تبلیغات
رمان و داستان

 رمان و داستان

رمان در حسرت آغوش تو - قسمت هجدهم ( پایانی )

نویسنده: Scorpion پنجشنبه 13 تیر 1392 دسته بندی : رمان در حسرت آغوش تو ,
نوع : رمان

نام : در حسرت آغوش تو - قسمت هجدهم (پایانی )

نویسنده :  niloofartavoosi


.. پریسا از بچگی هر چی که خواسته ، بدست آورده ... مادرش این جوری تربیتش کرد ... اون ظرفیت تحمل شکست رو نداره ... وقتی نتونست با کیارش ازدواج کنه غرورش آسیب دید ... اون به خاطر علاقه ای که به کیارش داشت خودکشی نکرد ، به خاطر غرورش خودکشی کرد ! ... تو فکر می کنی کسی که خودشو دوست نداره و همش به خودکشی فکر می کنه می تونه کس دیگه ای رو دوست داشته باشه ؟! ... چرا فکر نمی کنی که تو هم حق خوب زندگی کردن رو داری ؟! ... می دونم که کیارش دوست داره ... پس ازش جدا نشو ، انقدر خودتو اونو عذاب نده ! » به آرومی بلند شد و موهام رو بوسید و گفت : « من فقط خوشبختی تو رو می خوام ! » نمی تونم حرفی بزنم ، بی بی داره کارو برای من سخت تر می کنه ! بلند شدم و به سمت پنجره ی اتاقم راه افتادم و پشتش وایسادم ... بی بی از اتاقم بیرون رفت ولی حرفاش رو تو ذهن آشفته ام جا گذاشت ! *** نگاه شاهین گرمه ، خیلی گرم ! ... ولی قلب یخ زده من این حرارت رو نمی خواد ... ترجیح میده یخ زده باقی بمونه اما با حرارت نگاه یه غریبه گرم نشه ! من همون نگاه سرد و مغرور رو می خوام ... همون نگاهی که تو اوج سرمای درونش می تونست قلبمو آتیش بزنه و بسوزونه ! همون نگاهی که به من یادآوری می کرد که زنده ام .... همون نگاهی که سهم من نبود و نشد ...... چرا آدما همیشه دنبال چیزایی هستند که هیچ وقت سهم اونا از زندگی نیست ؟! صدای شاهین منو از فکرام جدا کرد : « چرا هیچی نمی خوری ؟! » نگاهی سرسری به غذام انداختم و گفتم : « اشتها ندارم ! » چنگال رو تو دستم چر خوندم . « اگه این غذا رو دوست نداری یه چیز دیگه سفارش بده ! » لبخندی زدم و گفتم : « نه غذاش خوبه .... من گرسنه نیستم ! » سرمو بلند کردم و به شاهین خیره شدم ... من نمی تونم به این وضعیت ادامه بدم ... نمی تونم شاهین رو بیخودی امیدوار کنم ... حقش نیست ! آروم گفتم : « شاهین ؟! » لبخندی زد و گفت : « جانم ؟! » کاش باهام مهربون نبود ! سرمو پایین انداختم و گفتم : « من بخاطر تمام کمک هایی که بهم کردی ازت ممنونم ... نمی دونم چطوری باید محبتات رو جبران کنم ! » شاهین خندید و گفت : « اصلا لازم نیست ازم تشکر کنی پانته آ ..... این وظیفه ی منه که ازت حمایت کنم ! » سرمو تکون دادم و گفتم : « نه اصلا این طور نیست ... تو هیچ وظیفه ای در قبال من نداری ! ..... من واقعا متاسفم که جواب خوبی برای لطفت ندارم ! » راست نشست و جدی گفت : « ... من .... پانته آ منظورت چیه ؟! » نفس بریده بریده ای کشیدم و گفتم : « شاهین ... من نمی تونم به این رابطه ادامه بدم ، واقعا متاسفم ! » قاشق از دست شاهین روی زمین افتاد ... خجالت می کشم بهش نگاه کنم ! ناخن هامو کف دستم فرو کردم . شاهین نفس عمیقی کشید