت مبارک !!!! »
با تمام وجودم مشغول تماشای پانته آ بودم که با نگاه سردش تمام وجودم یخ کرد . پریسا با تظاهر پانته آ رو در آغوش کشید و گفت :
« اگه نمی اومدی دیگه باهات حرف نمی زدم ! »
پانته آ به آرومی پریسا رو رها کرد و رو به روی من قرار گرفت . انگار منو تو کوره گذاشتند ! پانته آ دوباره نگاه شیشه ایش رو تکرار کرد و با لحن سردی گفت :
« سلام آقا کیارش ، از این که دوباره می بینمتون خوشحالم ! »
نگاهش حرفش رو رد می کرد ! صدای شکستن یه چیزی رو شنیدم ، فکر کنم صدای شکستن دلم بود !
لبای خشکم رو به سختی تکون دادم و گفتم :
« سلام !.......... »
واقعا چیز دیگه ای نمی تونستم بگم ، می دونم بغضم رسوام میکنه ! تا حالا تو زندگیم انقدر احساس بدی نداشتم ! ای کاش می تونستم بهش بگم که چقدر دلم براش تنگ شده ...... یعنی دلش می خواد احساس منو بدونه ؟! اینطور به نظر نمیاد !
پانته آ مثل یه نسیم از کنارم عبور کرد و رفت ! جمعیت دوباره وسط سالن ریخت و صدای موزیک بلند شد .
چشمامو بستم و روی مبل نشستم ! تمام ناراحتی های دنیا با غمی که من الان تو قلبم احساس می کنم قابل مقایسه نیست !... چرا بی تفاوتی پانته آ انقدر منو خورد کرد ؟! چرا ؟! ......
« آقا ؟! »
چشمامو باز کردم ، پیشخدمت سینی آب میوه ها رو جلوی من گرفته بود ، یه لیوان آب پرتقال برداشتم تا بغض لعنتیم رو باهاش قورت بدم ! راه نفسم رو بسته ! پریسا ناراحت کنار من نشسته بود . لیوان رو به لبم نزدیک کردم ، نگاهم به وسط سالن افتاد ، پانته آ تو بغل مهران بود ! داشت به مهران می رقصید ! مهران مدام زیر گوش پانته آ پچ پچ می کرد و آروم با هم می خندیدند .... باورم نمیشه ! ....دلم می خواد مهران رو بکشم ! کثافت ! به سرعت از روی مبل بلند شدم و ایستادم ! انگار آتیشم زدند ... قدرت زیادی تو دستام احساس می کردم . یکی بازوم رو کشید . با عصبانیت به سمتش نگاه کردم ، پریسا بود که با نگرانی نگام می کرد .
« چیه پریسا ؟! »
« دستت ! »
نگاهی به دستم انداختم ، خون..... ، لیوان تو دستم شکسته بود .....
با بی تفاوتی به قطره های خونی که از دستم رو زمین می چکید نگاه کردم . اصلا سوزشی احساس نمی کنم !
پریسا لیوان شکسته رو از تو دستم بیرون کشید و لبش رو گاز گرفت و گفت :
« چرا اینطوری شد ؟! »
با خشم به سمت مهران و پانته آ نگاه کردم ، دلم می خواد سر مهران رو از تنش جدا کنم . از عصبانیت دارم دیوونه میشم ! دستم رو از دست پریسا بیرون کشیدم و خواستم به سمت مهران برم که پریسا دوباره بازومو گرفت و گفت :
« کجا میری ؟! ... بیا بریم برات زخمتو تمیز کنم ! »
بازومو کشیدم و با عصبانیت گفتم :
« نمی خواد ! ....»
پریسا بی توجه به عکس العمل من رو به روم ایستاد و گفت :
« نمی خواد ؟! ... مگه نمی بینی دستت چطوری داره خونریزی میکنه ؟! ... اصلا تو چرا انقدر عصبانی هستی ؟! »
زیر زیرکی نگاهی به پانته آ کردم و گفتم :
« من عصبانی نیستم ! ... فقط دارم خفه میشم ! می خوام برم بیرون ! »
پریسا دستی به گونه ام کشید و گفت :
« اول باید زخمتو تمیز کنم ! ... یا شایدم بهتره که بریم درمانگاه ، فکر کنم بخیه لازم داشته باشی ... »
چقدر سخته که تو اوج عصبانیت صداتو پایین نگه داری !!!
