تبلیغات
رمان و داستان

 رمان و داستان

رمان در حسرت آغوش تو - قسمت چهاردهم

نویسنده: Scorpion پنجشنبه 13 تیر 1392 دسته بندی : رمان در حسرت آغوش تو ,
نوع : رمان

نام : در حسرت آغوش تو - قسمت چهاردهم

نویسنده :  niloofartavoosi


کاغذ زیر دستم از شکلای بی معنی پر شده اما هنوز خودکار رو به تن سیاهش می کشم . خیلی خوبه که شاهین رفته گمرک ، اگه الان اینجا بود مغزمو با سوالاش آش و لاش میکرد ، گوشی تو جیب کتم لرزید ، درآوردمش و به صفحه اش نگاه کردم ، ... شماره نا آشنا بود ...
« بله .. ؟! »
صدای یه زن جوون رو شنیدم :
« سلام ... آقای کاویانی ؟! »
خودکارو لای انگشتام تاب دادم و گفتم :
بفرمایید ، خودم هستم ! »
« من غفاری هستم وکیل خانم پانته آ آذین مهر . »
خودکار از لای انگشتام سر خورد و با صدای ریزی زیر میز افتاد . با نگاه ماتم مسیر خودکار رو دنبال کردم .« می خواستم امروز مزاحمتون بشم تا در مورد شرایط طلاق خانم آذین مهر ... »
تماس رو قطع کردم و گوشی رو روی میز انداختم ، ... وکیل ؟! ...نمی خوام دوباره صدای اون زنو بشنوم !... هه ! می خواد در مورد شرایط طلاق حرف بزنه ؟! ... من پانته آ رو طلاق نمیدم ... به هیچ قیمتی این کارو نمی کنم ! من تازه فهمیدم که چقدر دوستش دارم اون وقت اون ..... نفسم رو بیرون دادم و چشمامو بستم . باید به پانته آ بگم که چقدر دوسش دارم ، باید بگم ... اون باید برگرده پیشم ... اون مال منه !
شاهین لیست داروها رو جلوم گذاشت و گفت :
« اینا قراره سری بعد برسند ، ببین کامله ؟! »
نگاهی به لیست انداختم و گفتم :
« قیمتا چند درصد بیشتر شده ؟! »
« هفت درصد ! »
نگاهی دوباره به لیست انداختم و گفتم :
« اصلا نمی صرفه ، اینجوری خیلی ضرر می کنیم ... باید باهاشون صحبت کنم ! »
شاهین روی مبل رو به روییم لم داد و گفت :
« کیارش سودمون خیلی عالیه ! »
« نه به اون اندازه ای که من می خوام ! »
شاهین ابروهاشو بالا انداخت و گفت :
« تو همیشه دنبال سود بیشتری ! فکر کنم از این نظر به پدرت رفتی ! »
تلفن زنگ خورد ، گوشی رو برداشتم و صدای منشی رو شنیدم :
« آقای مهندس یه خانومی به اسم غفاری اومدند و میگن که یه کار خیلی مهم با شما دارند . اجازه میدین بیان داخل ؟! »
نفسم رو با عصبانیت بیرون دادم و گفتم :
« نخیر ، الان جلسه دارم ! بگید فعلا تشریفشون رو ببرند ! »
شاهین در حالی که از جاش بلند میشد گفت :
« من کارم تموم شده ها ! اگه سرت شلوغه من برم ! »
با تحکم گفتم :
« بتمرگ سر جات ! »
شاهین دستاشو به علامت تسلیم بالا برد و گفت :
« خب بابا ، چه خبره ؟!»
منشی گفت :
« بگم کی بیان ؟! »
دلم می خواست بگم بره به جهنم !
« نمی دونم فعلا که سرم خیلی شلوغه ! »
یه دختر جوون بی اجازه و به سرعت وارد اتاق شد ، لابد همونیه که الان ذکر خیرش بود !
گوشی تلفن رو به آرومی روی دستگاه گذاشتم و طلبکارانه به دختر خیره شدم .
منشی با دستپاچگی و به سرعت وارد اتاق شد و رو به دختر کرد و گفت :