و گفت : « هه .... پانته آ اصلا از این شوخی خوشم نیومد ! » « ..... ولی من شوخی نمی کنم شاهین ... » با کلافگی دستی به صورتش کشید و گفت : « پانته آ اگه کاری کردم که تو ناراحت شدی معذرت می خوام ... منو ببخش ! ... » سرمو تکون دادم و با شرمندگی گفتم : « شاهین مشکل از تو نیست ... مشکل از منه ! دیگه نمی تونم این عشق یه طرفه رو تحمل کنم ! » با ناراحتی دستشو مشت کرد و گفت : « این مهم نیست که ... بعدا که با هم ازدواج کردیم عاشقم میشی ... قول میدم ! » با غم خندیدم و گفتم : « این چه حرفیه ؟! ... سعی نکن خودتو گول بزنی .... من قلبی ندارم که بخوام به تو بدمش ! » شاهین مشتشو روی میز کوبید و از لای دندونای قفل شده اش گفت : « تو هنوزم به اون فکر می کنی ؟! » نگاهی به اطراف انداختم و گفتم : « من از همون اول به تو گفتم که عاشق اونم ..... » با عصبانیت دستی به موهاش کشید و گفت : « من نمی فهمم ... تو چطور می تونی عاشق اون باشی ؟! یادت رفته که چقدر بخاطرش عذاب کشیدی ؟! .... » « نه ... یادم نرفته ! ولی عشق این چیزا سرش نمیشه ! حتی اگه کیارش بدجنس ترین مرد روی زمین باشه من بازم عاشقش می مونم ! مهم نیست که چقدر عذاب کشیدم ... » چشماشو بست و آروم گفت : « پانته آ بهت التماس می کنم سر عقل بیا ! » سرمو تکون دادم و گفتم : « بحث ما هیچ نتیجه ای نداره ... ما شبیه هم فکر نمی کنیم ! » با درموندگی بهم خیره شد و گفت : « مگه من چیزی برات کم گذاشتم ؟! » « شاهین با چه زبونی باید بهت بگم که مشکل از تو نیست ... مشکل احساس منه ! مشکل منم که نمی تونم مردی رو به غیر از کیارش تو زندگیم ببینم ... ترجیح می دم تنها باشم ! می خوام کیارش اولین و آخرین مرد زندگیم باشه ! .... من دوسش دارم ! » « تو واقعا بی رحمی پانته آ ! » « حق با توا ! » سرشو پایین انداخت تا اشکشو نبینم : « تو اولین عشق زندگیم بودی ! » نمی تونم خودمو به خاطر این که ناراحتش کردم ببخشم ... ولی این بهترین کاری بود که می تونستم براش بکنم ، شاهین لیاقت اینو داره که یه عشق دو طرفه رو تجربه کنه ! من هیچ وقت نمی تونم خوشبختش کنم ... بهتره برم و جلوی راهشو نگیرم ! » دستمو رو دستش گذاشتم و گفتم : « عشق اول همیشه بهترین عشق نیست ... سعی کن کسی رو پیدا کنی که بتونه خوشحالت کنه ! » با اصرار گفت : « یه کم فکر کن ... من مطمئنم که ما می تونیم با هم خوشبخت بشیم ! » « نه شاهین ... من خودمو خوب می شناسم ، می دونم که نمی تونم باهات زندگی کنم ... فکر کردن در مورد این موضوع فقط وقت تلف کردنه ! » « پانته آ ... » حرفشو قطع کردم و گفتم : « شاهین بذار یه خداحافظی خوب داشته باشیم ... نمی خوام تو رو اینجوری تو ذهنم داشته باشم ! » پوزخندی زد و گفت : « خداحافظی خوب ؟! .... » حرفشو نشنیده گرفتم و گفتم : « امیدوارم خوشبخت بشی شاهین ... انقدر خوشبخت که دیگه عشق منو یادت نیاد ! ...... » « فکر می کنی میتونم تو رو فراموش کنم ؟! » بلند شدم و کیفمو از رو میز برداشتم و گفتم : « به نفعته که بتونی ! » با غم