تبلیغات
رمان و داستان

 رمان و داستان

رمان در حسرت آغوش تو - قسمت هفدهم

نویسنده: Scorpion پنجشنبه 13 تیر 1392 دسته بندی : رمان در حسرت آغوش تو ,
نوع : رمان

نام : در حسرت آغوش تو - قسمت هفدهم

نویسنده :  niloofartavoosi


نگاهم به در بسته ی اتاق خیره مونده ! نمی تونم باور کنم که .... همه چیز تموم شده ! یعنی پرونده ی زندگی مشترک من و کیارش به همین سرعت بسته شد ؟! .... صدای آخرین نفس قلبم رو شنیدم و سردی مرگش رو تو قفسه ی سینه ام احساس کردم . به سختی روی تخت نشستم ، زانو هامو تو شکمم جمع کردم و دستامو دورشون حلقه کردم . اشک درشتی از گوشه ی چشمم روی صورتم خط انداخت ... من چی کار کردم ؟!... یعنی واقعا گذاشتم که اون بره ؟! سرم رو روی زانوهام گذاشتم ، ....... من انتخاب دیگه ای نداشتم کیارش ..... بهت التماس می کنم منو ببخش ... نمی خواستم قلبتو بشکنم ... نمی خواستم ناراحتت کنم .... نمی خواستم احساستو جریحه دار کنم ...اما چاره ی دیگه ای نداشتم باید این کارو می کردم تا تو بری ... تو باید می رفتی.... ای کاش می تونستم این حرفا رو بهش بگم .... تقه ای به در خورد و کسی وارد اتاق شد ... نمی خوام بدونم که کی اومده تو اتاق ... واسه اشکام تماشاگر نمی خوام ! « سلام ! » شاهین ؟! به سرعت سرمو بلند کردم ... خودشه ! لبخندی زد و نزدیک تر اومد و گفت : « چرا این طوری نگام می کنی ؟! ... حالت بهتره ؟! » سرمو پایین انداختم و گفتم : « تو از کجا فهمیدی که من حالم بد شده ؟! » شاهین رو صندلی کنار تخت ، همون جایی که کیارش چند دقیقه ی پیش نشسته بود ، نشست و گفت : « کیارش بهم گفت ! » با تعجب نگاش کردم و به سختی گفتم : « .... کیارش ؟! » زخم قلبم دوباره سر باز کرد .... این بار سوزشش خیلی بیشتر بود ! شاهین پا رو پا انداخت و گفت : « آره ... کی دونم باورت نمیشه منم اولش باورم نمی شد .... بهم زنگ زد و گفت حالت بد شده ! ازم خواست بیام اینجا .... تا حالا کیارش رو اینجوری ندیده بودم ... خیلی شکسته بود ، دیگه از اون کیارش مغرور هیچی باقی نمونده بود ! » چشمامو بستم و گفتم : « بس کن ! .... » دوست ندارم کیارش رو این جوری تصور کنم ، می خوام کیارش تو ذهنم همیشه همون مرد مغرور باقی بمونه ، غرور کیارش رو خیل ی دوست دارم.... خیلی برام قشنگه ! « ناراحتت کردم ؟! ... » سرمو تکون دادم و گفتم : « ... نمی خوام در مورد کیارش چیزی بشنوم ... » وقتی اسم کیارش میاد خیلی سخته که اشکامو کنترل کنم ... « متاسفم ... نمی خواستم ناراحتت کنم اما هنوز یه چیزیو نفهمیدم ... اگه اون فهمیده که دوست داره ... » حرفشو قطع کردم و گفتم : « شاهین نمی خوام در مورد اون صحبت کنم ... شاید بعدا به سوالایی که داری جواب بدم ولی الان نه ..... اصلا آمادگی صحبت کردن در مورد این موضوع رو ندارم ! » احساس می کنم که بند بند وجودم داره از هم جدا میشه ... دلم پر از احساس دلتنگیه ! دلم برای بی بی تنگ شده ! « موبایلتو میدی ؟! » شاهین با تعجب نگام کرد اما بدون هیچ حرفی موبایلشو بهم داد . زیر نگاه سنگین شاهین شماره گیری کردم و منتظر موندم . بعد از چند تا بوق بالاخره جواب داد . « بله ؟! » « سلام داداشی ! » مکث کوتاه مهران بهم فرصت داد تا به ذهنم نظم بدم . « سلام .... پانته آ خط جدید گرفتی ؟! » « نه ..... مهران یه زحمتی برات دارم ، می تونی بیای دنبالم ؟! ... من بیمارستانم ! » شاهین با عصبانیت نگاهی بهم انداخت و از جا بلند شد . صدای نگران مهران رو شنیدم : « بیمارستان ؟! ... اتفاقی برات افتاده ؟! » سعی کرد به قدم های سریع شاهین که اتاق رو متر می کردند توجه نکنم ! « نه ... اتفاقی برام نیفتاده ! فقط یه کم ضعف دارم ... فشارم افتاده پایین ! » « ..... کیارش کجاست ؟! » نمی دونم ..... شاید الان داره با تمام سرعت ازم دور میشه ! « اون اینجا نیست ! .... میای دنبالم ؟! » « آره ... آره حتما ! فقط اسم بیمارستان رو بگو ! » اسم بیمارستان رو گفتم و تماس رو قطع کردم . شاهین با عصبانیت بهم نزدیک شد و گفت : « چرا به اون زنگ زدی ؟! ... خب خودم می بردمت ! » سرم داره گیج میره ! « شاهین من می خوام برم پیش مادربزرگم .... ممنونم از این که اومدی اما بهتره که بری ! مهران داره میاد اینجا ، نمی خوام تو رو اینجا ببینه و باهات درگیر بشه .... اون اصلا از تو خوشش نمیاد ! » شاهین با حرص دندوناشو رو هم سابید و گفت : « پانته آ تو آخر سر منو با این کارات دیوونه می کنی ! » روی تخت دراز کشیدم و گفتم : « شاهین برو ... بعدا با هم صحبت می کنیم ! » سرش رو با ملایمت تکون داد و گفت : « من اینجا می مونم تا مهران بیاد ... تو بخواب ! » خسته تر از اونیم که بخوام مخالفت کنم ... چشمامو بستم و اجازه دادم خواب منو از این ضعف جدا کنه ! ذهنم دوباره به سمت کیارش پر کشید .... جلوشو نگرفتم ... من به خودم اجازه میدم که تو حریم ذهنم به کیارش فکر کنم .... چقدر خوبه که دیگه مجبور نیستم نقاب بی تفاوتی رو روی صورتم نگه دارم .... با حس گرمای بوسه ای که روی پیشونیم زده شد از خواب پریدم . نسرین با چشمای خیس مهربونش بالای سرم وایساده بود و بهم نگاه می کرد . احساس خوبیه که بدونی کسی نگرانته .... این که برای کسی ارزش داری ... این که بدونی تو شرایط سخت کسی هست که درکت کنه .... لبخند غمگینی زدم و به آرومی بلند شدم و نشستم . نگاهی به چشمای نسرین انداختم و گفتم : « چرا گریه می کنی ؟! ... هنوز که نمردم ! » نسرین دستی به صورتم کشید و گفت : « چه بلایی سر خودت آوردی ؟! .... یعنی انقدر سخت بود ؟! » لبخند نیمه جونی که به هزار زور و زحمت روی لبم نگه داشته بودم پاک شد و بغض خفه کننده ای به سرعت توی گلوم رشد کرد . سخت ؟! ... کلمه ی سخت واقعا برام بی معنیه ! پرده ی اشک جلوی دیدم رو گرفت . با بغض گفتم : « نسرین من جون دادم ... شکستم ... خورد شدم ، هیچ کس صدای این خورد شدن رو نشنید .... می تونی بفهمی چی میگم ؟! » شونه هام شروع به لرزیدن کردند ...