تبلیغات
رمان و داستان

 رمان و داستان

رمان در حسرت آغوش تو - قسمت شانزدهم

نویسنده: Scorpion پنجشنبه 13 تیر 1392 دسته بندی : رمان در حسرت آغوش تو ,
نوع : رمان

نام : در حسرت آغوش تو - قسمت شانزدهم

نویسنده :  niloofartavoosi


مهران لبخندی زد و شونه هاشو بالا انداخت و گفت : « راستش ... اون موقع که گفتی می خوای منطقی باشی یه لحظه به وجود رگ غیرتت شک کردم ! » خون رو از صورتم پاک کردم و گفتم : « دستت درد نکنه ! » با عجله ادامه داد : « خب هر کسی هم جای من بود همچین فکری می کرد ! ... خیلی خونسرد به نظر می اومدی ! » « از پانته آ بعید بود که این کارو بکنه ... » مهران عجولانه گفت : « کیارش ، پانته آ نمی دونست که اون یارو می خواد بیاد خواستگاری ! » چپ چپ نگاش کردم و با عصبانیت گفتم : « به شعور من توهین نکن ... این حرفا اصلا تو کتم نمیره ! » با تمسخر گفتم : « خبر نداشت !!! هه ! » « باور کن ! » از رو پله بلند شدم و گفتم : « من اون حیوون دراز گوشی که تو ذهنت تصور می کنی نیستم ... برو این داستانا رو واسه یکی دیگه بباف ! شاید باور کنه ! » مهران هم از جا بلند شد و گفت : « کیارش خواهش می کنم .... » سردرد داره بیچاره ام می کنه ! چشمامو برای یه لحظه بستم و گفتم : « خواهش نکن ... » وارد خونه شدم ، پانته آ تو بغل بی بی افتاده بود و هق هق می کرد ، رنگش خیلی پریده بود .... با کلافگی گفتم : « بلند شو جمع کن این بساطو باید بریم خونه ! » تو نور سالن متوجه پیراهن خونیم شدم .... گندت بزنن ! پانته آ با عصبانیت صاف نشست و با صدای گرفته ، بریده بریده گفت : « مـ ... من ، با تـ ..و هیچ ... هیچ جا نمیـ ...ام ! » بهش نزدیک شدم و گفتم : « گوه می خوری ... یا مثل بچه ی آدم بلند میشی میای یا هر چی دیدی از چشم خودت دیدی ! » بی بی با غضب نگام کرد و گفت : « کیارش این چه طرز حرف زدنه ؟! » با حرص دستی به صورتم کشیدم و گفتم : « خواهشا تو کار من دخالت نکنید ... » دست پانته آ رو کشیدم و به زور بلندش کردم و گفتم : « بلند شو !!! اون روی سگ منو بالا نیار !!! » دستشو از تو دستم بیرون کشید و فریاد کشید : « نمی خوام !!! » با عصبانیت سیلی محکمی به گوش پانته آ زدم . بی بی به سرعت از جا بلند شد و جیغ خفه ای کشید ... فریاد کشیدم : « انقدر لی لی به لالات گذاشتم پررو شدی !!! فکر کردی کی هستی که جلوی من وایمیسی ؟! ... آدمت می کنم .... » مهران بازومو گرفت و گفت : « داری چی کار می کنی ؟! » بازومو از دستش بیرون کشیدم و گفتم : « دیگه دیوونم کرده .... از زندگی سیر شدم ! » پانته آ با بهت به من خیره شده بود ... دستش هنوز رو گونه اش بود ... از نگاه غمگینش آتیش گرفتم ... لعنت به من ! دست پانته آ گرفتم و همون طور که دنبال خودم می کشیدمش گفتم : « مهران بعدا میام وسایلشو می برم ! » بی بی خشکش زده بود و مهران هم با تعجب به من خیره شده بود ! پانته آ هنوزم لجبازی می کرد .... عجب زن بدقلقیه ! سبد گل رو از روی میز برداشتم و از خونه بیرون اومدم .... به محض این که درو پشت سرمون بستم ، سبد گل رو تو سطل آشغال انداختم و دست پانته آ رو تو دستم فشردم .... از تو آینه به عقب ماشین نگاه کردم ... پانته آ سرشو رو شیشه گذاشته بود و سیاهی شب خیره شده بود ... رو گونه اش جای انگشتام مونده بود ... من نمی خواستم این جوری شه اون دیوونم کرد ... من نمی خواستم ..... آسمون با خشم غرش کرد و قطره های بارون کم کم شیشه