« خانم مگه بهتون نگفتم که آقای مهندس امروز شما رو نمی بینند ؟! ... بفرمایید بیرون ! »
از رفتارش تعجب نمی کنم ! وکیلا معمولا به حرف هیچ کس گوش نمی کنند اونا فقط به هدفشون فکر می کنند ! شاهین با کنجکاوی به من نگاه می کرد ، خانم غفاری رو به من گفت :
آقای کاویانی باید با شما صحبت کنم ... خواهش می کنم ! »
مثل این که دیگه نمی تونم بپیچونمش !
به منشی گفتم :
« مساله ای نیست ... ! لطفا به آقا رحمت بگید دو تا قهوه بیاره ! »
منشی نگاهی به خانم غفاری انداخت و گفت :
« چشم ، حتما ! »
و از اتاق بیرون رفت . با دست به مبل اشاره کردم و به خانم غفاری گفتم :
« بفرمایید بشینید ! »
لبخندی زد و روی مبل نشست و نگاهی به شاهین انداخت . سرفه ی کوچیکی کردم و گفتم :
« ببخشید ، مهندس جاوید فعلا می تونید تشریف ببرید ، بعدا جلسه رو تموم می کنیم ! »
شاهین با نارضایتی نگاهی به من انداخت و از جا بلند شد و گفت :
« پس تا بعد ! »
سری تکون دادم ، شاهین از اتاق بیرون رفت . به دختری که رو به روم نشسته بود نگاه کردم ، براندازم میکرد .می تونستم تو چشماش رنگ تحسین رو ببینم . نگاهمو به زیر انداختم و گفتم :
« من خیلی وقتم کمه ، لطفا زودتر بریم سر اصل مطلب ! »
در کیفش رو باز کرد و گفت :
« چشم ... موکل من خانم آذین مهر رضایت خودشون رو به طلاق توافقی اعلام کردند و از من خواستند که برای تکمیل ... »
دستم رو به علامت سکوت بالا بردم .
غفاری ساکت شد و من با لحن آرومی گفتم :
« خانم ، متاسفم که وسط حرفاتون می پرم ....... بهتره همین اول یه چیزی رو روشن کنم ،من همسرم رو طلاق نمیدم ! توافقی در کار نیست ! »
ابروهاشو بالا انداخت و گفت :
« یعنی چی ؟! .... پانته آ گفتش شما با طلاق موافقید ! »
چه خودمونی !!! پانته آ !!!
تقه ای به در اتاق خورد . پا رو پا انداختم و گفتم :
« بفرمایید ! »
آقا رحمت با سینی قهوه وارد شد ، قهوه ها رو جلومون گذاشت و بیرون رفت .
فنجون رو به لبم نزدیک کردم و گفتم :
« شما از دوستای پانته آ هستید ؟! »
همون طور که تو قهوه اش شکر می ریخت گفت :
« بله ، از دوران دبیرستان با هم دوست هستیم ! اما خیلی با هم صمیمی نیستیم . ..... اممم ... پس شما با طلاق مخالفید ؟! »
سرمو تکون دادم و گفتم :
« بله ، من قبلا موافق بودم ولی ... الان نه ! »
صاف نشست و گفت :
« می تونم بپرسم چی باعث شد نظرتون رو عوض کنید ؟! »
لبخند محوی زدم و گفتم :
« یه چیز خیلی مهم در مورد خودم فهمیدم ! »
خانم غفاری با گیجی سری تکون داد و گفت :
« خب ... چی فهمیدید ؟! »
دیگه داره فوضولی میکنه !!!
جوابش رو ندادم ، نفس عمیقی کشید و گفت :
« شما دارید کار منو سخت می کنید ! ... »
لبخندی زدم و گفتم :
« من کار شما رو سخت نمی کنم ... غیر ممکن می کنمش ! »
غفاری چشماشو باریک کرد و با حرص نگاهی به من انداخت !
فنجونش رو روی میز گذاشت و از جا بلند شد و گفت :