« نه ، بخیه لازم نیست ! ... زخمم عمیق نیست . »
سرش رو تکون داد و گفت :
« پس من میرم باند و این جور چیزا رو پیدا کنم تو هم برو تو اتاقم تا من بیام ! »
بدون این که منتظر جوابم بمونه با عجله ازم دور شد . کراواتم رو با دست سالمم شل کردم و مثل یه ببر زخمی به شکارم خیره شدم ... خیلی خوش می گذرونه ولی خوشی واقعی رو بهش نشون میدم ! مهران همون طور که می خندید به سمت میزی که تو ضلع غربی سالن بود به راه افتاد ... لیوان های شربت طعمه های خوبی واسه شکارم بودند . باید خیلی خصوصی مشکلمو باهاش حل کنم ! لبخندی عصبی روی لبم نشست ، به سمت مهران به راه افتادم ، مطمئنم که پانته آ اصلا متوجه من و مهران نیست . تمام حواسش به زنیه که داره باهاش صحبت می کنه ! نزدیکیای میز به مهران رسیدم ، هنوز همون لبخند شاد و مسخره رو لباش بود و این منو داغون می کرد ، اون لبخند باید الان رو لب من باشه نه مهران ! هنوز منو ندیده بود . بازوی مهران رو گرفتم و با تمام قدرت به دنبال خودم کشیدم .
صدای متعجب مهران رو شنیدم :
« اِ ؟؟؟ !... کیارش چی کار می کنی ؟! »
نگاهم به اتاق مطالعه افتاد . خلوت ترین جای خونه بود ، جای خوبی واسه تصفیه حساب بود !
« کیارش ؟! ... »
بی توجه به تقلای مهران وارد اتاق مطالعه شدم و دنبال خودم کشیدمش ! سریع درو بستم و مهران رو محکم به دیوار کوبیدم . مهران هنوز تو شک بود اینو از چشمای گرد شده اش فهمیدم ! رو به روش واستادم و تو چشماش زل زدم و گفتم :
« دلت می خواد بمیری ؟! »
مهران با تعجب بهم نگاه کرد و گفت :
« .... حالت خوبه ؟! »
خنده ی عصبی بلندی کردم و گفتم :
« تو چی فکر می کنی ؟! به نظرت حالم خوبه ؟! ... ( نزدیک تر شدم و زیر گوشش آروم گفتم : ) نه ...... حالم اصلا خوب نیست ! ...... هیچ می دونی امشب چقدر با اعصاب یه دیوونه بازی کردی ؟!... این کار عاقلانه ای نبود ! »
مهران لبخند محوی زد و گفت :
« نه مثل این که واقعا زده به سرت ! »
دستم رو بالای شونه اش رو دیوار گذاشتم و گفتم :
« اگه یه باره دیگه نوک انگشتات به پانته آ بخوره می کشمت !........ به جون مادرم قسم می خورم که این کارو می کنم ! »
مهران چند لحظه با گیجی نگاهم کرد و بعد پوزخندی زد و گفت :
« جنابعالی کی هستی که واسه من تعیین تکلیف می کنی ؟! ... »
« اون هنوز همسر منه ! ... هنوز مال منه ، اجازه نمیدم باهاش خوش باشی ! ... اینو تو کله ی پوکت فرو کن احمق ! »
مهران خندید و گفت :
« واقعا ؟! .... پانته آ که همچین چیزی رو قبول نداره ! ... اون حتی از اسم تو هم بدش میاد ... از هر چیزی که یه جورایی به تو مربوط میشه بدش میاد ! تو نمی تونی جلوی منو بگیری .... »
ته دلم خالی شد ..... اما ... دروغ میگه ! پانته آ خودش بهم گفته بود که عاشقمه ... آره ! اون دوسم داره !.... اما ...