خودم رو تو بغل نسرین انداختم و با تمام وجود گریه کردم . نسرین همون طور که کمرم رو نوازش می کرد ، گفت : « تو رو خدا گریه نکن ... نمی تونم ناراحتیت رو ببینم ! » خودمو بیشتر تو بغلش جا کردم و گفتم : « اون رفت ... رفتش ! .... خیلی ناراحتش کردم نسرین ... خیلی ...واقعا قلبشو شکستم ! » نسرین با کلافگی منو از خودش جدا کرد و گفت : « پانته آ چرا این بازی رو تموم نمی کنی ؟! .... برو به کیارش همه چیزو بگو ! اون خیلی دوست داره ! بگو که ... » بینیم رو بالا کشیدم و گفتم : « نمی تونم .... نمی تونم نسرین ! من شاید بتونم با غم عشقم کنار بیام ولی نمی تونم عذاب وجدان رو تحمل کنم ! » شونه هامو گرفت و گفت : « خودتو کنار نکش ... نگران هیچی نباش ، مطمئن باش هیچ اتفاقی نمی افته ! » پوزخندی زدم و گفتم : « گفتنش برای تو راحته چون خواهر تو تهدیدت نکرده که اگه با شوهرت بمونی خودشو می کشه ! » « چرا تهدیدای پریسا رو جدی می گیری ؟!» اشکامو پاک کردم و گفتم : « چون پریسا دیوونست ... چون دو دفعه خودکشی کرده ... چون می تونه برای سومم این کارو کنه .... می دونی اگه اون بمیره چه بلایی سر من میاد ؟! » نسرین همون طور که با حلقه اش بازی می کرد گفت : « چرا انقدر پریسا رو دوست داری ؟! » « من پریسا رو دوست دارم اما نه تا این حد که حاضر شم به خاطرش از کیارش بگذرم ... اگه این کارو کردم فقط به خاطر این بود که نمی خواستم احساس گناه از این که باعث مرگ خواهرم شدم رو دوشم سنگینی کنه .............. من می دونم که بدون کیارش زیاد زنده نمی مونم .... ( لبخند با نشاطی زدم ) این خیلی خوبه .... دوست ندارم لحظه های زندگیمو بدون کیارش بگذرونم، نمی خوام بدون نگاه کردن به چشمای مغرور و قشنگش لبخند بزنم .... عشق واقعا قشنگه .... قشنگ ترین عذاب ! » نسرین لبه ی تخت نشست و گفت : « هیچ وقت دلم نمی خواست این جوری ببینمت .... دلم می خواست خوشبخت و خوشحال باشی ! » موهامو پشت گوشم زدم و گفتم : « خوشبختی سهم همه ی آدما نیست .... اما تو سعی کن خوشبخت بشی تا من خوشحال باشم ! ... راستی مهران کجاست ؟! » « وقتی اومدیم شاهین اینجا بود ... مهران واقعا از دیدن شاهین عصبانی شد الانم رفته تا مطمئن بشه که شاهین از بیمارستان رفته ! .... اون واقعا کیارش رو قبول داشت ... خیلی از اون خوشش می اومد ! » فقط تونستم لبخند بزنم چون هیچ حرفی برای گفتن ندارم ! **** زمان می گذره ... حتی وقتی که غیر ممکن به نظر بیاد.... حتی برای من ! مهران هنوزم باورش نشده که کیارش منو ترک کرده ! .... بهتره بگم که خودم مجبورش کردم که ترکم کنه ... بی بی هم داره تظاهر می کنه که طلاق من اصلا براش مهم نیست ، اما من می فهمم که خیلی ناراحته ! .... من همیشه باعث ناراحتی بی بی میشم ! حال خودمم بهتره نگم ... انگار به بن بست رسیدم .... دیگه هیچی برام رنگ نداره ... همه چیز خاکستریه چهارده روزه که کیارش رو ندیدم .... چهارده روزه که به غیر از کیارش به هیچی فکر نکردم ... می ترسم یه روز از فکر و خیال زیاد دیوونه بشم ... حضور شاهین هم غم و غصه امو بیشتر می کنه ...نمی دونم که چه برخوردی باید باهاش داشته باشم ... فقط یه چیزو می دونم ! این که نمی تونم اون جوری که باید دوسش داشته باشم ! ... مهم نیست که چه قدر به خودم یاد آوری می کنم که اون مرد خوبیه ، قلبم هیچ وقت اونو قبول نمی کنه ! ... باید همه چیزو تموم کنم ... می خوام از ایران برم ، نفس کشید بین این همه خاطره خیلی برام مشکله ! سنگینی نگاه بی بی رو که از پشت پرده ی آشپزخونه سرک می کشه ، احساس می کنم .... نگاهش بوی دلسوزی میده ! صدای زنگ تلفن رو از داخل خونه شنیدم .... بی بی پرده رو انداخت و از پشت پنجره کنار رفت . از روی تاب بلند شدم و آروم آروم به سمت خونه به راه افتادم . درو باز کردم و وارد خونه شدم . صدای گریه ی بی بی توجهم جلب کرد ... به سرعت به سمت پذیرایی دویدم ! بی بی روی مبل کنار میز تلفن نشسته بود و گریه می کرد . مهران با تلفن صحبت می کرد ... خیلی تند و شتاب زده ! « حالش چطوره ؟! » ...................... « icu؟ »