« باید با پانته آ صحبت کنم و بگم که شما چه نظری دارید ... مطمئنا از شنیدن نظر شما خوشحال نمیشه ! »
آره ، خوشحال نمیشه ... اینو منم می دونم !
از جام بلند شدم و گفتم :
« ببخشید که نمی تونم بگم از دیدنتون خوشحال شدم ، زیاد از دروغ خوشم نمیاد ! »
به چشمام خیره شد و گفت :
« می تونم دلیل حرفتونو درک کنم ! »
ابروهامو بالا انداختم و گفتم :
« خیلی خوبه ! »
« فعلا خداحافظ ! »
« خداحافظ ! »
به آرومی از اتاق بیرون رفت ، دوباره روی صندلی نشستم و دستی به صورتم کشیدم ، اولین قدمو برداشتم باید منتظر عکس العمل پانته آ باشم !
دیگه حوصله ی موندن ندارم ، می خوام برم با پانته آ صحبت کنم . کمدم رو قفل کردم و از اتاق بیرون اومدم ! در اتاق شاهین یه کم باز بود ، وقتی داشتم از کنار اتاقش رد می شدم صدای عصبانی و آروم شاهین توجهم رو جلب کرد .
« مگه بهت نگفتم که دیگه دور و بر اون پیدات نشه ؟! ... چند دفعه باید یه حرفو تکرار کنم ؟! »
صدای یه مرد جوون به گوشم رسید :
« شاهین انقدر به من امر و نهی نکن ، من هر کاری دلم بخواد می کنم ، تو هم در اون حدی نیستی که بتونی جلوی منو بگیری ! »
شاهین پوزخندی زد و گفت :
« مطمئنی ؟! .... بدبخت تو مثل یه انگل به من چسبیدی ،بدون من یه روزم دووم نمیاری ، بهتره پا رو دم من نزاری ! چون اون موقع یه پول سیاه هم خرجت نمی کنم ، می دونی که باهات شوخی ندارم !!! »
صدای قدم های عصبی کسی رو شنیدم ، نگاهم به منشی افتاد که با تعجب به من نگاه می کرد ، اخمی که بهش کردم باعث شد تا سرش رو پایین بندازه !
« شاهین ... من نمی فهمم اون دختر چه جذابیتی برای تو داره ، اصلا تو رو نمی فهمم ! اما اون دختر زندگی رو واسه من جهنم کرده ... صورتمو نگا !! داغون شده ... »
کدوم دختر ؟!
شاهین گفت :
« این مشکل تواِ نه من ! هر کی خربزه می خوره پای لرزشم میشینه ! ... می خواستی دنبال این جور کارا نری ! مگه من به تو گفتم که نصفه شب بری خونه ی مردم ؟! »
« اِ ؟! اینجوریاس ؟! ... خیلی دلم می خواد بدونم وقتی دوست عزیزت می فهمه که تو داری با زندگیش چی کار می کنی چه واکنشی نشون میده !!! ... شاید یه موقع برم پیشش و سفره ی دلم رو باهاش باز کنم ! »
موضوع چیه ؟! شاهین داره چی کار می کنه ؟! ... کاش یه کم واضح تر حرف میزدند !
شاهین گفت :
« به خدا قسم اگه این کارو بکنی زنده ات نمیزارم ، تیکه تیکه ات می کنم آشغال !!! »
« داداش حرص نخور ...... اصلا فکر نمی کردم انقدر ازش بترسی ! فرض کن اگه بفهمه چه عکس العملی نشون میده ... اون موقع اصلا دلم نمی خواد جای تو باشم !!! »
صدای شاهین یه مقدار بالاتر رفت :
« خفه شو ، چقدر می خوای که از زندگیم گمشی ؟! »
« امممم ... فعلا دقیق حساب کتاب نکردم اما علی الحساب اون سی تایی که ازت خواستم رو بریز تو حسابم ... منم خرج دارم !!! ... »
« خیله خب برو گمشو !!! »
صدای خنده ی مرد جوون بلند شد .
« باشه برادر عزیزم ، فعلا رفع رحمت می کنم ! »