دستم رو به حالت تهدید رو یقه ی صاف مهران کشیدم و گفتم :
« دور و برش نچرخ ، بد میبینی ! »
مهران از دیوار فاصله گرفت :
« کیارش تو یه احمقی ... اصلا دلیل این حرفاتو میدونی ؟!... دلیل واقعی عصبانیت رو میدونی ؟ ... معنی این حال خرابتو می فهمی ؟! ... »
انگشتم رو به حالت اخطار به سمت مهران گرفتم و گفتم :
« ... من هیچی حالیم نیست ... پا رو دم من نذار... چون اگه این کارو بکنی خودت ضرر میکنی ! .... افتاد ؟! »
نگاه مهران به دست خونیم خیره موند ... دستم هنوز خونریزی می کرد ! دستم رو مشت کردم و پایین آوردم . مهران رو پس زدم و به سرعت از اتاق بیرون اومدم ... حالا احساس بهتری دارم ، انگار تمام وجودم خنک شده ! می تونم نفس بکشم ، نفس عمیقی کشیدم و به پانته آ نگاه کردم ، نگاه خسته اش تو جمعیت می گشت ... کاش میشد تو مردمک چشماش عکس خودمو ببینم ... سرم رو پایین انداختم و از پلکان بالا رفتم ، در اتاق پریسا رو باز کردم و وارد شدم . پریسا هنوز نیومده بود . نفسم رو با شدت بیرون دادم و به سمت تخت بزرگ پریسا به راه افتادم و روش نشستم . نا آرومم ، چقدر هوس یه سیگار کردم !!! مشغول بررسی دستم شدم . زخما عمیق بودند ، نگاهم به ساعت تو دستم افتاد که یه مقدار خونی شده بود ، سرم رو با افسوس تکون دادم . در اتاق باز شد و پریسا وارد اتاق شد ، تو دستش باند و بتادین و این جور چیزا بود ! به سرعت درو بست و بهم نزدیک شد . آستین کتم رو یه کم بالا تر کشیدم .... پریسا به آرومی کنارم نشست و با دستمال مشغول پاک کردن خون شد . نگاهش به ساعت افتاد ، سرش رو بلند کرد و با لبخند گفت :
« چه ساعت قشنگی ! کِی خریدیش ؟! »
سرم رو به آرومی تکون دادم و ساعت رو از دستم باز کردم و گفت :
« نخریدمش ! یه کادوئه ! »
ساعت رو تو جیب کتم گذاشتم . پریسا به موهاش تابی داد و گفت :
« از طرف کی ؟! »
آخه چرا انقدر سوال می کنی ؟! ...
نیم نگاهی به چشم های منتظرش کردم و گفتم :
« پانته آ ! »
برعکس تصورم اصلا عصبانی نشد ، یه کم بهم خیره موند و بعد چشماش برق عجیبی زد و دوباره مشغول کارش شد ! ... امکان نداره بتونم سر از کار زن ها دربیارم ! موجودات خیلی عجیبین ...
***
بالاخره مهمونی تموم شد و من تونستم که یه نفس راحت بکشم ! مهمونا کم کم مجلس رو ترک کردند و خونه خالی و خالی تر شد ... همه خسته بودند ، به محض رفتن آخرین مهمون پدر پانته آ با لبخند به سمت پانته آ رفت و گفت :
« دختر گلم ، تو این مدت کجا بودی ؟! ... دلم خیلی برات تنگ شده بود ! »
پانته آ که روی مبل ، کنار مهران لم داده بود پوزخند تمسخرآمیزی زد و گفت :
« جدا ؟! ... ( صداش رو بلندتر کرد و گفت :) بی بی می شنوی پسرت چی میگه ؟! ... میگه دلش برای من تنگ شده بوده ! »
بی بی که روی نزدیک ترین مبل به من نشسته بود با بی تفاوتی به پسرش نگاه کرد ، انگار که به یه غریبه نگاه میکرد ...