...................... دستام یخ کردند.... اینجا چه خبره ؟! مهران تماس رو قطع کرد و گفت : « بی بی باید بریم بیمارستان ! » اسم بیمارستان پشتم رو لرزوند . به سختی گفتم : « اینجا چه خبره ؟! » مهران با نگرانی به من نگاه کرد و با من من گفت : « پانته آ .... وای خدا ... بابات سکته کرده ... حالش اصلا خوب نیست ، می خواد تو رو ببینه ! » نتونستم نگاه ماتم رو از چشمای مهران جدا کنم .. گرمای جهش خون رو پشت گوشام احساس می کنم ... تمام وجودمو یه احساس عجیب پر کرده ... یه احساسی بین ترس ، بغض ، گریه و احساس پوچی ... دستام به سرعت یخ کردند . تصویر محو لبخند پدرم جلوی چشمام رو گرفت ... یعنی میشه کسی از پدرش متنفر بشه ؟! ........ آره شاید بشه اما من از پدرم متنفر نیستم .... پدرم بهتر از اونیه که بتونم ازش متنفر باشم .... شاید یه اشتباهاتی تو زندگیش کرده باشه اما مهم نیست .... همه ی آدما اشتباه می کنند . می خوام برم پیشش اما انگار پاهام به زمین چسبیدند .... نمی تونم حرکتشون بدم ... با نفرت بهشون نگاه کردم ... مهران با نگرانی بهم نزدیک شد و گفت : « پانته آ ؟! » با گیجی بهش نگاه کردم دستشو روی شونم گذاشت و گفت : « حالت خوبه ؟! » چه اهمیتی داره که حال من خوب باشه یا بد ! با نگرانی گفتم : « منو ببر پیش بابام ... خواهش میکنم ! » مهران با ناراحتی گفت : « می برمت پانته آ ! آروم باش ! » صدامو بدون این که بخوام بالا بردم و گفتم : « چطوری آروم باشم ؟.... بابام داره می میره ! » بی بی از جا بلند شد و به سرعت به سمت اتاقش رفت ... حتما رفته آماده بشه که بریم بیمارستان ! مهران دستی به صورتم کشید و گفت : « برو آماده شو ! » به هر زحمتی که بود آماده شدم . می ترسم دیر شده باشه ! نمی خوام پدرمو از دست بدم ... نمی خوام دوباره احساس یتیم بودن کنم ... دیگه نمی خوام اون احساس بد رو تجربه کنم ! نفهمیدم که کی به بیمارستان رسیدیم . به سرعت از ماشین بیرون پریدم و به سمت در بیمارستان دویدم . هر لحظه احساس بدتری پیدا می کنم ... جلوی در به مرد جوونی تنه زدم ، خودمو عقب کشیدم ، معذرت خواهی کوتاهی کردم و به راهم ادامه دادم . وارد بیمارستان شدم و به تابلوی بزرگی که کنار اطلاعات بیمارستان روی دیوار نصب شده بود نگاه کردم .... آی سی یو طبقه ی سومه ! به آسانسور نگاه کردم .... پر شده بود و درش داشت بسته میشد ... به سمت پله ها دویدم ، نمی تونم برای آسانسور صبر کنم ... بالاخره رسیدم .... نفس نفس میزنم ... صدای نفسام به طرز خجالت آوری بلنده ... راهروی طولانی جلوی روم حالم رو بدتر کرد . آب دهنم رو به زور قورت دادم و به سمت پرستاری که از یکی از اتاقا بیرون اومده دویدم ... صدای پاهام باعث شد تا پرستار سرش رو بالا بگیره ... با تعجب بهم نگاه کرد ... رو به روش وایسادم و گفتم : « ببخشید خانم ... پدر منو آوردند به این بخش ! ... می خوام ببینمش ! » « اسم پدرتون چیه ؟! » « احسان آذین مهر ! » « کی آوردنش ؟! » « همین ... همین امروز ! » دلهره داره خفم می کنه ! پرستار با دلسوزی نگام کرد و گفت : « امروز فقط یه بیمار رو آوردن اینجا .... اتاق 313! منتها شما اجازه ندارید برید داخل اتاق ... فقط از پشت شیشه می تونید ببینیدش ! » « حالش ... چطوره ؟! » « دکتر چند دقیقه ی پیش دوباره معاینه شون کرد . یه سکته رو رد کردند .... منتها وضع عمومیشون زیاد خوب نیست ... طبق تشخیص دکتر ، ایشون باید چند روز تحت نظر باشند ... » دستی به موهام کشیدم و گفتم : « یعنی حالش خیلی بده ؟! » « نه ، .... حالشون خیلی بد نیست ...ان شاءالله بهترم میشن ! » سری تکون دادم و پرسیدم : « اتاق 313 کجاست ؟! » « انتهای راهرو سمت راست ! » لبخندی زدم و گفتم : « ممنونم ! » صدای قدمام تو راهروی نسبتا خلوت آی سی یو میپیچه ... از پشت شیشه به مردی لاغری که روی تخت خوابیده نگاه می کنم ! بابای من ... چرا انقدر ضعیف شده ؟! پیشونیمو به شیشه چسبوندم و چشمامو بستم ! طاقت ندارم بابامو این شکلی ببینم ... سنگینی دست کسی رو روی شونه ام احساس کردم .... به آرومی به عقب برگشتم ... مهران با نگرانی به من خیره شده بود .... همیشه نگرانمه ، لبخند بی روحی زدم و گفتم : « مهران دیگه طاقت هیچی رو ندارم ! ... حس می کنم زیادیه وجودم .... می خوام از این جا برم ، جایی که هیچ کس راهشو بلد نباشه .... می خوام تا آخر عمرم تنها باشم ... » مهران آروم به سرم کوبید و گفت : « به کسایی که می خوان تو پیششون باشی فکر کردی ؟! » آروم رو زمین نشستم و گفتم : « من واسه همه کسل کننده ام ... همه زود ازم خسته میشن ! هیچ کس واقعا دلش نمی خواد که کنارم بمونه ! » کنارم روی زمین نشست و گفت : « دیوونه شدی ؟! این حرفا چیه ؟! .... » « من گل سر سبد بابام بودم اما ازم خسته شد ... ترکم کرد ، کیارش رو از دست دادم ، عشق زندگیمو ... من هنوز بیست و پنج سالم نشده اما این همه عذاب کشیدم ... چطور انتظار داری با این همه بدبختی بتونم جور دیگه ای در مورد خودم فکر کنم ؟ » مهران منو تو آغوش خودش کشید . سرم رو روی شونه اش گذاشتم و چشمامو بستم . زیر گوشم گفت : « پانته آ این مشکلات تموم میشن ... تو نباید اینجوری در مورد خودت فکر کنی ، تو به هیچ عنوان کسل کننده نیستی ... حتی اگه همه تو رو ترک کنند بازم من کنارت می مونم ... هیچ وقت ترکت نمی کنم ، تو همیشه می تونی رو من حساب کنی ، مطمئن باش ناامیدت نمی کنم ! » لبخندی زدم ، چشمامو باز کردم و گفتم : « ممنونم مهران ! ... هیچ وقت این حرفاتو فراموش نمی کنم ! » مهران با صدای خفه ای خندید . نگاهی به اطراف انداختم و پرسیدم : « بی بی کجاست ؟! » مهران نفس عمیقی کشید و گفت : « گفت می خواد به یکی زنگ بزنه ! » « حتما می خواسته به خاله خبر بده ! » « شاید ! » دستی به موهای به هم ریخته ام کشیدم . بعد از چند دقیقه بی بی اومد ... خیلی آروم شده بود ... با آرامش قدم بر می داشت . تا نگاهش به ما افتاد گفت : « چرا رو زمین نشستید ؟ بلند شید زشته ! » با بی حالی گفتم : « بی بی گیر نده ... کی به ما توجه می کنه آخه ؟! » بی بی نگاهی داخل اتاق بابا انداخت و گفت : « حالش چطوره ؟ ! » مهران با آرامش گفت : « با دکتر عمو صحبت کردم ، می گفتش که خطر رفع شده اما چون وضعیت عمو هنوز ثابت نشده باید چند روز تحت نظر باشه ! » پاهامو دراز کردم و گفتم : « بی بی ، بابا که ناراحتی قلبی نداشت ! » بی بی بدون این که نگاهشو از دیوار شیشه ای جدا کنه گفت : « آره نداشت اما الان داره ! » دست مهران رو تو دستم گرفتم و پرسیدم : « رفته بودی به خاله زنگ بزنی بی بی ؟! » بالاخره نگاهشو به سمت من و مهران گرفت و گفت : « نه ! ... مهران برو به بهشون خبر بده ! یه چیزی هم واسه پانته آ بخر تا بخوره.... رنگ و روش مثل میت شده ! » مهران با مهربونی نگاهی به من انداخت و از کنارم بلند شد و رفت . بی بی روی صندلی نشست و گفت : « مثل این گداها رو زمین نشین بلند شو بیا رو صندلی بشین ! » غیر مستقیم به من گفت گدا ! با بی حوصلگی از رو زمین بلند شدم و کنار بی بی نشستم . نگاهی به نیم رخ بی بی انداختم ، به دیوار رو به رویی خیره شده بود . نگاهم به سمت دستش کشیده شد ... داشت با حلقه اش بازی می کرد ... این حالتشو خیلی خب می شناسم وقتی می خواد یه چیز مهم بگه ولی نمی دونه که از کجا شروع کنه با حلقه اش بازی می کنه ! « بی بی می خوای چیزی بهم بگی ؟! » با حواس پرتی به سمتم برگشت و با مکث گفت : « چی ؟! » « می خوای چیزی بهم بگی ؟! » نفسشو با عصبانیت بیرون داد و گفت : « بابات همیشه کارای سختو میندازه گردن من ! » کار سخت ؟ مگه بی بی چی کار می خواد بکنه ؟ منتظر موندم تا خودش بگه که منظورش چیه ! بی بی به سمتم برگشت و گفت : « پانته آ یه سری اتفاقات افتاده که تو ازشون خبر نداری ! » ( طبق معمول ! ) « اون موقع که تو با کیارش ازدواج کردی و ما رفتیم لندن .... اون موقع ... تو خونه همیشه دعوا بود ، زن بابات خونه رو واسه همه جهنم کرده بود ، نمی خوام اسم خاله رو روی اون عفریته بذارم ... اون همیشه ازت بد می گفت ، پدرتم نمی تونست تحمل کنه و داد و بیداد میکرد ... می دونی احمقانه ترین کاری که یه زن می تونه بکنه چیه ؟! ... ( نگاهی بهم انداخت و گفت : ) اینه که آرامش خونه شو از بین ببره ، مردا همیشه دنبال جایی می گردند که بتونند آرامش رو اون جا پیدا کنند ... پدرتم آرامش رو جای دیگه ای پیدا کرد ! » یه لحظه احساس کردم که تمام موهای سرم راست شدند ... هم معنی حرفای بی بی رو می فهمم هم نمی فهمم ! بابام آرامش رو جای دیگه ای پیدا کرد ؟ .... یعنی .... یعنی .... بی بی چشماشو بست و سریع گفت : « بابات زن گرفت ! » دهنم باز مونده ... یعنی درست شنیدم ؟! ......... بابای من زن گرفته ؟! ... صدای بلند خنده ام سکوت بخش رو شکست ... بی بی با تعجب بهم نگاه کرد ... دستم رو جلوی دهنم گرفتم تا صدای خندمو خفه کنم .... چطور همچین چیزی ممکنه ؟ اصلا نمی تونم خندمو کنترل کنم ... یعنی بابام واقعا .... ؟ انقدر خندیدم که اشکم دراومد . بی بی از بازوم نیشگون گرفت و گفت : « ورپریده چرا می خندیدی ؟ ! » دستی به چشمام کشیدم و گفتم : « بی بی واقعا بابا زن گرفته ؟! » بی بی پشت چشمی برام نازک کرد و گفت : « منو باش ! فکر کردم الان بهت بگم جریان چیه افسرده میشی ! من هیچ وقت سر از کار تو در نمیارم ! » دوباره خندیدم و گفتم : « واسه چی باید افسرده بشم بی بی ؟! » بی بی با تعجب نگاهی به من انداخت و گفت : « مطمئنی که هیچ مخالفتی با این موضوع نداری ؟! » « دیگه کار از کار گذشته و نظر من هیچ اهمیتی نداره ! ... ولی من با این موضوع هیچ مشکلی ندارم ! به نظرم خیلی جالب میاد ! .... خاله چیزی از این موضوع می دونه ؟! » بی بی با کلافگی گفت : « نه ..... فعلا نه ! اما امروز می فهمه ! » ابروهامو بالا انداختم و گفتم : « می خوای بهش بگی ؟! » شونه هاشو بالا انداخت و گفت : « من نه .... ولی وقتی اون یکی زن باباتو ببینه خودش می فهمه ! » « اون میاد اینجا ؟! » « آره ... به لیزا زنگ زدم تا بیاد ... اون به خاطر بابات اومده ایران ! » « اسمش لیزاس ؟! » « آره ..... اون مسیحیه ! » مسیحی ؟! .... هیچ وقت فکرشم نمی کردم که یه زن بابای مسیحی داشته باشم ! ته دلم احساس خوبی دارم ، خیلی خوشحالم ... یه جورایی دلم خنک شده ، خدا جون منو ببخش ولی دست خودم نیست ... روی صندلی جا به جا شدم و گفتم : « بی بی تو از کی فهمیدی که بابا دوباره ازدواج کرده ؟ » دوباره ؟؟؟! ..... درست نیست که بگم دوباره ... این بار سومیه که بابا ازدواج میکنه !..... « یه ماه بعد از ازدواجش فهمیدم ... بابات نزدیک شیش ماهه که ازدواج کرده ! » « شیش ماه ؟! ... پس چرا به من هیچی نگفتی ؟ » بی بی طلبکارانه به سمتم برگشت و گفت : « من چه می دونستم که تو انقدر راحت با این مساله کنار میای ؟ ... فکر می کردم اگه بهت بگم از پدرت بیشتر متنفر بشی ! » « بی بی من ازش متنفر نبودم ... فقط دلخور بودم ! » « باباتو خیلی اذیت کردی ! » اخم کردم و گفتم : « اونم منو خیلی ناراحت کرد ! » « می دونم پانته آ ، من حالتو می فهمم ! » لبخندی زدم و گفتم : « بی بی مجبور نیستی دروغ بگی ! » بی بی با تحکم گفت : « من دروغ نمیگم ... آقاجون خدابیامرزم وقتی من با احمد آقا ازدواج کردم منو از خانواده طرد کرد ! » نفسم برای یه لحظه حبس شد . یعنی بی بی هم مثل من احساس طرد شدن رو تجربه کرده ؟ بی بی بدون این که بهم نگاه کنه گفت : « من انتخاب خودمو کرده بودم ... آقاجونم نمی تونست این انتخاب رو قبول کنه ! می خواست من با پسر عموم ازدواج کنم ... ولی من نمی خواستم ... وقتی کسی رو دوست داری حاضری بخاطرش از همه ی دنیا بگذری ... تمام مقرراتی که باهاشون بزرگ شدی رو می شکنی ... بخاطرش دروغ میگی ... با همه دعوا میکنی ... همه کار میکنی تا بتونی کنارش زندگی کنی ! من همه ی این کارارو کردم ... دوست داشتم تو هم جرئت اینو داشته باشی که برای کسی که عاشقشی بجنگی ... باید تلاش می کردی ... درسته که شرایط ما خیلی شبیه همدیگه نیست ولی من تو رو درک می کنم ! برای همین بود که زیاد بهت سخت نمی گرفتم ! » ...... بی بی الان مادربزرگم نیست ... الان فقط زنیه که مثل من عشق رو تجربه کرده ... لبخندی زدم و گفتم : « بی بی من بهت افتخار می کنم ... ! » کاش میشد که یه کم شبیه تو باشم .... کاش میشد بدون اهمیت دادن به خیلی چیزا فقط به کیارش فکر کنم .... صدای قدمهای کسی توجهمو جلب کرد ... به انتهای راهرو نگاه کردم ... مهران بود ، یه کیسه ی پلاستیکی بزرگ تو دستش تاب می خورد ... لبخندی به نگاه من زد ... من تقریبا خوشبختم ... تقریبا !!! مهران کیسه رو روی پاهای من گذاشت و کنارم نشست و گفت : « .... بهشون خبر دادم ! » بی بی مفاتیح رو از تو کیفش بیرون کشید و گفت : « خوبه ! » ..... وقتی خاله لیزا رو ببینه چه واکنشی نشون میده ؟! ... ترجیح میدم اون لحظه اصلا اینجا نباشم .... مهران از تو کیسه یه رانی برداشت و بهم داد و گفت : « بخور پانته آ ... نمی خوام تو این وضعیت غش و ضعف کنی ... دیگه پولی برام نمونده که تو جیب این دکترا بریزم ! » چپ چپ نگاش کردم و گفتم : « تا حالا کسی بهت گفته که گوله ی نمکی ؟! » مهران با شیطنت لبخندی زد و گفت : « آره همه بهم میگن ! » « دلم برای نسرین میسوزه ، چطوری می خواد یه عمر تو رو تحمل کنه ؟! » مهران خندید و گفت : « دلت برای من بسوزه ، هیچ فکرشو کردی که من باید چطوری نسرین رو تحمل کنم ؟! » موهاشو کشیدم و گفتم : « از خدات باید باشه که بتونی کنار نسرین زندگی کنی .... پسره ی پررو ... خیلی دلم می خواد بدونم جلوی نسرین هم انقدر زبون داری یا نه ! » مهران ناله ای کرد و گفت : « خیله خب پانته آ غلط کردم ... چیز خوردم موهامو ول کن ... خیلی درد داره ! » موهاشو ول کردم و گفتم : « بار آخرت باشه که پشت زن داداش من حرف میزنیا ! ... دفعه ی دیگه انقدر مهربون نیستم که زنده ات بذارم ! » مهران همونطور که پوست سرشو ماساژمیداد گفت : « باید یه تیم هوادار برای خودم درست کنم ... » لبمو گاز گرفتم تا لبخند نزنم . « خانم ؟! » صدای آروم پرستار که نزدیکم وایساده بود باعث شد تا به سرعت خودمو جمع و جور کنم . سعی کردم با صدای ملایمی صحبت کنم : « بله ؟! » بی بی با اضطراب به پرستار نگاه کرد . آروم از جام بلند شدم . پرستار لبخندی زد و گفت : « شما پانته آ هستید ؟! » به سرعت گفتم : « بله ! ... مشکلی پیش اومده ؟! » مهران هم بلند شد و کنارم وایساد . « نه مشکلی پیش نیومده ... فقط پدرتون بیدار شدند و اصرار دارند که شما رو ببینند ! » لبخندی زدم و گفتم : « حالش بهتر شده ؟! » « بله ، حالشون یه کم بهتر شده ... لطفا همراه من بیاید ! » به مهران لبخندی زدم و پشت سر پرستار راه افتادم . *** لبه ی تخت بابا نشستم و به صورتش نگاه کردم ، ماسک اکسیژنی که روی صورتش بود به نظرم ترسناک اومد ... صورتش خیلی شکسته شده بود ... چشماش بسته بود ... حالا که اینجام می فهمم چقدر دوسش دارم اون پدرمه ... هیچ چیز نمی تونه رو این واقعیت سرپوش بذاره ! اروم گفتم : « بابا ؟! » چشمای بابام به سختی باز شدند ... چند لحظه به من خیره موند ... نفساش تندتر شد ... دستشو تو دستم گرفتم ، نگاهش برق زد و یه قطره اشک از گوشه ی چشمش رو بالش افتاد . لبخندی زدم و گفتم : « می دونی چقدر دوست دارم ؟! ... می دونی ؟! » رد پای اشک رو روی صورتم احساس کردم . چشماشو بست ، شاید نمی خواد بیشتر از این اشکاشو ببینم ! نمی خوام حرفای دلمو قایم کنم . می خوام بهش بگم که چه احساسی دارم . « بابا من می ترسیدم که کسی جای منو تو قلبت بگیره ... می ترسیدم دیگه منو دوست نداشته باشی ! ... من منتظرت بودم ... همیشه منتظر بودم .... هر روز به خودم می گفتم که بابام بالاخره میاد ... بابام منو ول نمی کنه ... بابام بهم اعتماد داره ! بابا چرا چشماتو بستی ! مگه تو نبودی که می خواستی منو ببینی ؟ چشماتو باز کن و منو ببین ... ببین که دخترت چقدر فرق کرده ... ببین که دیگه کوچولو نیست ... ببین که عاشق شده ! » اشکام تمام صورتم رو خیس کرده بودند ... نمی تونستم واضح ببینمش ! با پشت دستم صورتمو پاک کردم . بابام بهم نگاه می کرد . دوباره لبخند زدم . با صدایی که انگار از ته چاه درمیومد گفت : « عروسکم منو می بخشی ؟! ... بابای بدجنستو می بخشی ؟! » بینیمو بالا کشیدم و گفتم : « من خیلی وقته که بخشیدمت .... تو بهترین فرصت زندگیمو بهم دادی ، باعث شدی که بتونم چند ماه پیش مردی که با تمام وجودم عاشقشم زندگی کنم ... این چیز کمی نیست ! » ماسک رو از روی صورتش برداشت و گفت : « ممنونم دخترم .... ممنون که این پیرمردو بخشیدی ! » با شیطنت خندیدم و گفتم : « بابا ... لیزا سلام رسوند ! » چشمای بابا یهو گرد شد ، با تته پته گفت : « ..........لیـ.... لیزا ؟! » « من همه چیزو می دونم بابا .... دوسش داری ؟! » نگاهشو ازم دزدید و گفت : «....... پانته آ واقعا خجالت می کشم ، دلم نمی خواد که فکر کنی من هوس بازم و ... » حرفشو قطع کردم و گفتم : « بابا من همچین فکری نکردم ... فقط ازت پرسیدم دوسش داری یا نه ! » با خستگی و ضعف لبخند زد و گفت : « راستشو بخوای ..... یه حسی شبیه احساسی که به مادرت داشتم رو به لیزا دارم ... » پس عاشقشه ! نفس عمیقی کشیدم و گفتم : « با خاله می خوای چی کار کنی ؟! » چشماشو بست و گفت : « دیگه حتی نمی خوام ببینمش ! .... خیلی ازش بدم اومده ! » در اتاق باز شد و پرستار وارد اتاق شد . « لطفا اجازه بدید بیمار استراحت کنه ... » بابا با ناراحتی به من نگاه کرد ... صورتش رو نوازش کردم و گفتم : « باشه الان میرم بیرون ! » گونشو بوسیدم و از اتاق بیرون اومدم . اولین چیزی که دیدم زنی بود که پشت به من وایساده بود و داشت با بی بی حرف میزد . با کنجکاوی بهشون نزدیک شدم ... بی بی نگاهش به من افتاد . لبخندی زد و چیزی زیر گوش زن زمزمه کرد . فضولی داره خفم میکنه ! زن با متانتی عجیب به سمتم برگشت . پاهام به زمین قفل شدند . یه زن نسبتا جوون با پوست سفید و تعداد نسبتا کمی کک و مک که به نظرم دوست داشتنی اومدند ، چشمای سبز کشیده ، بینی و لب مناسب ..... و لبخندی که عمقی برای صمیمیتش نمی تونستم تعیین کنم ! اینا اولین چیزایی بودند که تونستم تو صورت لیزا ببینم ! اونم به صورت من زل زده بود ... ولی نگاه لیزا با نگاه من خیلی متفاوت بود ، اون به صورت من نگاه نمی کرد به احساسی که تو صورتم بود نگاه می کرد ... تونستم نگرانی رو تو مردمک چشماش ببینم ، می فهمم که نگران عکس العمل منه ! لبخندی زدم . بهش نزدیک شدم ، دستمو به طرفش دراز کردم و گفتم : « سلام لیزا ، من پانته آم ! » من یه احمقم ... چرا این طوری خودمو معرفی کردم ؟! باید بهتر از اینا این کارو می کردم ! اااه ! لیزا لبخندی زد و دستمو تو دستش گرفت و با لهجه ی با مزه ای گفت : « سلام ..... احسان گفته بود که اسمت پانیه ! » پانی ؟ سرمو خاروندم و گفتم : « خب این مخفف اسممه ! » لیزا با تعجب گفت : « چی ؟! » حتما معنی مخفف رو نمی دونه ! لبخندمو پررنگ تر کردم و گفتم : « هیچی .... می تونی به من بگی پانی ! » « مادر بهم گفت که حال احسان خوبه ! همین طوره ؟! » « آره ... داره بهتر میشه ! » بی بی نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت و گفت : « میرم نمازخونه ..... نمازم داره قضا میشه ! » سری تکون دادم ... لیزا روی صندلی نشست ... یهو چشمم به مهران افتاد که با چشمای گرد شده به من زل زده بود ، چطور متوجهش نشده بودم ؟ « مهران ؟! ... » چشماشو چرخوند و گفت : « امممم .... فکر کنم باید برم به نسرین زنگ بزنم ! » بدون این که دوباره بهم نگاه کنه از جا بلند شد و به سرعت از بخش بیرون رفت ... می دونم تا وقتی که سیر تا پیاز ماجرا رو واسه نسرین تعریف نکنه آروم نمیشه ... نگاه سنگین لیزا باعث شد تا به سمتش برگردم ... با یه حالت خاصی به من زل زده بود ... چطوری باید با زن بابام سر صحبت رو باز کنم ! من هیچ شناختی ازش ندارم ! لیزا با مهربونی دستمو تو دستش گرفت و گفت : « تو همون طوری هستی که احسان تعریف میکرد .... » « بابام در مورد من حرف میزد ؟ » « بله ... احسان تمام مدت اسم تو رو می آورد ... عکساتو بهم نشون میداد ! » سعی کردم لحنم مودبانه باشه : « شما چطوری با پدرم آشنا شدید ؟! » لیزا برای چند لحظه ساکت موند ... « احسان دوست برادرم بود ... بیشتر وقتا می اومد پیش برادرم .... همیشه ناراحت بود ! راستش من کنجکاو بودم که دلیل ناراحتیش رو بدونم ... اما نمی خواستم که تو زندگیش دخالت کنم ! کم کم با همدیگه آشنا شدیم و ( سرشو پایین انداخت ) من بهش علاقه مند شدم ... چون احساس کردم که می تونم بهش اعتماد کنم ! اما بهش چیزی نگفتم ، می دونستم که متاهله ... ازش فاصله گرفتم و رفتم مسافرت ... اما خب ... اونم به من علاقه داشت ! باور کن من زندگی پدرت رو خراب نکردم اون قبل از این که با من آشنا بشه با همسرش مشکل داشت ... من هیچ کاری نکردم که توجه احسان به من جلب بشه ... » رنگش پریده بود و لباش می لرزید ... با موهای بورش که از زیر شالش بیرون زده بود بازی میکرد ! صداقتش رو کاملا احساس می کنم ... انگار چندین و چند ساله که لیزا رو می شناسم ! دستشو تو دستم فشار دادم و گفتم : « نگران چیزی نباش ... » البته باید نگران این باشی که خاله ام تیکه تیکه ات نکنه ! لیزا لبش رو جوید و گفت : « می تونم برم پیش احسان ؟! ... » « نمی دونم ... شاید