بهم خیره شد . سرمو پایین انداختم و گفتم : « خداحافظ شاهین ! » منتظر جوابش نشدم ... سریع از رستوران بیرون اومدم ... به ابرای قرمز آسمون نگاه کردم و خودمو تو پالتوم جمع کردم و به سمت خونه راه افتادم . *** پایین قبر نشستم و دستی به سنگ کشیدم ... دلم تنگ شده بود ! بیشتر از همیشه ... لبخندی زدم و مشغول پرپر کردن گل هایی که برای مادرم آورده بودم شدم ، رنگ سرخ گلبرگ ها روی سنگ سفید خیلی برام دوست داشتنی بود ... می دونم که مامانمم این رنگا رو دوست داره ! آخرین گلبرگ گل رز اول رو جدا کردم و گفتم : « مامان من چرا انقدر بدشانسم ؟! ... منو ببخش که همیشه ناراحتیامو میارم اینجا ... آخه جایی بهتر از این جا سراغ ندارم ، می دونم که تو خیلی خوب درکم می کنی ... مامان دلم خیلی برات تنگ شده ... این روزا احساس می کنم که نزدیکمی .... از این که بهم نزدیکی و نمی تونم ببینمت خیلی ناراحتم ... من فرصت اینو نداشتم که خودم بشناسمت ، از لابه لای حرفای بقیه یکم شناختمت اما ... من واقعا تو رو نمی شناسم ... ولی این موضوع باعث نمیشه که دوستت نداشته باشم ... من عاشقتم مامان ... ممنونم از این که منو به دنیا آوردی ... ممنونم از این که به خاطرم درد رو تحمل کردی ... ممنونم از این که هیچ وقت ازم جدا نشدی ... دوستت دارم » آخرین گل رو تو دستم گرفتم و بو کردم و گفتم : « کاش تو هم می تونستی همینو بهم بگی ! » باد ملایمی وزید و گلبرگ های سرخ روی سنگ قبر به زیبایی رقصیدند . لبخندی زدم و گفتم : « مرسی مامان ! ... می دونی ؟ من به یه نتیجه ای رسیدم ، .... فهمیدم که هیچ عشقی شبیه عشق دیگه نیست .... هیچ کس نمی تونه ادعا کنه که عمیق تر از عشق خودش وجود نداره ... عشق یه احساس نیست ... یه دنیاست !!! یه دنیایی که توش همه چی فرق میکنه ... رنگا ، نگاه ها ، حرفا .... حتی معنای زمان هم فرق میکنه ... زمان با تعداد تپش های قلب معنا میشه ! من از اون دنیا رونده شدم ... من اون دنیا رو دیدم ، برای همین این دنیای خاکی دیگه برام رنگی نداره .... گاهی به سرم میزنه که بی خیال وجدانم بشم و برم دنبال کیارش ... کاش هیچ وقت نمی فهمیدم که دوسم داره ... اون جوری مقاومت کردن انقدر سخت نبود ! بی بی میگه به پریسا اهمیت ندم و به زندگی خودم بچسبم ... نمی دونم این کار درسته یا نه ... اصلا نمی دونم معنای درست و غلط چیه ! اگه تو جای من بودی چی کار می کردی ؟ ... ( سرم رو روی زانوهام گذاشتم ) کاش یکی بود که می تونست راه درست رو نشونم بده ، دیگه دارم دیوونه میشم ! دور بودن از اون هر روز سخت تر میشه ... هر روز از روز قبل کسل کننده تر و طولانی تره ... واقعا خسته شدم ! ... اصلا چرا من عاشق یکی دیگه نشدم ؟! چرا از بین این همه مرد فقط کیارش برام جذابیت داره ؟! .... » نفس عمیقی کشیدم .... دلم برای آغوش گرم کیارش تنگ شده ... کاش الان اینجا بود تا منو بغل کنه و بگه دوسم داره ! صدای زنگ موبایلم بلند شد . با افسردگی نفسمو بیرون دادم و گوشیمو از تو کیفم بیرون کشیدم .... بی بی