سریع از در فاصله گرفتم و به سمت اتاقم به راه افتادم و یه جوری وانمود کردم که انگار تازه از اتاقم دارم میام بیرون ، منشی با بهت به من خیره شده بود . در اتاق شاهین کاملا باز شد و مرد جوون و قد بلندی از اتاق بیرون اومد ، به زحمت لبخندی رو صورتم نشوندم و به سمتش رفتم . پشتش به من بود و من رو نمی دید ، خیلی دلم می خواست صورتش رو ببینم . دستم رو روی دوشش گذاشتم . با تعجب به سمت من برگشت .
اولین چیزی که دیدم وحشت چشماش بود اما کم کم نگاهم به سمت زخم بزرگ صورتش کشیده شد . اگه زخم صورتش رو ندیده می گرفتم می تونستم شباهت زیادش به صورت شاهین رو ببینم ! به زحمت لبم رو تکون دادم و گفتم :
« سلام !!! »
سرش رو پایین انداخت و گفت :
« سـ ..سلام ! »
خیلی دستپاچه شده بود . دستم رو از روی شونه اش برداشتم و گفتم :
« .... شاهین تو اتاقه ؟! »
همون جور که عقب عقب می رفت گفت :
« آره ، ... تو اتاقه ، من .... باید برم ! »
با تعجب بهش نگاه کردم ، با گیجی از دفتر بیرون رفت .
وارد اتاق شاهین شدم ، سرشو گذاشته بود رو میز و با پاش رو زمین ضرب گرفته بود ! عصبانیت از تمام حرکاتش مشخص بود .
« شاهین ؟! »
به سرعت سرشو از رو میز بلند کرد و برای یه لحظه مات نگام کرد !
دستی به گردنم کشیدم و گفتم :
« مهمون داشتی ؟! »
به زحمت لبخندی زد و گفت :
« .... شایان بود ، برادرم ! ..... تو دیدیش ؟! »
سرمو تکون دادم و گفتم :
« آره .... صورتش ... ؟! »
« .... تو یه تصادف اینجوری شد ! »
تصادف ؟! ..... چرا دروغ میگه ؟! ....
نفسمو بیرون دادم و گفتم :
« من دارم میرم ، اومدم بهت بگم که حواست به کارا باشه ! »
رو صندلی جا به جا شد و گفت :
« باشه ، خیالت راحت ... حواسم به همه چی هست ! »
« ........ فعلا ! »
از اتاق بیرون اومدم و درو بستم ، یه عالمه سوال تو ذهنمه ؟! اون دختره کیه ؟! ... شاهین از کدوم دوستش حساب می بره ؟! ... اصلا واسه چی به برادرش باج میده ؟!
به سمت میز منشی به راه افتادم ، منشی هنوزم زیر زیرکی به من نگاه می کرد . دستمو رو میز گذاشتم و یه کم خم شدم و گفتم :
« خانم سمائی ، شما می دونید که من می خوام یه سری تغییرات تو شرکتم بدم ! »
نگاهی گذرا به من انداخت و گفت :
« بله آقای مهندس ، می دونم ! »
« بهونه ای دستم ندید که شما رو هم جزء این تغییرات قرار بدم ! »
با بهت نگاهم کرد !
نیشخندی زدم و گفتم :
« متوجه منظورم که میشید ؟! »
سرش رو پایین انداخت و گفت :
« بله ، ......... من چیزی ندیدم ! »
صاف ایستادم و گفتم :
« عالیه ! »
می خوام برم با پانته آ صحبت کنم ... ولی شاید بهتر باشه که صبر کنم تا وکیلش خبرا رو بهش بده بعدا من برم پیشش !
رفتم خونه و دوش گرفتم ، تموم ذهنم پر از حرفاییه که امروز شنیدم ، نمی دونم چرا انقدر این موضوع برام مهمه ! احساس نا امنی می کنم ! موهامو شسوار کشیدم و لباسایی که دوست داشتم رو پوشیدم ! جلوی آینه واستادم و به خودم نگاه کردم ، خیلی شیک و جذابم ... با خود شیفتگی لبخندی میزنم و از جلوی آینه کنار میرم ! می خوام دکوراسیون خونه رو تغییر بدم ... شایدم خونه رو عوض کنم !!!
صدای زنگ در بلند شد ، با قدم های محکم به سمت در به راه افتادم و درو باز کردم ،
پانته آ با عصبانیت پشت در ایستاده بود ، نتونستم جلوی لبخندم رو بگیرم .... بالاخره اومد !
دستم شروع به لرزیدن کرد . لبخندی زدم و گفتم :
« ... سلام !!! »
با عصبانیت بهم نگاه کرد . صورتش واقعا بانمک بود ! بدون این که جواب سلامم رو بده وارد خونه شد و پشت سرم ایستاد . می تونستم سنگینی نگاهش رو روم احساس کنم و صدای نفسای سریعشو بشنوم . آب دهنم رو قورت دادم و چشمامو برای یه لحظه بستم . آروم درو بستم و به سمت پانته آ برگشتم . دست به سینه ایستاده بود و بهم نگاه می کرد .... عین یه بت خوشگل ... اعتماد به نفسمو تو صدام جمع کردم و گفتم :
« از قدیم گفتن جواب سلام واجبه ! »
« این مسخره بازیا چیه که درمیاری ؟! ... »
صداش محکم بود . ابروهامو بالا انداختم و همون طور که دورش می گشتم و به اندام ظریفش نگاه می کردم ، گفتم :
« ... کدوم مسخره بازی ؟! »
پانته آ که از حرکتم به دور خودش عصبانی شده بود ، روشو به سمتم کرد و گفت :