بتونی ! از پرستار بپرس ! » سری تکون داد و به سمت ایستگاه پرستارا رفت . سرمو پایین انداختم و به کفشام نگاه کردم ، دلشوره دارم ! نمی دونم چقدر گذشت اما یهو صدای جیغ خاله منو از جا پروند ... به سرعت از جا بلند شدم و به سمت صدا دویدم ... خاله لیزا رو به دیوار چسبونده بود و با کیفش لیزا رو کتک میزد . پریسا هم کنار خاله وایساده بود و با نفرت و لذت به لیزا نگاه می کرد ... پرستارا سعی می کردند که خاله رو از لیزا جدا کنند ... دلم می خواد خاله رو بکشم ! تند تر به سمتشون رفتم و بازوی خاله رو کشیدم و گفتم : « ولش کن ! » خاله با عصبانیت به سمتم برگشت و گفت : « تو دیگه چی میگی ؟! .... زن بابای جدیدتو دیدی ؟! » چند قطره از آب دهنش روی صورتم پاشید ... صورتمو پاک کردم و گفتم : « اذیتش نکن ! » خاله با جنون به بازوم چنگ انداخت و گفت : « پس تو هم با بابات دست به یکی کردی که مال و منال من و بچمو بالا بکشی ؟! .... یه وارث اضافه جور کردی ؟! » پرستار خاله رو ازم جدا کرد و گفت : « خانم اینجا جای این جور چیزا نیست ... دعوا دارید بفرمایید بیرون ! » با نفرت به پریسا و خاله نگاه کردم و گفتم : « بابای من هنوز نمرده که دنبال ارث و میراثید .... بابام حق داشت که ازت بدش بیاد ! » پریسا یه قدم بهم نزدیک شد ... دستاشو مشت کرده بود . خاله پوزخندی زد و گفت : « بله که باید بدش بیاد ... بعد از اون همه کاری که براش کردم بایدم ازم متنفر باشه ... الهی خیر نبینی پانته آ ، اون همه بهت محبت کردم مثل دختر خودم بزرگت کردم ... اصلا به روت نیاوردم که تو خونه ی من یه سرباری ... اما تو آخرش زندگی من و دخترمو به لجن کشیدی ! » سرم گیج رفت . با عصبانیت گفتم : « می فهمی چی میگی ؟ ... من تو خونه ی پدرم سربار بودم ؟! » « معلومه ! من مجبور شدم بچه ی خواهرمو بزرگ کنم ... می دونم که همیشه به پریسا حسادت می کردی ! » نگاهی به لیزا که با صورت خونی به دیوار تکیه داده بود و با نگرانی به من خیره شده بود انداختم و گفتم : « تو دیوونه ای خاله ! من پریسا رو در اون حدی نمی بینم که بخوام بهش حسادت کنم ... ارزش من خیلی بیشتر از این حرفاست ! » پریسا با پوزخند تمسخرآمیزی گفت : « آره جون خودت .... » تا حالا نشده بود که تو زندگیم از کسی متنفر باشم .... اما الان با تمام وجودم از پریسا متنفرم ! « کافر همه را به کیش خود پندارد ! » خاله گفت : « من نمیذارم آب خوش از گلوتون پایین بره ... » سرمو پایین انداختم و گفتم : « مطمئنم اگه مادرم زنده بود و می فهمید که چه خواهری داره از شدت سرافکندگی خودشو می کشت ! » خاله دست پرستاری که بازوش رو گرفته بودو پس زد و گفت : « هر چی دلت می خواد بگو ... برام مهم نیست ! ... منتظر مرگ باباتم ! » لیزا با نفرت گفت : « خفه شو ! » بازوی لیزا رو گرفتم و به طرف اتاق بابا کشوندمش ... همه ی بدنم می لرزه ! باورم نمیشه که خالم اون حرفا رو بهم زده باشه ! من سربارش بودم ؟! .... سخته که قبول کنم اون همیشه ازم متنفر بوده ! واقعا پیش خودش فکر کرده که تونسته جای مادرم رو برام پر کنه ؟! چه احمقی بودم که دوسش داشتم ! اون لیاقت هیچی رو نداشت ! لیزا بازوم رو نوازش کرد . بهش نگاه کردم . سرشو پایین انداخت و گفت : « ببخشید ..... اینا همش تقصیر منه .... وقتی داشتم به پرستار می گفتم که همسر احسانم تا اجازه بده برم تو اتاق ... اون شنید .... » تو اوج بدبختی لبخند زدم و گفتم : « نه ... هیچی تقصیر تو نیست ! » صدای موبایلم بلند شد ، پریسا اس ام اس داده بود ... « تازه فهمیدم که کیارش شریک جنسی خوبیه ! » چند دفعه این جمله رو خوندم تا معنیش رو بفهمم ! وجودم آتیش گرفت .... کثافت ... پریسا چطور جرئت میکنه این کارو باهام کنه ؟! باور نمی کنم که کیارش با پریسا بوده باشه ! جواب دادم : « کیارش لاش خور نیست ! » از تصور این که زنی بتونه لبای کیارش رو ببوسه ، دست رو سینه ی محکم و شونه های پهنش بکشه دیوونه میشم ... نمی تونم تحمل کنم که زن دیگه ای بتونه تجربه ای که من با کیارش داشتم رو داشته باشه ! کیارش فقط مال منه .... فقط مال خودم ! دیگه نتونستم تحمل کنم .... با صدای بلند گریه کردم .... مامان ..... مامان !!!! لیزا منو تو بغلش گرفت و گفت : « عزیزم .... » بوی آشنای مادرم تو بینیم پیچید ..... ابتدا پودر کاکائو ، کره ، آب و روغن رو بجوشانید ... خب اینارو که جوشوندم ، سپس داخل یک کاسه بریزید و تکه های شکلات تخته ای و شکر را به آن اضافه کنید و آنقدر به هم بزنید تا سرد شود . نگاهمو از کتاب جدا کردم ... دستامو با پیشبندم پاک کردم و از داخل کابینت یه کاسه بیرون آوردم . دارم کیک شکلاتی درست می کنم ... خدا عالمه که چی از آب درمیاد ، آخه بار اولمه که می خوام کیک درست کنم ... مشغول هم زدن شدم ، صدای باز شدن در خونه رو شنیدم ... نتونستم جلوی لبخندمو بگیرم .... در با صدای بلندی بسته شد . « پانته آ ؟! » به موهام تابی دادم و گفتم : « اینجام ! » صدای قدماش رو می شنوم که به سمت آشپزخونه میاد ! جلوی در آشپزخونه وایساد ... با مکث گفت : « ....... چی کار می کنی ؟! » همون طور که لبخند می زدم به سمتش نگاه کردم و گفتم : « دارم واست کیک درست می کنم ! » کیارش به لبخندم نگاه کرد ، لبخند