بود ! « سلام بی بی ! » « سلام ... کجایی دختر ؟! » لبخندی به سنگ قبر زدم و گفتم : « اومدم پیش مامان ... کاری داری باهام ؟! » « نه .... فقط می خواستم بگم مهمون داری ! » « مهمون دارم ؟! » « آره زود بیا خونه ... زیاد منتظرش نذار ! » « کی هست ؟! » « .... کیانا ! » نمی تونم به گوشام اعتماد کنم ... دوباره پرسیدم : « چی ؟.... کیانا ؟! » « آره ... زود باش بیا ! » « نگفت چی کار داره ؟! » « نه ... اومده تو رو ببینه ! » « خیله خب ... دارم میام ! » گوشی رو تو کیفم انداختم و از جا بلند شدم ... « خداحافظ مامان .... باید برم خونه ! ..... بعدا میام ! » نمی دونم کیانا برای چی اومده که منو ببینه ! دونستنش برام مهم نیست ... بهترین قسمتش اینه که می تونم از کیارش یه خبرایی بگیرم ! *** با قدم های بلند وارد پذیرایی شدم ، بینیم از شدت سرما یخ کرده بود ... صدای قدم های بی بی رو پشت سرم می شنوم ... نگاهم به سرعت کیانا رو پیدا کرد ... روی مبل نشسته بود و سرشو پایین انداخته بود ... افسرده به نظر می اومد . دلشوره ی شدیدی احساس کردم ... قدم هام آهسته شد ! آب دهنم رو قورت دادم و به زحمت لبخندی زدم و گفتم : « سلام ! » کیانا به سرعت سرش رو بلند کرد و از جا بلند شد و گفت : « سلام پانته آ ! » با دستم به مبل اشاره کردم و گفتم : « بشین ... خوش اومدی ! » روی مبل رو به رویی نشستم ! واسه چی اومده منو ببینه ؟! کیانا با مکث نشست و دوباره سرشو پایین انداخت ! نمی تونم نگاهمو از صورت ناراحتش جدا کنم ... کاش زودتر بفهمم که موضوع چیه ! بی بی لبخندی زد و گفت : « من میرم به غذام سر بزنم ! » می دونم غذا بهونه است ... می خواد من و کیانا تنها باشیم تا راحت تر صحبت کنیم ! سری تکون دادم ... بی بی از پذیرایی بیرون رفت . کیانا سرشو بلند کرد و نگاه سریعی بهم انداخت . شال گردنم رو باز کردم و گفتم : « خب چه خبرا ؟! ... چی شده که یادی از ما کردی ؟! ... » لبشو گاز گرفت و گفت : « پانته آ نتونستم جلوی خودمو بگیرم و نیام اینجا .... فقط اومدم که یه سوال ازت بپرسم ! ... فقط خودت می تونی به این سوال جواب بدی .... » با کنجکاوی ابروهامو بالا انداختم و گفتم : « ... بپرس ! » « می دونم که حق ندارم تو زندگی تو و برادرم دخالت کنم ولی می خوام بدونم برای چی می خوای ازش جدا شی ؟! » اه .... بازم همون سوال تکراری !!!!! به تابلو فرش لیلی و مجنون روی دیوار نگاه کردم و گفتم : « یه سری مسائل هست که نمی تونم توضیحش بدم ! نمی تونم ازشون راحت بگذرم .... » کیانا پوزخندی زد و گفت : « یه سری مسائل ؟! ... پانته آ من قبلا از تو خوشم نمی اومد ولی از رفتارات می فهمیدم که عاشق برادرمی ... نمی دونم شاید اشتباه برداشت می کردم ، آخه اگه تو عاشقش بودی هیچ وقت ترکش نمی کردی ( خیلی دلم می خواست ازش بپرسم که از عشق چی میدونه ؟ ) ... می خوام بدونم بیماری برادرم یکی از اون مسائلیه که تو به خاطرشون برادرم رو ترک کردی ؟! » انگار برق 220 ولت بهم وصل کردند .... با گیجی دستی به موهام کشیدم و صاف نشستم و گفتم : « ..... بیماری ؟! .... چی داری میگی کیانا ؟! .... من اصلا نمی فهمم ... تو داری میگی که کیارش مریضه ؟! ... آره ؟! ....... همینو گفتی ؟! ... » کیانا با ناباوری نگام کرد و گفت : « یعنی تو می خوای بگی که از هیچی خبر نداری ؟! » به سرعت از جا بلند شدم و گفتم : « کیانا تو رو خدا واضح حرف بزن ... بیماری کیارش چیه ؟! » کیانا دستی به صورتش کشید و اشکاشو پاک کرد و با بغض گفت : « تازه فهمیدیم که کیارش .... اون ... اون سرطان مغز استخوان داره ! » صداها قطع شد !!! چرا همه چی داره می چرخه ؟! دستمو به دسته ی مبل گرفتم و گفتم : « .....نه .... نه ... نه ... این واقعیت نداره ! کیارش من نمی تونه مریض باشه ! ... این نمی تونه واقعیت داشته باشه ! چرا داری این کارو بامن میکنی کیانا ؟! » خنده ام گرفته بود ، وقتی خیلی عصبانی میشم خنده ام می گیره ... از این خنده های عصبی متنفرم ! به زور خودمو کنترل کردم . « پانته آ اون خیلی عذاب می کشه ... همه ی موهاش سفید شده ! دیگه اون کیارش قبل نیست ! نمی تونه هیچ کس رو کنارش تحمل کنه ... توام که تنهاش گذاشتی ... » حرفشو قطع کردم و گفتم : « کیانا دیگه ادامه نده ! .... بسه ! » با بی حالی روی مبل افتادم .... صورتم از اشک خیس شده ! نفسم بالا نمیاد . کیارش سرطان داره ... این جمله تو سرم بالا پایین میشه ! چطوری باید اینو باور کنم ؟ یعنی ... آخه چطوری ...؟ از کی ... ؟ جرقه ای توی ذهنم زده شد ، نکنه برای همین راضی شد که من با شاهین بمونم ؟! ... نه ... یعنی دارم از دستش میدم ؟! دمای بدنم به سرعت پایین اومد . کیانا با دلهره بلند شد و به سمتم اومد و گفت : « پانته آ حالت خوبه ؟! » باید برم پیش کیارش ... با ضعف بلند شدم و به سمت در پذیرایی راه افتادم ... کیانا پشت سرم دوید و دستشو رو شونم گذاشت . آروم گفتم : « ولم کن کیانا ! ... وقت ندارم ! باید برم ..... » دستشو از رو شونم پس زدم و به سرعت از خونه بیرون اومدم . دقیقا نفهمیدم که چطوری به خونه ی کیارش رسیدم ولی از درد پاهام فهمیدم که تمام راهو پیاده اومدم . دستام یخ زده بود و قلبم بی قراری می کرد ... می تونستم لرزش دلم رو بعد از مدت ها احساس کنم ... وارد ساختمان شدم ... نگهبان جلوی در با تعجب بهم نگاه کرد ... حوصله نداشتم که نگاهشو تجزیه تحلیل کنم ... دکمه ی آسانسور رو فشار دادم و با پام رو زمین ضرب گرفتم ... بعد از چند لحظه در آسانسور باز شد .... به سرعت وارد اتاقک شدم و با بی صبری منتظر مونم تا در بسته بشه ! نمی تونم هیجان دیدن کیارش رو از خودم دور کنم .... نفس عمیقی کشیدم ، من کنار کیارش می مونم ... حتی اگه منو نخواد !!! پشت در آپارتمان برای یه لحظه وایسادم ... قلبم داره میاد تو دهنم ... یعنی الان کیاش تو چه وضعیتیه ؟! کاش من به جای اون مریض می شدم ! کاش هیچ وقت درد نمی کشید ... سرطان مغز استخوان ؟! دست لرزونم رو روی زنگ فشار دادم ... چشمامو بستم و دوباره نفس عمیقی کشیدم ... اشک مژه هام رو خیس کرد . صدای قدم های محکمش رو شنیدم ... چشمامو به سرعت باز کردم . در به آرومی باز شد .... تمام وجودم چشم شد ... کیارش دوباره رو به روم بود ، این بار خواب نبودم .... شوکه شدن کیارش رو به وضوح دیدم . اونم به من خیره شده بود . حرفی نزدم ....