پانته آ آروم از روی مبل بلند شد و به آرومی دور پدرش چرخی زد و همون طور که سر تا پای پدرش رو ورانداز میکرد ، گفت :
« مایه تاسفه ، چون دل من اصلا برای تو تنگ نشده بود ! ... »
این واقعا پانته آ بود که همچین حرفی زد ؟! ... اون هیچ وقت اینطوری حرف نمیزد ! روی مبل جا به جا شدم و به پریسا که کنارم نشسته بود نگاهی انداختم . صورتش آروم بود ولی مادر پریسا از عصبانیت قرمز شده بود !!! ....من نه عصبانیم نه آروم ! ... حال خودم رو نمی فهمم ...
پدر پانته آ سرش رو تکون داد و به سمت پانته آ برگشت و گفت :
« ببین ... می دونم که اصلا پدر خوبی برات نبودم ... ولی اینم می دونم که تو دختر خوبی برام هستی و می تونی بدی های منو ببخشی !... خواهش می کنم یه فرصت دیگه بهم بده بذار این دلخوری رو از دلت دربیارم ! می دونم که می تونم دوباره دلتو بدست بیارم فقط یه فرصت کوچولو بهم بده ! خواهش !!! .... دیگه نمی خوام ازت دور بمونم ! می خوام کنارم باشی ... » با التماس به پانته آ خیره شد !
پانته آ لباشو غنچه کرد و حالت صورتش رو طوری عوض کرد که انگار داره فکر میکنه ، بعد از چند لحظه شونه هاشو بالا انداخت و به سمت مهران چرخید و گفت :
« مهران هر چی فکر می کنم معنی کلمه پدر یادم نمیاد !!! تو معنیشو می دونی ؟! ... به نظرم کلمه اش خیلی آشناست فکر کنم قبلا یه جایی شنیدمش ! »
مهران لبخند کجی تحویل پانته آ داد و به من نگاه کرد ! تو نگاهش یه تاسف عمیق نشسته بود ! نگاهم رو به سرعت از رو مهران برداشتم ...
پانته آ با جدیت به سمت پدرش برگشت و گفت :
« دیگه اسم پدرو جلوی من نیار ! چون عقم میگیره ... تو برای من فقط یه پدر شناسنامه ای هستی نه چیزی بیشتر ... من دختر تو نیستم ! هیچوقت نبودم ... اینو خیلی دیر فهمیدم !!! »
تو نگاه بی روحش هیچ چیزی نبود ! ... با پریشونی پا رو پا انداختم !...
پدر پانته ا روی مبل نشست و دستی به پیشونیش کشید و آروم گفت :
« چطور می تونی این حرفو بزنی ؟! ... من تو رو خیلی دوست دارم ! از جونمم بیشتر... ای کاش می تونستی بفهمی ! »
پانته آ لبخندی عصبی زد و گفت :
« تا کی می خوای بهم دروغ بگی ؟! ... خسته نشدی ؟! یه کاری نکن که حالم ازت بهم بخوره ، به اندازه کافی غیر قابل تحمل هستی واسم ! ... تمومش کن ... خسته ام کردی ! »
مادر پریسا پشت چشمی نازک کرد و پوزخندی زد و گفت :
« خوب شد نمردیم و نتیجه ی تربیت بی بی رو دیدیم !!! »
بی بی با خونسردی نگاهی سطحی به عروسش انداخت و گفت :
« چرا سعی نمی کنی اون دهن گشادتو ببندی ؟! ... من از نتیجه ی کارم خیلی راضیم ! حرفای اون در مقایسه با توهینی که بهش کردید هیچی نیست !!! ... »
رنگ صورت مادر پریسا کبود شد !!!!