« دلم می خواد بگی همه ی اون حرفایی که امروز از زبون وکیلم شنیدم ، دروغه ! ... یه دروغ بزرگ ، یه شوخی مسخره ... !»
گونه هاش از شدت عصبانیت گل انداخته !
بهش نزدیک شدم و گفتم :
« متاسفم اما اون حرفا دروغ نبودند .... اصلا هم قصد ندارم سر به سر تو بزارم ... من فقط حرف دلمو گفتم . »
پانته آ لبخند تمسخر آمیزی زد و گفت :
« این بازیا رو تموم کن .... چقدر می خوای عذابم بدی ؟! ... دلم نمی خواد دیگه چشمم به تو بیفته ! اینو بفهم ! »
لبخند محوی زدم و گفتم :
« پانته آ تو مجبوری تا آخرین روز زندگیم کنار من بمونی و بهم نگاه کنی چون من هیچ وقت طلاقت نمیدم ! ... من ... من ... »
دلم لرزید ، چشمامو بستم و گفتم :
« من دوست دارم .... ! »
صدای نفسای پانته آ قطع شد .... گرمی یه سیلی محکم رو روی صورتم احساس کردم ، صدای اون سیلی سکوت خونه رو شکست ! آروم چشمامو باز کردم و به چشمای غبار گرفته ی پانته آ خیره شدم .
« دهنتو ببند .... تو یه دروغ گوی عوضی هستی !!! اصلا نمی فهمم واسه چی داری این بازیا رو در میاری ، علاقه ای هم ندارم که تو بازی تو شرکت کنم ، .... خجالت نمی کشی ؟! ... تو لیاقت هیچی رو نداری ... تو لیاقت عشق خواهرم رو نداری .... حالم ازت بهم می خوره ! »
با عصبانیت بازوشو گرفتم و تکونش دادم و گفتم :
« ولی من دوست دارم .... می خوای باور کن می خوای باور نکن .... دوست دارم .... برام اصلا مهم نیست که تو ازم متنفری ... همش تقصیر توا ... تو منو عاشق خودت کردی ، اومدی تو زندگیم .... همه چیزو عوض کردی ، منو دیوونه کردی و رفتی ... من احمق نفهمیدم که عاشق توام .... اما الان کاملا احساسمو میشناسم ، هیچوقت ازت جدا نمیشم ... باید با من بمونی !!! »
دستمو پس زد و گفت :
« ولی من دیگه به تو حسی ندارم ... دلم نمی خواد با تو باشم ... یه وقتی تنها آرزوم داشتن تو بود اما الان دیگه تو رو نمی خوام .... »
با عصبانیت پوزخندی زدم و گفتم :
« مجبوری بخوای ... باید بخوای !!! »
خندید و گفت :
« عشق تو واقعی نیست ، تو هنوز معنی عشقو نمی دونی ! ... احساست خیلی خودخواهانه است . »
چطور می تونه عشق منو ، مهم ترین قسمت زندگی منو زیر سوال ببره ؟!
سعی کردم آروم باشم ، الان وقت داد و بیداد نیست !
« پانته آ من می دونم که اشتباهای زیادی کردم ، می دونم که خیلی ناراحتت کردم ، دلتو شکستم ، غرورتو زیر پاهام له کردم ولی الان پشیمونم ... ازت خواهش می کنم یه فرصت دیگه به خودمون بده ... با من بمون ! »
پانته آ دستی به پیشونیش کشید و گفت :
« تو داری منو دست میندازی !!! ... هیچ کدوم از حرفاتو باور نمی کنم ! »
« پانته آ من واقعا از رفتارام پشیمونم ! »
با ناراحتی نگاهی به من انداخت و گفت :
« فکر می کنی پشیمونی تو کافیه ؟! ... واقعا این طوری فکر می کنی ؟! می دونی من کنار تو چقدر عذاب کشیدم ؟! ... می دونی چقدر غصه خوردم و گریه کردم ؟! ... همه ی اینا به خاطر تو بود ... الان با کمال پررویی رو به روم وایسادی و میگی دوسم داری ... اگه یه ذره ... فقط یه ذره به من احترام میزاری دیگه این بحث مسخره رو ادامه نده ! »
دستی به موهام کشیدم و گفتم :
« پانته آ خواهش میکنم ... منو ببخش !!! هر کاری که تو بگی انجام میدم تا بهت ثابت کنم که دوست دارم ، تو فقط بگو چی کار کنم تا یه فرصت دیگه بهم بدی ! »
با امیدواری بهش خیره شدم ، نفسش رو با صدا بیرون داد و گفت :
« طلاقم بده .... می خوام این فرصتو به کس دیگه ای بدم ! »
چی ؟! ... گفتم :
« کس دیگه ؟! ... اصلا معنی حرفتو می فهمی ؟! »
با گستاخی تو چشمام نگاه کرد و گفت :
« من می خوام با کس دیگه ای ازدواج کنم و از ایران برم ... تو فقط داری وقت منو تلف می کنی ! »
این حرف نمی تونه واقعیت داشته باشه !!!! تمام وجودم تو آتیش می سوخت ، رگ گردنم به شدت میزد ، سینه ام تیر کشید و بدنم از شدت عصبانیت به لرزه افتاد . به پانته آ نزدیک شدم و چونه شو تو دستم گرفتم ، گفتم :
« پانته آ تو مال منی ، اگه هر کثافتی جرات کنه و بخواد بهت نزدیک بشه می کشمش . تیکه تیکه اش می کنم ... »
پانته آ با ترس قدمی به عقب برداشت .