دلم نمی خواست فرصت خیره شدن به چشمای کیارش رو از دست بدم . لبای کیارش برای گفتن حرفی از هم باز شدند ولی صدایی از میونشون بیرون نیومد . دستام برای لمس صورت کیارش به سوزش افتادند . صدای سرد کیارش قلبم رو سوزوند : « اینجا چی کار می کنی ؟! » حتی به خودش زحمت نداد سلام کنه ... دستی به گلوم کشیدم و به زحمت گفتم : « .... سلام ! .... » کیارش سرش رو پایین انداخت و گفت : « .... اتفاقی افتاده ؟! » یه قدم بهش نزدیک شدم ، با تعجب بهم نگاه کرد . حالا می تونستم بهتر ببینمش ... می تونستم موهای سفید شقیقه شو ببینم ، این موهای سفید اصلا از زیبایی کیارش کم نکرده بودند .... جذاب ترش کرده بودند . دستمو رو سینه اش گذاشتم و گفتم : « ..... چرا کیارش ؟! » کیارش به زحمت نگاهشو از دستم دور کرد و گفت : « چرا چی ؟! .... بیا تو ببینم چی میگی ! » از جلوی در کنار رفت .... وارد خونه شدم ... احساس کردم جایی که بهش تعلق دارم رو پیدا کردم . خونه هیچ تغییری نکرده بود . درو پشت سرم بستم و به کیارش که بهم خیره شده بود نگاه کردم . با بی صبری گفت : « .... تاریخ دادگاه پنج رو دیگه اس ! لازم نبود بیای اینجا تا بهم یادآوری کنی ... این دفعه می اومدم ! » انگار داره روزشماری میکنه که اون روز زودتر برسه .... با بغض گفتم : « اما ..... من واسه این موضوع نیومدم اینجا ! » فاصلشو با من بیشتر کرد و گفت : « پس واسه چی اومدی ؟! » اون اصلا مثل من نیست ... انگار اصلا احساسی به من نداره .... اگه خودش بهم نگفته بود که دوسم داره هیچ وقت باور نمی کردم که حتی به من فکر کرده باشه ! « اومدم ازت بپرسم که ... چرا پنهان کاری می کنی ؟! ..... چرا بیماریتو از من قایم کردی ؟! » چشمای کیارش تا آخرین حد گشاد شدند ... چند لحظه به من خیره موند و بعد با صدای بلند شروع به خندیدن کرد . با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم : « چرا می خندی ؟! » کیارش اشک چشماش رو پاک کرد و به زحمت گفت : « بیماری ؟ .... دیوونه شدی پانته آ ؟! این چه حرفیه ؟! » نتونستم حرفی بزنم . کیارش به دیوار تکیه داد و گفت : « .... چرا فکر کردی من مریضم ؟! » « ... یعنی .... یعنی می خوای بگی که تو سرطان نداری ؟! » ابروهاشو بالا انداخت و گفت : « چی ؟!.... سرطان ؟! .... این فکر احمقانه از کجا به ذهنت رسیده ؟! » با شک بهش نگاه کردم و گفتم : « داری بهم دروغ میگی ... نمی خوای من بیشتر از این متوجه بیماریت بشم ! نه ؟! » تمام وجودم آرزوی اینو داره که حرف کیارش واقعیت داشته باشه ... اما اگه دروغ بگه چی ؟! تو این کار خیلی ماهره ... دستی به موهاش کشید و گفت : « من اصلا متوجه حرفات نمیشم .... سرطان ندارم ، حالم از همیشه بهتره ! می بینی که !!!! » نگاهی به سر تا پاش انداختم ... ، از همیشه کامل تر و جذاب تر بود ... انگار نبودن من هیچ اهمیتی براش نداشته ... انگار فقط من بودم که این وسط عذاب کشیدم ! ..... مردا هیچ احساسی تو وجودشون ندارند ...... واقعا که ! « پس چرا کیانا به من گفت که تو سرطان داری ؟! » با عصبانیت گفت : « کیانا ؟ .... کیانا این حرفو به تو زد ؟! » سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم . موبایلشو از تو جیبش دراورد و همون طور که زیر لب غرغر می کرد ، به سرعت شروع به شماره گیری کرد ... « دختره ی فضول ... این دفعه حقتو کف دستت میذارم ! خجالتم خوب چیزیه .... » چشمامو بستم ... کیارش چند بار دیگه هم تماس گرفت ولی کیانا جواب نمی داد ... معلومه که جواب نمیده ، منم اگه همچین دروغی گفته بودم جواب نمی دادم . کیارش با عصبانیت موبایلشو رو مبل انداخت و گفت : « همه چی دروغه ... بهت دروغ گفته پانته آ ! » « .... برای چی ؟ .... چرا این کارو کرد ؟! » پوزخندی زد و گفت : « خیر سرش می خواسته تو برگردی پیش من ! » من چقدر احمقم ... چرا انقدر راحت حرفشو باور کردم ؟! .... احساس حماقت اصلا حس خوبی نیست ! کیارش روی مبل لم داد و گفت : « می خواستی بهم ترحم کنی ؟! » ناخن هامو کف دستم فشار دادم ... ترحم ؟! ... واسه چی باید به کیارش ترحم کنم ؟! شخصیت کیارش خیلی بالاتر از این حرفاست که بشه با دید ترحم بهش نگاه کرد .... چرا این فکرو می کنه ؟! ..... خیلی خسته ام ! « حالت خوبه پانته آ ؟! » پوزخندی زدم و به سمت آشپزخونه راه افتادم .... تشنه ام ! شیر آب رو کردم و با دست آب خوردم ... فشار آب زیاد بود و به اطراف می پاشید ... قطره های آب صورتمو خیس کردند . یه کم آروم شدم . شیر آب رو بستم و نفس عمیقی کشیدم . نگاهم به کیارش افتاد که تو پذیرایی نشسته بود ... پشتش به من بود ، با خیال راحت مشغول نگاه کردنش شدم ... سرشو بین دستاش گرفته ! گاهی صدای زمزمه شو می شنوم اما خیلی نامفهوم بود .... کاش می فهمیدم که تو چه فکریه ! خدا رو شکر که مریض نیست ! خواستم از آشپزخونه بیرون برم که لیز خوردم ... از ترس جیغ کشیدم و محکم زمین خوردم ... دردم نگرفت ولی قلبم از ترس تند تند میزد . وقتی داشتم آب می خوردم رو سرامیک کف آشپزخونه آب پاشیده بود ... هیچ وقت از سرامیک خوشم نیومده ... کیارش به سرعت وارد آشپزخونه شد : « چی شده ؟! ... » بدون اون که متوجه باشم ناله می کردم ! کنارم زانو زد و زیر کتفم رو گرفت و بلندم کرد . « ولم کن ! ... خودم می تونم بلند شم ! » بدون توجه به حرفم منو تو بغلش گرفت و رو دستاش بلند کرد : « ولت کنم که دوباره بیفتی ؟! ... خیلی سر به هوایی ! » « نمی افتم ! » « حرف نزن ! .... » اصلا چرا دارم اصرار می کنم که منو پایین بذاره ؟! ... مگه من دنبال همین فرصت نبودم ؟! ... فرصت نزدیک بودن به کیارش .... دستامو دور گردنش حلقه کردم و خودمو بیشتر بهش چسبوندم . کیارش با تعجب بهم نگاه کرد و گفت : « چیه نظرت عوض شد ؟! » اخم کردم و گفتم : « زانوم خیلی درد می کنه .... » منو روی