پدر پانته آ صداش رو با عصبانیت بلند کرد و گفت :
« تمومش کنید ، می خوام تو آرامش با پانی حرف بزنم ! »
نگاه آشفته اش رو به پانته آ که با بی رحمی نگاهش میکرد دوخت و گفت :
«...خب ... اگه نمی خواستی منو ببخشی چرا امشب اومدی اینجا ؟! »
پانته آ نگاهی به بی بی انداخت و گفت :
« به خاطر بی بی اومدم ! اون بهم اصرار که بیام و حرفامو بزنم ... وگرنه من اصلا دلم نمی خواست هیچ کدوم از شما رو ببینم ! .... »
پدر پانته آ سرش رو پایین انداخت و چشماشو بست و گفت :
« خیلی بی رحمی !!! »
پانته آ با غم به پدرش خیره شد و گفت :
« من بی رحم نیستم !!! ...اما یاد گرفتم که با کسایی که ارزش خوبی من رو نمی دونند ، مثل خودشون رفتار کنم! درس خیلی سختی بود ولی یادش گرفتم ! ... »
غم صداش دیوونه ام کرد !
پانته آ نفس لرزونش رو بیرون داد و با نگاه غبار گرفته اش به پریسا نگاه کرد . پریسا هم با آرامش تمام به پانته آ زل زد ، نمی تونم این آرامش رو درک کنم ...
پانته ا با قدم های کوتاهی به پریسا نزدیک شد و رو به روش واستاد و با ملایمت گفت :
« خیلی حرفا رو آماده کرده بودم که بهت بگم ولی الان حتی یه دونه اش رو هم یادم نمیاد ! .... می دونم که بخاطر من خیلی عذاب کشیدی ... می خوام بابت تمام اون عذاب ها ازت معذرت خواهی کنم ... اینو بدون که از الان به بعد هر کاری که از دستم برمیاد برای خوشبختیت انجام میدم !... »
نگاهی به من انداخت و گفت :
« ... هر کاری !!! »
با تمام وجودم سعی کردم به خودم بقبولونم که منظورش اون چیزی که من فکر می کنم نیست ! ولی اصلا معنی این تلاش رو نفهمیدم !
پریسا با حالتی مات به پانته آ خیره شده بود ، هیچ احساسی تو صورتش مشخص نبود ! ... درست عین یه مجسمه !
پانته آ بدون این که نگاهی به من یا خاله اش بندازه از روی مبل پالتوش رو برداشت و پوشید و گفت :
« بریم مهران ؟!... »
چی ؟!..... با اون مرتیکه ی آشغال می خواد بره ؟!...
مهران ایستاد و گفت :
« بریم ! » نگاهی پرمعنا به من انداخت و از سالن بیرون رفت !
پانته آ به بی بی نگاه کرد و گفت :
« بی بی جلوی در منتظرتم ! »
بی بی از روی مبل بلند شد و گفت :
« زود آماده میشم و میام ! »
پانته آ سرش رو تکون داد و از سالن بیرون رفت ! نه ... نرو من باید باهات حرف بزنم ! به سرعت از جا بلند شدم ، پریسا با ناراحتی نگام کرد ! سالن رو با قدم های بلند و محکم پشت سر گذاشتم و وارد باغ شدم .
پانته آ آروم آروم در حالی که خودشو تو پالتوی پوستش جمع کرده بود از من دور میشد ! قلبم بیشتر از هر وقت دیگه ای فشرده شده بود ! دستم رو روی سینه ام گذاشتم و به سمت پانته آ دویدم ! صدای خش خش برگ های خشک زیر پام باعث شد تا پانته آ به سمتم برگرده ! رو به روش ایستادم و گفتم :
« پانته آ ... می خوام باهات حرف بزنم ! »
چشماشو با خستگی بست و گفت :
« راجع به چی می خوای حرف بزنی ؟! »
زبونم رو روی لبم کشیدم و گفتم :
« راجع به ... راجع به وضعیتمون ، در مورد اون شب ... »
نگاه پانته آ سرد شد ، صدای سردترش رو شنیدم :
« کدوم شب ؟! .... »
کدوم شب ؟! .... این حرف یعنی چی ؟! ... امکان نداره که متوجه منظورم نشده باشه ! داره منو بازی میده .