ی ماشین رو خیس کردند .... *** در آپارتمان رو باز کردم و کنار وایسادم تا پانته آ بره تو ... به سرعت و بدون این که نگاهی به من بندازه وارد خونه شد و به سمت اتاقش رفت ... نفس عمیقی کشیدم و به آرومی وارد شدم و درو پشت سرم بستم ... صدای چرخیدن کلید رو از سمت اتاق پانته آ شنیدم ... کلید رو روی میز انداختم و روی کاناپه دراز کشیدم ... خیلی خسته ام ! *** نگاهی به چسب سفیدی که کنار ابروم جا خوش کرده انداختم و سرم رو تکون دادم ... در اتاقم باز شد و شاهین وارد شد .... می تونم بگم که دکوراسیونش رو کلا پایین آوردم ، این خیلی خوشحالم می کنه ! با این که سه روز از اون روز تاریخی گذشته اما زخما به تازگی روز اول هستند ! یا حتی بدتر ! یه کم نزدیک تر اومد و رو به روی میزم وایساد و گفت : « می خری یا می فروشی ؟! » محکم گفتم : « می خرم ! » سرشو تکون داد و گفت : « هفتصد تا ! » انگشتامو شکستم و گفتم : « چه خوش خوراک ..... خیله خب با سعادتی صحبت کن که زودتر کارا رو ردیف کنه ... حالا هم رفع زحمت کن ! » « تو برنده ی بازی نشدی .... مطمئن باش پانته آ مال من میشه ! تقاص کاراتو پس میدی ! » دلم می خواد به خاطر این که اسم پانته آ رو تو دهن کثیفش آورده فکشو بشکنم اما نه ... اون همینو می خواد ! می خواد منو عصبانی کنه و لذت ببره ... بهش اجازه لذت بردن نمیدم ! با پوزخند گفتم : « برو کوچولو .... مامانت داره دنبالت می گرده ! » با نفرت بهم نگاهی انداخت و از اتاق بیرون رفت .... نفرتش برام لذت بخشه ! طبیعیه که نخوام شریکم بمونه .... پنجاه درصد سهام شرکت مال اونه ، برای این که دکش کنم باید سهامشو بخرم ! *** نزدیک شدن به پانته آ تقریبا غیر ممکنه ! تمام مدت خودشو تو اتاقش مخفی می کنه ... یعنی قلب اون خونه ی عشق شاهین شده ؟! .... از فکرشم دیوونه میشم ! نمی تونم قبول کنم که اون دیگه منو نمی خواد .... نمی تونم .... نمی خوام به زور بهش نزدیک بشم ، نمی خوام بیشتر از این ازم متنفر بشه ! چقدر سخته عاشق کسی باشی که ازت متنفره نگاهم به صفحه ی تلویزیون خیره مونده ... اگه بگم یه ذره از موضوع فیلم رو فهمیدم دروغ گفتم ، دارم به این فکر می کنم که زندگیم قراره چی بشه ؟ تا کی تو این وضعیت باید بمونم ؟! واقعا که غیر قابل تحمله !! وقتی احساس می کنی که برای نجات عشقت دیر شده چی کار می کنی ؟ ... اصلا می تونی کاری کنی ؟ می تونی خودتو از درد مرگ عشقت نجات بدی ؟ این درد مثل یه باتلاقه ! هر چی بیشتر برای فرار دست و پا میزنم ، گرفتار تر میشم .... نمی دونم چند تا نفس دیگه مونده ، ولی می دونم که دارم می میرم ! دیگه حتی میلی به نفس کشیدن ندارم ! چطوری کنار کسی زندگی کنم که می دونم بود و نبودم براش مهم نیست ؟ چطوری ؟! ..... با کلافگی تلویزیون رو خاموش کردم و به در اتاق پانته آ نگاه کردم پنج روزه که خودشو ازم قایم میکنه ! نمی دونم باید عصبی باشم یا ناراحت ... من هیچ وقت صبور بودن رو یاد نگرفتم !.... واسه همینم هیچ وقت از ماهیگیری خوشم نیومد ! اما الان مگه غیر از صبوری چاره ی دیگه ای هم دارم ؟ دستی به صورتم کشیدم و از جا بلند شدم و به سمت آشپزخونه حرکت کردم . سعی می کنم یه کم مهربون باشم ...... نگاهی به سینی غذایی که آماده کرده بودم ، انداختم ... انگار همه چیز کامله ! نفس عمیقی کشیدم و سینی رو برداشتم و به سمت اتاق پانته آ حرکت کردم . دستگیره ی در رو چرخوندم ، بازم قفله ! سرمو به در نزدیک کردم و گفتم : « پانته آ درو باز کن ! » .............................. « پانته آ ؟ » .............................. به خودم یادآوری کردم که باید مهربون باشم ! « می خوام باهات صحبت کنم ! ... باید مشکلامون رو حل کنیم ! درو باز کن !» صدای ضعیفش رو از داخل اتاق شنیدم : « مزاحمم نشو ... حوصله ندارم ! » نگاهی به سینی غذا انداختم و گفتم : « خیله خب ... حداقل درو باز کن که غذاتو بهت بدم ! » « من هیچی نمی خوام ... برو ! » « تا وقتی غذاتو نخوری نمیرم ! » صدای فریادش بلند شد : « مگه کری ؟! ...گفتم نمی خوام ! » دندونامو با حرص رو هم سابیدم و گفتم : « عزیزم ... یا درو باز می کنی یا بازش می کنم ! » بلند تر از قبل فریاد کشید : « برو گمشو ! » به چه جراتی با من این طوری حرف می زنه ؟! هر کس دیگه ای غیر از پانته آ این حرفو زده بود دهنشو آسفالت می کردم . با عصبانیت لگدی به در کوبیدم ، در به شدت تکون خورد . صدامو بردم بالا و گفتم : « زبون آدمیزاد حالیت نمیشه ؟!.... فکر کردی برای من کاری داره که این درو بشکنم ؟.... بیچاره من خیلی راحت می تونم بیام تو ، اگه می بینی دارم اصرار می کنم واسه اینه که می خوام بهت احترام بزارم ! من .... » در اتاق یهو باز شد و تو تاریک و روشن اتاق اندام ظریف پانته آ رو دیدم .... حرفی که می خواستم بزنم یادم رفت .... نگاهم از روی لباس تنگی که پوشیده بود عبور کرد و روی صورتش متوقف شد .... با عصبانیت به من خیره شده بود ... تند تند نفس می کشید ، به خودم فشار آوردم تا یادم بیاد چطوری باید حرف بزنم .... « اممم ..... » پانته آ با حرص سر تا پامو برانداز می کرد .... اعتماد به نفسمو کاملا از دست دادم . « چته ؟! .... چرا نطقتو ادامه نمی دی ؟!.... » چشمامو برای یه لحظه بستم و گفتم : « برات غذا آوردم ! » دستی به موهاش کشید و با بی حوصلگی گفت : « کور که نیستم ! دارم می بینم اما من از تو غذا نخواستم ! » پوزخند کمرنگی زدم و گفتم : « آره نخواستی .... اما من دوست ندارم یه جنازه رو دستم بمونه ! » با تحقیر نگاهی به من انداخت و گفت : « نگران نباش ... تا من تو رو تو گور نکنم نمی میرم ! » خندیدم و گفتم : « من بدون تو هیچ جا نمی رم عزیزم ! ... خیالت راحت ! » خواستم وارد اتاق بشم که جلومو گرفت و گفت : « کجا ؟! .... » « می خوام سینی رو بزارم رو میزت ! » همون طور که دستشو برای گرفتن سینی دراز می کرد ، گفت : « نمی خواد .... بده به خودم ! » سینی رو عقب کشیدم و گفتم : « .... تو کار بزرگترا دخالت نکن کوچولو ! » کنار زدمش و وارد اتاق شدم . آستین لباسم رو کشید اما اهمیتی ندادم . سینی رو با مکث روی میز گذاشتم و ریه هامو پر از عطر نفساش که تو اتاق پخش شده بود کردم . آروم به طرفش برگشتم ... داشت با موهاش بازی می کرد ... دستپاچه بود ! « خیله خب ... حالا دیگه برو بیرون ! » لبخندی زدم و برای این که حرصشو دربیارم گفتم : « حالا چه عجله ایه ؟.... میرم دیگه ! » تقریبا با جیغ گفت : « همین الان برو بیرون کیارش !.... » صورتش سرخ سرخ شده بود ، با صدای بلند خندیدم و گفتم : « چرا جیغ جیغ میکنی ؟ .... دارم میرم دیگه ! » به محض این که از اتاق خارج شدم ، در اتاقشو محکم به هم کوبید .... حیف که به زندگی گذشته اعتقاد ندارم وگرنه می گفتم حتما تو اون زندگی یه گندی زدم که خدا داره اینجا مجازاتم می کنه ! *** رو نیمکت پارک لم دادم و به اطراف نگاه کردم ... فعلا که خبری نیست ! چشمامو بستم و نرمشی به گردنم دادم ، از انتظار بدم میاد ! صدای قدم های کسی رو از پشت سرم شنیدم ، چشمامو باز کردم . شایان رو به روم وایساده بود ! لبخندی زد و گفت : « سلام ! » « ........ علیک ! » یه کم صاف نشستم : «.... دیر اومدی ! » کنارم نشست و گفت : « ببخشید تو ترافیک گیر کرده بودم ! » « ...... واسه چی می خواستی منو ببینی ؟! » کنار بینی شو خاروند و گفت : « راستش .... به نظرم اومد که بهتره یه چیزایی رو بدونی ! » « ..... در مورد چی ؟! » با شک بهم نگاه کرد و گفت : « در مورد ..... همسرتون و برادرم ! » با غضب نگاش کردم و گفتم : « چی می خوای بگی ؟! » لبخند کجی زد و گفت : « ببخشیدا .... ولی یکم خرج داره !» « چقدر ؟! » « چون خبرایی که می خوام بهت بدم خیلی مهمه چهل تا ! » پوزخندی زدم و گفتم : « داداش فکر کردی با اوشگول طرفی ؟! .... » بلند شدم و گفتم : « برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه ! » از روی نیمکت بلند شد و گفت : « تو نمی دونی که دور و برت چی می گذره ! » نگاهی به سر تا پاش انداختم و گفتم : « اتفاقا خیلی خوب می دونم .... احتیاجی به آدمی مثل تو ندارم که چشم و گوشمو باز کنه ! » دست تو جیب پالتوش کرد و گفت : « ضرر می کنیا ... انقدر غد نباش ! » « بهت نمیاد خبر بدرد بخوری برای من داشته باشی ! » پاکت سیگارشو جلوی من گرفت و گفت : « می کشی ؟! » یه نخ سیگار از تو پاکت بیرون کشیدم . برام روشنش کرد و گفت : « مطمئن باش پشیمون نمیشی ! » پک عمیقی به سیگار زدم و طعم آشناش رو تو دهنم احساس کردم . چشمامو باریک کردم و گفتم : « به نفعته چرت و پرت تحویلم ندی وگرنه فکتو میارم پایین !.... مشکلی با این قضیه نداری که ؟ » لبخندی زد و روی نیمکت نشست و همون طور که برای خودش سیگار روشن میکرد گفت : « شاهین برادر بزرگتر منه ... همیشه چیزایی که من دوست داشتم رو از چنگم درمیاورد ... الانم داره با تو این کارو می کنه ! تظاهر می کنه دوستته اما از پشت بهت خنجر میزنه ! ... اون داره سعی می کنه همسرتو از چنگت دربیاره ! » نگاهش تمام صورتم رو گشت تا اثری از ناراحت پیدا کنه ! اما این خبر برام خیلی بیاته ! با بی حوصلگی گفتم : « خب ؟! ... اینو که خودمم می دونم ، دیگه چی می دونی ؟! » با تعجب گفت : « می دونستی ؟! » سرمو تکون دادم و سنگ کوچیکی که جلوی پام بود رو شوت کردم . دستی به موهاش کشید و گفت : « پس چرا هیچ کاری نکردی ؟! » پک دیگه ای به سیگار زدم و گفتم : « مطمئنی که هیچ کاری نکردم ؟! .... » زخم صورتش حواسمو پرت کرد . عطش کنجکاوی دوباره وجودمو سوزوند ، این زخم برای چیه ؟! مطمئنم که از راه معمولی نمی تونم جواب سوالمو پیدا کنم ... ولی ... گلومو صاف کردم و با اعتماد به نفس گفتم : « من از خیلی چیزای دیگه هم خبر دارم ... شاهین همه چیزو برام گفته ! » پشتمو بهش کردم تا حالت صورتم لوم نده ! « من از اون شب خبر دارم ! » « .... از ... از کدوم شب حرف میزنی ؟! » به سمتش برگشتم و با عصبانیت بهش خیره شدم ، عصبانی بودم چون احساس می کردم که باید عصبانی باشم . « چرا خودتو به اون راه میزنی ؟ ! .... یعنی تو نمی دونی من کدوم شبو میگم ؟ » با من و من گفت : « من متوجه منظورت نمیشم ، یکم واضح تر حرف بزن ! » یه قدم بهش نزدیک شدم و آخرین برگمو رو کردم . « ..... از همون شبی حرف میزنم که زخم صورتتو جایزه گرفتی ! » خدا کنه بی ربط حرف نزده باشم ! به سرعت از جا بلند شد و گفت : « یه لحظه صبر کن .... ببین .... من نمی دونم شاهین به تو چی گفته ! ولی قسم می خورم که اون همه چیزو بهت نگفته ! بزار برات توضیح بدم ! » اینجا چه خبره ؟ « من ... من فقط پول می خواستم ! من نمی دونستم که .... نمی دونستم .... فهمیده بودم که تو گاو صندوقت یه پول گنده داری ! من فقط اونو می خواستم ... زنت .... اصلا نفهمیدم سر و کله اش یهو از کجا پیدا شد ! من نمی فهمیدم که دارم چی کار می کنم ... اون همش جیغ می کشید ! من متاسفم ... » این حرفا یعنی چی ؟ چرا کلمات انقدر به نظرم غریبه میان ؟ یعنی ... اون... اون دزد .... برای یه لحظه تصویر صورت کبود و خون آلود پانته ا تو سرم کوبیده شد ! ... یعنی این کثافتی که رو به روم وایساده اون بلا رو سر زنم آورده بود ؟ دستم کم کم مشت شد ... گرمای آتیش سیگار رو کف دستم احساس کردم .... دندونامو رو هم فشار دادم . شایان با ترس به من خیره شده بود ... یه قدم عقب رفت و به پشت سرش نگاه کرد ... شاید داره احتمال فرار موفقیت آمیزشو حساب می کنه .... ولی من می دونم که احتمال این کار صفره ! از لای دندونای کلید شده ام گفتم : « می کشمت کثافت ! » *** تو آینه ی ماشین نگاهی به صورتم انداختم ... خون خشک شده کنار لبم باعث شد تا اخم کنم ! دستم خیلی می سوزه ! نگاهی به ساعتم انداختم .... یک و نیم صبحه ! کلید انداختم و بی سر و صدا وارد خونه شدم ... کلید رو روی کاناپه انداختم و به سمت دستشویی رفتم تا صورتمو بشورم ! یهو چراغ آشپزخونه روشن شد ... چشمامو برای یه لحظه بستم و با صدای جیغ خفه ی پانته آ بازشون کردم . پانته آ دستشو جلوی دهنش گرفته بود و با وحشت به من خیره شده بود . « چه بلایی سر خودت آوردی ؟ ... این چه وضعیه ؟ ! » انگشتمو به علامت سکوت رو لبم گذاشتم و گفتم : « انقدر سر و صدا نکن ... چیزی نشده ! » چشم غره ای به من رفت و بهم نزدیک شد و گفت : « یعنی چی چیزی نشده ؟ ... پیراهنت چرا پاره شده ؟ با کی دعوا کردی ؟! » به فاصله ی نیم قدمی از من وایساد و به صورتم خیره شد و گفت : « از کی تا حالا انقدر یاغی شدی ؟ ...... هر روز باید با یکی دست به یقه بشی ؟! » وای وای وای !!!!! دارم دیوونه میشم ! غرغر شنیدن از یه زن واقعا دیوونه کننده است ! سریع گفتم : « پااا... آخ ! » زخم گوشه لبم دوباره باز شد ، می تونستم گرمای خون رو روی لبم احساس کنم ! پانته آ با نگرانی بهم خیره شد و گفت : برو رو مبل بشین تا برم پنبه و این جور چیزا رو بیارم ! » با تعجب بهش نگاه کردم ، یعنی واقعا نگرانم شده ؟ ... خب ... این عالیه ! همون طور که به حرکات شتاب زده ی پانته آ نگاه می کردم ، با صدای بلند تری ناله کردم ... شاید این ترفند جواب بده ! رو مبل سه نفره لم دادم و چشمامو بستم ... پانته آ رو دسته ی مبل نشست و پنبه ی خیس رو کنار لبم گذاشت .... سوزش زخم باعث شد تا چشمامو باز کنم .... پانته آ رو صورتم خم شده بود و مشغول تمیز کردن زخمم بود ... چقدر خوبه که می تونم به صورت نگاه کنم ... نفساش تو صورتم می خوره ! واسه یه مرد خیلی سخته ، از زنی که عاشقشه صرف نظر کنه ! « هر روز مثل این پسر بچه های تخس به جون این و اون می افتی ! خجالت بکش ! » لبخند کوچیکی زدم و به کمر باریک پانته آ خیره شدم . دلم می خواد دستمو دورش حلقه کنم . آب دهنم رو قورت دادم و نفس عمیقی کشیدم ... حالم خیلی خرابه ! شاید بهتر باشه که پانته آ بره تو اتاقش و مثل همیشه درو قفل کنه ... مطمئن نیستم که بتونم خودمو کنترل کنم ! می ترسم گند بزنم ! انگشت پانته آ رو لبم کشیده شد . سریع صاف نشستم و گفتم : « خودم می تونم این کارو کنم ... تو برو بخواب ! » شونه هامو به عقب هل داد و گفت : « انقدر وول نخور ! » با کلافگی ، با پاهام رو زمین ضرب گرفتم . اگه من به پانته آ دست بزنم چی میشه ؟ سعی کردم بدترین احتمال رو در نظر بگیرم . به جهنم ..... هر چی که می خواد بشه ! اصلا مهم نیست ! دستمو دور کمر پانته آ حلقه کردم و به سمت خودم کشیدمش .... سعی کرد خودشو عقب بکشه : « چی کار می کنی ؟! ... ولم کن ! » بدون توجه به حرفاش به کارم ادامه دادم ، کاملا تو بغلم کشیدمش و گردنشو بوسیدم . « ولم کن !!! » لبامو رو لباش گذاشتم و راه اعتراض رو بستم ، دستم رو زیر لباسش بردم و رو کمرش کشیدم ... پوستش هنوزم خیلی نرم بود ... با مشت به سینه ام کوبید ... خندمو کنترل کردم و به بوسیدنش ادامه دادم . بی قراریش هر لحظه بیشتر می شد . روی مبل خوابوندمش و روش دراز کشیدم و در گوشش گفتم : « تو نمی دونی که نصفه شب وقت خوبی واسه دلسوزی برای یه مرد نیست ؟! » در حالی که نفس نفس میزد ، شونه هامو به عقب هل داد و گفت : « ازت بدم میاد ! » گونه مو به گونه اش مالیدم و گفتم : « من اگه بخوام می تونم خیلی راحت تو رو برای خودم نگه دارم ! .... » پوزخندی زد و گفت : « هیچی نمی تونه منو وادار کنه که با تو بمونم ! » « چرا یه چیز خیلی مهم می تونه ... نظرت راجع به یه بچه چیه ؟! ... پسر من ؟! » خودشو جمع کرد و گفت : « برو گمشو ... من نه تو رو می خوام نه بچه ی تو رو ! من با تو نمی مونم کیارش ... دوست ندارم ! حالم ازت بهم می خوره ! » موهاشو نوازش کردم و گفتم : « البته که باید حالت بهم بخوره ... لیاقت تو همون شاهینه ! راستی شاید تعجب کنی اگه بهت بگم که اون دزده رو امروز ملاقات کردم ! » خشکش زد . « می دونی اون کی بود ؟! » منتظر جوابش نشدم و گفتم : « برادر اون شاهین عوضی ! ... عجیب نیست ؟! دو تا برادر عوضی دارند واسه من نقشه می کشند ! یکیشون واسه زنم اون یکی هم واسه ثروتم ! ... از خوشی دارم می میرم ! خدایا این خوشی رو از من نگیر ! » پانته آ برای یه لحظه به چشماش خیره شد و بعد لبخند کجی زد و گفت : « خیلی کثیف بازی می کنی .... همه ی حرفات دروغه ! هیچ کدومشو باور نمی کنم ! » با عصبانیت ازش فاصله گرفتم و گفتم : « پانته آ بعضی وقتا دلم می خواد گردنتو بشکنم .... چطور می تونی انقدر احمق باشی ؟! » روی مبل نشست و مثل گربه های وحشی بهم خیره شد و گفت : « به من توهین نکن .... نزار بیشتر از این ازت متنفر بشم ! » حسادت وجودمو خاکستر کرد . از جا بلند شدم و گفتم : « تو کور شدی ! عشق اون عوضی کورت کرده .... من بهت دروغ نمی گم ! چرا نمی تونی به من اعتماد کنی ؟! » پانته آ موهاشو پشت گوشش زد و گفت : « .... من بهت اعتماد داشتم .... خیلی زیاد ، اما تو نا امیدم کردی ! می دونی من از کی عاشقت شدم ؟ » با کنجکاوی بهش نزدیک شدم . پانته آ لبخند تلخی زد و به دیوار رو به روش خیره شد و گفت : « از همون لحظه ی اول که دیدمت عاشقت شدم ...ای کاش هیچ وقت نمی دیدمت ! من شب و روز به تو فکر می کردم بدون این که بدونم تو عاشق پریسایی ! » این امکان نداره ! اشکشو پاک کرد و گفت : « یادت میاد شب خواستگاری پریسا گریه کردم ؟ ... گریه ام واسه دلیل مسخره که آوردم نبود ... واسه قلب شکسته ام بود ... تو بدترین اتفاقی بودی که ممکن بود برای من پیش بیاد ! ... وقتی کنار تو بودم با تمام بی مهری های تو احساس خوشبختی می کردم ... تمام تحقیراتو تحمل کردم چون دوست داشتم ! ... وقتی پریسا برگشت تو منو مثل یه دستمال کثیف دور انداختی .... من از دوری تو مریض شدم اما تو اصلا یادت نبود که من وجود دارم ... خیلی راحت فراموشم کردی ! فکر می کنی یه زن می تونه این چیزا رو فراموش کنه ؟! هر چقدر هم که عاشق باشه نمی تونه اینا رو ببخشه ... هیچ وقت از یادش نمیره که چقدر خفت کشیده ... ( خندید و گفت : ) اونم بخاطر کسی که اصلا ارزششو نداشت ! ... وقتی تو دنبال خوشی خودت بودی شاهین به من کمک کرد ... کنارم بود ! هیچ توقعی هم ازم نداشت ... با اون تونستم معنی عشقو بفهمم ! اون به من احترام میزاشت ، کاری که تو هیچ وقت نکردی ! فهمیدم که تو اصلا لیاقت منو نداری ! دیگه نمی خوام با تو بمونم ... هیچ چیز نمی تونه من و تو رو کنار هم نگه داره ، حتی یه بچه ! .......دیگه جایی برای تو ، تو قلب من وجود نداره ! ..... » بهم خیره شد و گفت : « شاید به نظر تو من یه احمق باشم اما من یه اشتباهو دو بار تکرار نمی کنم ... اعتماد کردن به تو یه حماقت محضه ! .... اگه به فرض محال هم حق با تو باشه چیزی تغییر نمی کنه ! برام مهم نیست که اون دزد برادر شاهینه ... » از جا بلند شد و به سمت اتاقش دوید و درو محکم بست . با صدای در چینی شکسته ی وجودم فرو ریخت ! احساس میکنم پاهام دیگه تحمل وزنمو ندارند . با زانو رو زمین افتادم . سرمو رو مبل گذاشتم و به خودم گفتم : « آروم باش کیارش ... مرد گریه نمی کنه ! » اما اشک های لجبازم بهم فرصت ندادند تا غرورمو حفظ کنم ... از خودم متنفرم ! نه به خاطر اشکام ... به خاطر این که وجود دارم از خودم متنفرم ! ...... مثل این که برای جبران گذشته خیلی دیره ! *** خودمو تو کار شرکت غرق کردم تا فرصت فکر کردن به پانته آ رو نداشته باشم ، سعی می کنم کمتر تو خونه باشم ! نمی خوام دائم چشمای افسرده ی پانته آ رو ببینم ! غم نگاهش روحمو می سوزونه ! یعنی باید ازش بگذرم ؟! .... این فکر شبیه یه اسیده که وجودمو نابود می کنه ! نمی دونم ... تا کی می تونم به این کار ادامه بدم ! *** دیگه هیچ بهونه ای واسه این که خودمو تو شرکت زندانی کنم ندارم .... همه ی کارای عقب افتاده رو انجام دادم ... دوست ندارم برم خونه اما مثل این که باید برم ! وارد خونه شدم .... پانته آ رو مبل رو به رو ی تلویزیون نشسته بود و زانوهاشو بغل گرفته بود ، درو محکم پشت سرم بستم ... پانته آ با کرختی به سمتم برگشت . رنگش پریده بود و همین موضوع باعث می شد تا گودی زیر چشماش بیشتر به چشم بیاد ! برای چند لحظه بهش خیره موندم ... تازه فهمیدم که چقدر دلم براش تنگ شده بود ! نگاهشو ازم گرفت و از جا بلند شد به سمت اتاقش رفت ... ضعف از تمام حرکاتش معلوم بود ... چند قدم بیشتر نرفته بود که زمین خورد ... به سرعت به سمتش رفتم تا کمکش کنم . « پانته آ چت شده ؟ » دستمو به سمتش دراز کردم اما دستمو پس زد و دستشو به دیوار گرفت و به سختی از جا بلند شد ... یه قدم ازش فاصله گرفتم : « غذا خوردی ؟! » با ناتوانی نگاهی بهم انداخت و گفت : « برو کنار ! » دستاش رو دیوار می لرزید ! با عصبانیت فریاد کشیدم : « پانته آ داری چه بلایی سر خودت میاری ؟ می خوای خودتو بکشی ؟! » زیر لب گفت : « به تو هیچ ربطی نداره ! » چشمای خسته اش آروم بسته شدند و تو بغلم از حال رفت . ته دلم خالی شد..... شونه هاشو تو دستم فشار دادم ... *** نگاهمو به مسیر حرکت قطره های سرم دوختم ... می ترسم به صورت نحیف پانته آ نگاه کنم ... شاید بهتره که بگم خجالت می کشم ... سرمو بین دستام گرفتم ... نمی تونم خودمو ببخشم ! ناله ی ضعیف پانته آ باعث شد تا به صورتش نگاه کنم ... پلکاش می لرزید . آروم گفتم : « پانته آ ؟! » چشماش آروم باز شد . برای چند لحظه به من خیره موند ، یه چیزی شبیه یه آرزو یا حسرت تو نگاهش دیدم ، اشک پرده ی نازکی رو چشماش کشید ، چشماشو بست و سرشو برگردوند . به تلخی لبخندی زدم و گفتم : « انقدر از من بدت میاد ؟! » جوابمو نداد . دستی به صورتم کشیدم تا مطمئن بشم که ردی از اشک روی صورتم نیست . باید بزرگ ترین آرزوی زندگیمو به یکی دیگه ببخشم ! زبونمو روی لب خشک شده ام کشیدم و گفتم : « باشه پانته آ ... هر چی که تو بخوای .... من دیگه مجبورت نمی کنم که منو تحمل کنی و باهام بمونی ! .... برو دنبال زندگیت ... برو دنبال خوشبختیت ! » پانته آ با بهت به چشمام خیره شد . نگاهمو ازش دزدیدم و گفتم : « من ... من ... » نمی دونم که باید چی بگم ، نمی خوام که بگم خیلی عاشقشم چون فایده ای نداره ... ترجیح میدم احساساتم برای خودم بمونه ! این تنها چیزیه که از پانته آ برام می مونه ! از رو صندلی کنار تخت بلند شدم و گفتم : « من دیگه میرم .... قول میدم که دیگه هیچ وقت مزاحمت نشم .... با خیال راحت به زندگیت برس .... اگه هم تونستی منو ببخش ! » بغض داره خفم می کنه ! فکر نمی کنم تا حالا کسی به اندازه ی من مشتاق مرگ بوده باشه ! صدای ضعیف پانته آ رو شنیدم : « کیارش ....! » لبمو گاز گرفتم و گفتم : « هیچی نگو .... بزار همین طوری از هم جدا شیم ! می خوام بهت بگم که تو فوق العاده بودی ....! هیچ وقت فراموشت نمی کنم ! ...... خداحافظ ! » جلوی خودمو گرفتم تا دوباره بهش نگاه نکنم اما برق اشکشو دیدم . به سرعت از اتاق بیرون اومدم و درو بستم ... به اطراف نگاه کردم ... شاهین اومده بود و تو راهروی بیمارستان قدم رو می رفت . نگران بود . چونم برای یه لحظه لرزید .... دارم گل زندگیمو دست یه باغبون دیگه میدم فقط واسه این که پژمرده تر از این نشه! به سمت شاهین راه افتادم . سرشو بلند کرد و بهم نگاه کرد . رو به روش وایسادم و بهش خیره شدم ... اونم بهم خیره شد ... بالاخره به هر جون کندنی که بود گفتم : « .... مراقبش باش .... اگه بفهمم اشکشو درآوردی داغونت می کنم ! » به سرعت از کنارش رد شدم و از بیمارستان خارج شدم . دستمو تو جیب پالتوم کردم و حلقه ای که برای پانته آ خریده بودم رو بیرون کشیدم ... نفس بریده بریدم رو بیرون دادم و حلقه رو بوسیدم و با صدایی که زیر فشار بغض نامفهوم بود گفتم : « کوچولو خیلی خوبه که من و تو با هم می مونیم ! » قطره های اشک راه نفسم رو برام باز کردند ... به سرعت از رو صورتم پاکشون کردم و لبخند زدم ....


برچسب ها : رمان در حسرت آغوش تو , رمان , رمان و داستان , بهترین رمان ها , خواندن رمان عاشقانه , رمان در حسرت آغوش تو - قسمت شانزدهم ,

ادامه مطلب ... نظرات :


صفحات جانبی
نویسندگان

آمار بازدید

کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :

    بروزرسانی :

درباره ما

همه جوری هست تو این وبلاگ
رمان
داستان
جک
اس ام اس
و ...

    ایجاد کننده وبلاگ : Scorpion

Page Rank

  • طراحی قالب توسط پارس تولز
  • ParsTools.Com
.CopyRight © 2010 - 2011 razdan Group , All Rights Reserved ©