بازوشو خیلی سریع کشیدم ، تعادلش رو از دست داد و تو بغلم افتاد . یه دستم رو دور کمرش حلقه کردم و با اون یکی دستم شالش رو برداشتم و به موهای بلندش چنگ انداختم ، لبم رو روی لبش گذاشتم و با بی صبری مشغول مزه کردن لباش شدم . پانته آ با بی قراری سعی کرد خودشو عقب بکشه . واقعا فکر می کرد که می تونه جلوی منو بگیره ؟! به سینه ام مشت زد . حلقه ی دستام رو محکم تر کردم و بیشتر به خودم فشردمش و به کارم ادامه دادم . طعم لباش آرومم می کنه . پانته آ کم کم خسته شد و دست از تلاش برداشت . خیلی طول کشید تا آروم بشم ، تمام این مدت حتی برای یه لحظه ی کوتاه هم لبم رو از رو لبش برنداشتم ..........بالاخره نوک زبونم رو روی لباش کشیدم و با اکراه یه کم فاصله گرفتم . پیشونیم رو روی سرش گذاشتم و مشغول بو کردن موهاش شدم . بدنش زیر دستام می لرزید و نفسای تند و بریده بریده اش به گردنم می خورد ... قلب من آروم شده بود . آهسته بغل گوشش زمزمه کردم :