لبای خوش ترکیب پانته آ دوباره تکون خوردند :
« می خوام کارهای طلاق زودتر انجام بشه ! ... کلی کار دارم که بعد از طلاقم می خوام انجام بدم ! من با یه وکیل صحبت کردم ، فردا ، پس فردا باهات تماس میگیره ! ... هر کاری لازمه انجام بده تا زودتر این ماجرا تموم شه ! ... »
ماجرا ؟! ... اون به زندگیمون می گفت ماجرا !!!! چه مسخره !!! ... چقدر راحت از طلاق حرف میزنه ...
انگار داره در مورد آب و هوا صحبت میکنه ...
پانته آ روشو برگردوند و همون طور که به راهش ادامه میداد گفت :
« تو دادگاه می بینمت ! »
پاهام خشک شدند و به زمین چسبیدند ... ولی نگاهم قدم های پانته آ رو دنبال می کرد .
نمی دونم چقدر گذشت ، اما زمانی به خودم اومدم که جلوی در خونه ، به در تکیه داده بودم و به آسمون خیره شده بودم ! آسمون هیچ چیز تازه ای نداره ، مثل همیشه سیاهه ! دیگه حتی ستاره ها هم خوابیده اند ! یه چیزی کنارم تکون خورد ، به سرعت بهش نگاه کردم . پریسا بود !!! کنارم اومد و به در تکیه داد ، نمی دونم امشب چرا انقدر طولانیه !!!
« یه چیزیو میدونی کیارش ؟! »
بدون این که بهش نگاه کنم گفتم :
« چیو ؟! »
« من از پانته آ متنفرم !!! ... هیچوقت نمی بخشمش ! »
نیم نگاهی به پریسا انداختم و گفتم :
« واسه چه کاری باید می بخشیدیش ؟! ... اصلا چرا ازش متنفری ؟! »
پریسا با صدایی که می لرزید گفت :
« تا امشب ازش متنفر نبودم ! اما یه جیزی فهمیدم که ... پانته آ دفعه ی قبل جسم تو رو مال خودش کرد اما الان ... الان ... تو عاشقش شدی ! نمی تونم به خاطر دزدیدن قلبت اونو ببخشم ! »
با صدای بلند خندیدم ! پریسا چقدر دیوونه است !!! چطور همچین چیز احمقانه ای به ذهنش رسیده ؟! نمی تونستم خودمو کنترل کنم شونه هام از شدت خنده می لرزید ! من ؟! ... پانته آ ؟! ...
به سختی جلوی خنده ام رو گرفتم و به پریسا که طلبکارانه نگام میکرد گفتم :
« واقعا که دیوونه ای پریسا ! »
پریسا با غم بهم خیره شد و گفت :
« ...... ای کاش حرف تو درست بود ! »
صاف ایستادم و گفتم :
« حرفم درسته ! »
پریسا سرش رو تکون داد و گفت :
« نه !...... تو عاشق پانته آ شدی ... این از همه ی رفتارات مشخصه ! »
با بی حوصلگی سرم رو تکون دادم و گفتم :
« کدوم رفتارا رو میگی ؟! »
« غرورت ... تعصبت ... آشفتگیت نسبت به اون .... »
دستی به موهام کشیدم و گفتم :
« پریسا تو واقعا خیال بافی ! »
« برو فکر کن ... باید عشق پانته آ رو از قلبت بیرون کنی ! تو مال منی ... نه اون ! نمیزارم مال اون بشی ! هیچوقت !!!! »
اون آرامشی که از اول شب تو چهره ی پریسا میدیدم آرامش نبود ! عصبانیت شدید بود ... الان اینو می فهمم !
پریسا به آرومی داخل خونه برگشت و درو بست !
تمام حرصمو رو پدال گاز ریختم !... پریسا دیوونه شده !.... نگاهم به چشمای تو آینه افتاد ! خودم رو نشناختم ! من عاشق پانته آ نیستم !!!....... نیستم !..... نیستم !....... نیستم ! ... نکنه ...
از بس تو اتاقم قدم رو رفتم پاهام درد گرفته ، رو تخت نشستم و سرم رو بین دستام گرفتم ! من می دونم که عاشق پانته آ نیستم ، ولی چرا روحم این موضوع رو تایید نمی کنه ؟! ... یعنی من عاشقش شدم ؟! ... روی تخت دراز کشیدم . اشک از گوشه ی چشمم روی رو تختی چکید ! با تعجب رد پای اشکم رو پاک کردم ! حالا معنی بغضم رو می فهمم ... مـــن عــــــــــاشق شـــــــدم !