زد و گفت : « واسه من ؟! » خندید . بهم نزدیک شد و از پشت بغلم کرد و گفت : « منم می خوام کمک کنم ! » نفسای گرمش به گردنم می خوره ، خودمو از بغلش بیرون کشیدم و گفتم : « برو اونور کیارش ... مزاحم کارم نشو ! » « فقط می خوام کمکت کنم ... » تخم مرغا رو برداشتم و گفتم : « لازم نکرده تو فقط خراب کاری می کنی .... برو کنار بذار کارمو بکنم ! » گونم رو بوسید و گفت : « دلم می خواد اذیتت کنم ! » چپ چپ نگاش کردم و تخم مرغا رو تو دستم جابه جا کردم . خندید و دستاشو رو شکمم گذاشت و به شدت قلقلکم داد . جیغ کوتاهی کشیدم و همون طور که می خندیدم روی دستش کوبیدم تا ولم کنه ... با صدای شکستن تخم مرغ خشکم زد ... به سرعت به دستم نگاه کردم ... تخم مرغ رو دست کیارش شکسته بود ... کیارش چشماشو بسته بود و سعی می کرد که لبخندش رو کنترل کنه .... دستی به موهام کشیدم و یه قدم عقب رفتم ... « امم ... کیارش تقصیر خودت بود .... ! » باید جیم شم ! به سرعت چشماشو باز کرد و گفت : « تقصیر من بود ؟ ... » با یه قدم بلند بهم نزدیک شد و دستشو رو صورتم کشید .... خیسی تخم مرغ رو روی صورتم احساس کردم ... پامو رو زمین کوبیدم و فریاد کشیدم : « می کشمت کیارش ! » کیارش خندید و با تمسخر گفت : « تو رو خدا منو نکش !!! » چشمامو با حرص بستم و باز کردم .... صدای خنده ی کیارش تو سکوت اتاقم گم شد ... چند لحظه به در و دیوار نگاه کردم .... تاریکی اتاقم بهم فهموند که همه چیز یه خواب بوده ! چونه ام به آرومی لرزید و چشمام پر اشک شدند ... چرا بودن با کیارش باید همیشه یه خواب باشه ؟! اشک از گوشه ی چشمم روی صورتم خط انداخت . پتو رو روی سرم کشیدم ... نفسم سنگین شد ولی اهمیتی ندادم . نمی تونم صدای هق هقمو پایین نگه دارم ... صدای باز شدن در اتاقم رو شنیدم . دستم رو جلوی دهنم گرفتم و چشمامو محکم بستم . صدای قدم های آرومی که می شنیدم روی دیوار تنهاییم خط انداخت . بالاخره صدای قدم ها کنار تختم قطع شد . نفس عمیقی کشیدم . پتو به آرومی از روی صورتم کشیده شد. چشمامو باز کردم . تو تاریکی اتاق بی بی رو دیدم . « پانته آ چی شده ؟! » دستی به پیشونیم کشیدم و گفتم : « چیزی نیست بی بی ، نگران نباش ! .... برو بخواب ! » بی بی با ناراحتی روی تخت نشست و گفت : « فکر می کنی می تونم بخوابم ؟! ... اونم با این حالی که تو داری !» « من چیزیم نیست فقط می خوام تنها باشم ! ... لطفا تنهام بذار ! » « تنهات بذارم که همه چیزو تو خودت بریزی ؟! ... من مادربزرگتم نمی تونم ببینم که ناراحتی ... نمی تونم تحمل کنم که گریه کنی ... گریه های تو داغونم می کنه ! اگه به خودت رحم نمی کنی به من رحم کن ! انقدر گریه نکن ... اصلا واسه چی داری گریه می کنی ؟!» « بی بی بعضی چیزا گفتنی نیست ! » « ببین من اعصاب ندارم ... مثل بچه ی آدم بهم بگو چه مرگت شده ! » روی تخت نشستم و گفتم : « بی بی می خوای چی بهت بگم ؟! همون حرفای تکراری همیشه رو ؟! من چیز تازه ای ندارم ... احساسم داره خوردم می کنه ... له شدم ، می خواستی همینا رو بدونی ؟! » بی بی چشماشو بست و گفت : « اینا همش تقصیر خودته ... خودت داری خودتو بدبخت می کنی ! » سرمو تو دستام گرفتم و گفتم : « بی بی تو رو خدا نمک رو زخمم نپاش ! ... طاقتشو ندارم ! » « حقیقت همیشه تلخه ... چطوری باید بهت بفهمونم که داری راهو اشتباه میری ؟! ... با این کارات به هیچ جایی نمی رسی ! » « من انتخاب دیگه ای نداشتم ! » با عصبانیت بهم نگاه کرد و گفت : « معلومه که داشتی اما ترجیح دادی مثل یه ترسو آسون ترین راهو انتخاب کنی ... فرار کردی ! من بهت یاد ندادم که از حقت بگذری ... بهت یاد ندادم که ضعفتو زیر نقاب فداکاری قایم کنی ! » با اعتراض گفتم : « بی بی !!!! » « چیه ؟! ... نمی تونی جلومو بگیری می خوام همه ی حرفامو بهت بگم .... به نظر تو با این تصمیم مسخره ات کیارش خوشبخت میشه ؟! ... » سرمو پایین انداختم و لبمو جویدم ... نمی دونم باید چی بگم ! بی بی که سکوتم رو دید ، گفت : « آره کیارش بدون تو خوشبخت میشه ! اون هیچ وقت به تو اهمیت نمی داده ! تو اصلا براش مهم نیستی ! » دندونامو رو هم سابیدم ، حرفای بی بی واقعا دیوونم می کنه ! با عصبانیت گفتم : « اون منو دوست داره ... من مطمئنم ! » بی بی پوزخندی زد و گفت : « واقعا این طوری فکر می کنی ؟! ... پس چرا خودتو باختی ؟! .... چرا با یه تهدید ساده شوهرتو ول کردی ؟! ... » با بغض به بی بی زل زدم ... بی بی با ناراحتی دستی به صورتم کشید و گفت : « پانته آ تو متوجه نیستی که چه بلایی داری سر خودت میاری ! ... تو نباید به پریسا اهمیت بدی ... به زندگی خودت برس ...



برچسب ها : رمان در حسرت آغوش تو - قسمت هفدهم , رمان در حسرت آغوش تو , رمان , رمان و داستان , بهترین رمان ها , خواندن رمان عاشقانه ,

ادامه مطلب ... نظرات :


صفحات جانبی
نویسندگان

آمار بازدید

کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :

    بروزرسانی :

درباره ما

همه جوری هست تو این وبلاگ
رمان
داستان
جک
اس ام اس
و ...

    ایجاد کننده وبلاگ : Scorpion

Page Rank

  • طراحی قالب توسط پارس تولز
  • ParsTools.Com
.CopyRight © 2010 - 2011 razdan Group , All Rights Reserved ©