« .... دوست دارم ! »

شونه هاش لرزید ، با تعجب ازش فاصله گرفتم و بهش نگاه کردم ، چونه اش می لرزید و اشک روی صورتش خط انداخته بود .

« چی شده ؟! »

« تو یه وحشی عوضی خودخواه هستی ، ولم کن ! »

لبخندی زدم و گفتم :

« همه ی وجود تو مال منه ، لبای تو حق منه و هر وقتم که دلم بخواد می بوسمشون و هیچ احدالناسی هم نمی تونه جلوی منو بگیره ! »

دوباره خم شدم و خیلی محکم لباشو بوسیدم ، لگد محکمی به پام زد و گفت :
« ولم کن آشغال ! »
با صدای بلند خندیدم و ازش فاصله گرفتم . موهاش خیلی آشفته شده بود و گونه هاش سرخ شده بود ! بهش چشمک زدم ، چشم غره ای به من رفت و اشکاش رو پاک کرد ، وقتی عصبانیه شبیه یه بچه گربه است که فکر می کنه پلنگه ! خیلی دوسش دارم !!! حتی نمی تونم خودمو بدون اون تصور کنم ، حاضرم همه ی زندگیمو بدم تا کنار اون نفس بکشم . یقه مو صاف کردم و گفتم :
« خوشت اومد ؟! »
با حرص نگام کرد و همون طور که موهاشو جمع می کرد گفت :
« ازت متنفرم !!! »
لبخندی زدم و گفتم :
« شاید باید ببرمت تو اتاقم و یادت بدم که چطوری دوسم داشته باشی ! اون طوری حتما عصبانیتت رو فراموش می کنی ! ... دو هفته بهت وقت میدم ... خودت باید تو این دو هفته برگردی خونه وگرنه به زور برت می گردونم ! »
شالش رو از روی زمین برداشت و رو سرش گذاشت و گفت :
« تو خواب ببینی که من دوباره تو رو قبول کنم ! »
سرم رو تکون دادم و گفتم :
« حالا می بینیم ! »
رفت ..... !!!
وقتی التماس جواب نمیده باید با زور کارمو جلو ببرم ! من تسلیم نمیشم ! اون بالاخره میفهمه که من واقعا دوسش دارم !