دنیا داره دور سرم می چرخه ، گیج گیجم !چرا انقدر دیر ؟! ... چرا الان باید بفهمم ؟! ... چطور تونستم خودمو به خریت بزنم ؟! ... من عاشق پانته آ شدم بدون این که خودم بفهمم ! از کی عاشقشم ؟! ... چه دنیای عجیب و غریبیه ! ... امشب فقط تنهایی رو دارم و همین امشب هم دارم عشق رو می فهمم ! دوست دارم تو خاطراتم غرق بشم تا سهم خودمو از این عشق پیدا کنم ! دوست دارم به روزایی برگردم که هنوز می تونستم تو چشمای براق اون نگاه کنم ! همیشه فکر می کردم عاقلم اما الان ... من واقعا دیوونه بودم ! چطور تونستم جاذبه ی اون برای خودمو نادیده بگیرم ؟! ... قلب کوچولوی مهربونش رو تیکه تیکه کردم و به اشکاش خندیدم ! حالم از خودم بهم می خوره . چرا عشق رو نشناختم ؟! من قبلا عشق رو تجربه کرده بودم پس چرا نتونستم رو احساسم اسم بزارم ؟! چرا ؟! پس احساسی که به پریسا دارم چیه ؟! ... عشق یا سایه ی عشق ؟! ... کدومش ؟! نگاهی به باند سفید دستم انداختم ، نمی دونم باید چی کار کنم !
بالش رو محکم روی سرم فشار دادم و چشمامو بستم . قلبم با اضطراب دست و پنجه نرم می کنه . به پانته آ چی باید بگم ؟! اصلا نمی دونم ! حتی فکر کردن به این مساله هم مغزمو داغون میکنه ! اصلا آسون نیست که یه شبه بخوای دوباره خودتو بشناسی ، شبیه شکنجه است یا شایدم بدتر از اون ... چون هر چی بیشتر سعی می کنی کمتر نتیجه می گیری ! احساسات پیچیده تر از اونین که به نظر میان ! احساس بدی دارم ، یه چیزی تو وجودم هست که میگه احساسات بدتری رو هم تجربه می کنم ! من می خوام با پانته آ باشم این تنها چیزیه که می تونم بین خواسته های درهم و برهم خودم تشخیص بدم ولی ... پانته آ می تونه دوباره منو قبول کنه ؟! ببخشه و پیشم بمونه ؟! ... فکر نکنم ... اَه لعنتی ... روی تخت نشستم و بالش رو با عصبانیت گوشه ی اتاق پرت کردم ! من چه فکری با خودم کردم ؟!از رفتارای سرد و رسمیش معلومه که حالش ازم بهم می خوره ! هر کسی هم که جای اون بود از من متنفر می شد ... این فکر یکم بیشتر از اون چیزی که انتظارش رو داشتم ناراحتم کرد ، نه ... ناراحتی کلمه ی خوبی برای حال خرابم نیست ... دیوونگی کلمه ی بهتریه ! ... دیگه نمی خوام به هیچی فکر کنم ! ... قرار نبود که عاشق بشم ، قرار نبود ...



برچسب ها : رمان در حسرت آغوش تو , رمان , رمان و داستان , بهترین رمان ها , خواندن رمان عاشقانه , رمان در حسرت آغوش تو - قسمت سیزدهم ,

ادامه مطلب ... نظرات :


صفحات جانبی
نویسندگان

آمار بازدید

کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :

    بروزرسانی :

درباره ما

همه جوری هست تو این وبلاگ
رمان
داستان
جک
اس ام اس
و ...

    ایجاد کننده وبلاگ : Scorpion

Page Rank

  • طراحی قالب توسط پارس تولز
  • ParsTools.Com
.CopyRight © 2010 - 2011 razdan Group , All Rights Reserved ©