***


مادرم رو به روم نشست و با هیجان گفت :
« واقعا ؟! یعنی تو و پانته آ دیگه نمی خواید از هم جدا شید ؟! »
لبخندی زدم و گفتم :
« نه !!! خب ... پانته آ هنوز منو قبول نکرده ولی مطمئنم که می تونه منو ببخشه ! اون خیلی از من دلخوره ! »
همونطور که میوه پوست می کند ، گفت :
« خب حق داره ، تمام سعیتو کن که دوباره دلشو بدست بیاری !!! ... احساستو بهش نشون بده ، بذار کم کم بهت اعتماد کنه ، زیاده روی نکن و بهش فشار نیار ! »
اگه بفهمه من چی کار کردم ، چی میگه ؟!
پا رو پا انداختم و سرم رو بالا گرفتم . کیانا از پله ها پایین می اومد . مادرم با خوشحالی گفت :
« کیانا بیا یه خبر خوب برات دارم ! »
کیانا کنارم نشست ، گونه مو بوسید و لبخند بزرگی زد و گفت :
« چه خبری ؟ ... »
« کیارش خودت بهش بگو !!! »
لبخندی زدم و گفتم :
« من دیگه نمی خوام از پانته آ جدا شم !!! »
لبخند کیانا محو شد .
« داداش ... تو ....تو پریسا رو نمی خوای ؟! »
دستی به موهاش کشیدم و گفتم :
« .... نه ، کیانا ... »
دستمو پس زد و از جا بلند شد و فریاد زد :
« چرا ؟؟؟!!!! »
مامان با عصبانیت گفت :
« کیانا !!! .... »
کیانا با ناراحتی نگاهشو از من گرفت و به سمت اتاقش دوید .
مامان داشت از جاش بلند میشد که گفتم :
« مامان بزار من باهاش صحبت کنم !!! »
با نگرانی نگام کرد .
دستشو تو دستم گرفتم و گفتم :
« فقط می خوام باهاش حرف بزنم ، مطمئنم اون درکم می کنه ! »
از جام بلند شدم و به سمت اتاق کیانا راه افتادم ، دستگیره رو پیچوندم ، در قفل بود .
« کیانا ؟! ... »
..................
« کیانا درو باز کن ، می خوام باهات حرف بزنم ! »
..................
« کیانا ؟! .... خواهش میکنم درو باز کن ! »
در باز نشد .
« نمی دونستم احساس من از نظرت انقدر بی ارزشه ، فکر می کردم با خوشحالی من خوشحال میشی اما الان می بینم که برعکسه ... باشه ، دیگه مزاحمت نمیشم .... خداحافظ !!! »
با قدم های بلند از در فاصله گرفتم ، صدای چرخیدن کلید رو شنیدم اما به راهم ادامه دادم .
« .... کیارش ؟! ... داداشی ؟! »
به سمت کیانا برگشتم . کم کم بهم نزدیک شد و سرشو پایین انداخت .
« به من نگاه کن ! »
سرش رو بالا گرفت اما به من نگاه نکرد . دستمو رو شونه ی ظریفش گذاشتم و گفتم :
« کیانا ؟! ... هر چی می خوای بهم بگو ! »
زبونش رو روی لبش کشید و گفت :
« تو خیلی بدجنسی ! خیلی بدی ! »
لبخند زدم و گفتم :
« ادامه بده ! »
« تو به پریسا ظلم می کنی ! ... »
« فکر می کنی اگه باهاش بمونم ولی فکرم پیش خواهرش باشه ، بهش ظلم نمی کنم ؟! ... فکر میکنی اینجوری خوشبخت میشه ؟! ... می دونم الان ازم متنفر میشه ولی بعدها ازم تشکر میکنه که باهاش نموندم .... اون دوستته ، حق داری که ازم عصبانی باشی ولی سعی کن درکم کنی ! »
« ولی تو که خیلی دوسش داشتی ! »
« ........ احساسم واقعی نبود !!! »
کیانا همون طور که با موهاش ور می رفت گفت :
« داداش تو واقعا پانته آ رو دوست داری ؟! »
لبخندی زدم و گفتم :
« آره ، من عاشقشم ! »
کیانا زیر لب گفت :
« خوش به حالش ! »
تو بغلم گرفتمش و گفتم :
« خوشگل خانوم تو رو هم دوست دارم ... »
کیانا لبخند مهربونی زد و دستاشو دور کمرم حلقه کرد .



برچسب ها : رمان در حسرت آغوش تو - قسمت چهاردهم , رمان در حسرت آغوش تو , رمان , رمان و داستان , بهترین رمان ها , خواندن رمان عاشقانه ,

ادامه مطلب ... نظرات :


صفحات جانبی
نویسندگان

آمار بازدید

کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :

    بروزرسانی :

درباره ما

همه جوری هست تو این وبلاگ
رمان
داستان
جک
اس ام اس
و ...

    ایجاد کننده وبلاگ : Scorpion

Page Rank

  • طراحی قالب توسط پارس تولز
  • ParsTools.Com
.CopyRight © 2010 - 2011 razdan Group , All Rights Reserved ©