کاناپه نشوند و گفت : « کدوم پات درد می کنه ؟! » « ام ... پای راستم ! » پاچه ی شلوارم رو بالا زد و مشغول ماساژ دادن زانوم شد ... چقدر دلم می خواد موهاشو ناز کنم ... آه کشیدم ! « دردت خیلی شدیده ؟! » « نه زیاد ... خب ... یه ذره درد میکنه ! » دستش با ملایمت بیشتری رو زانوم کشیده شد . کیارش سرشو بلند کرد و بهم نگاه کرد ... نگاش پر از حرفه .... چند لحظه بهم خیره موند و بعد آروم گفت : « زندگیت خوب پیش میره ؟! .... منظورم اینه که ... الان خوشبختی ؟! » الان ؟! .... منظورش همین لحظه است که کنارش نشستم ؟! .... یا این که منظورش زندگی کسل کننده ایه که هفته هاست دارم تجربه اش می کنم ؟! لبخندی زدم و گفتم : « آره ..... الان واقعا خوشبختم ! » اخم کرد و گفت : « منم خیلی خوشبختم .... » کاش میشد بلند بخندم ... کیارش واقعا حسوده ! با عصبانیتی که سعی میکرد مخفیش کنه ، گفت : « اون می دونه که تو الان اینجایی ؟!.... » « ..... نه نمی دونه ! » « .... اگه تو انقدر احساس خوشبختی می کنی ، چرا الان اینجایی ؟! .... چرا داری بهم ترحم می کنی ؟! .... من ترحم تو رو نمی خوام ... ترحم هیچ کسی رو نمی خوام .... اینو تو کله ات فرو کن ! » « من بهت ترحم نمی کنم کیارش .... من .... من .... » دیگه نمی خوام اعتراف کننده باشه باشم ... می خوام اون بهم بگه دوسم داره ! ... می خوام اینو بشنوم ... نگاه منتظر کیارش هنوز به چشمام خیره مونده ! پاچه ی شلوارم رو پایین کشیدم و به سرعت از روی کاناپه بلند شدم و گفتم : « .... اشتباه کردم که اومدم ! » دستمو کشید و گفت : « حرفتو تموم کن .... » دستشو پس زدم و گفتم : « .... نمی خوام ... حرفی برای گفتن ندارم ... » به سمت در آپارتمان رفتم ... دنبالم اومد و از پشت لباسم رو کشید و به دیوار چسبوندتم و رو به روم وایساد .... « بگو لعنتی .... حرفتو تموم کن ! » سرمو تکون دادم و گفتم : « نه .... نمیگم ! » به دیوار مشت زد : « بگو .... یالا بگو ..... حرف بزن ! » لبامو محکم رو هم فشار دادم ... عصبی تر شد : « ..... بگو که دوسم داری .... بگو که دلت برام تنگ شده بود .... بگو تا بدونم که فقط من نیستم که همچین حسی دارم ! » بهم مهلت حرف زدن نداد ... خودشو بهم چسبوند و لباشو رو لبام گذاشت .... خیلی محکم لبامو می بوسید ، دستاشو دور کمرم حلقه کرد و منو به خودش فشرد . کیارش همیشه همینطوریه ... خشن ! این خشونت رو دوست دارم ....... صدای آهنگ موبایلم بلند شد .... ( چه بد موقع ! ) لبای کیارش بی حرکت رو لبام موند .... نفس کوتاهی کشیدم . کیارش با اکراه ازم فاصله گرفت و سرش رو پایین انداخت ... از تو جیبم موبایلمو در آوردم ... بی بی بود ! یهو هوس کردم کیارش رو اذیت کنم ... با بدجنسی لبخند زدم و جواب دادم : « سلام عزیزم ! » کیارش با غضب بهم نگاه کرد ... می تونستم حسادت رو تو تمام اجزای صورتش ببینم ... « کجایی پانته آ ؟! ... نمی تونی یه خبر بدی وقتی داری میری بیرون ؟! » « ببخشید عزیزم ... شب میام خونه با هم دیگه صحبت می کنیم ! » « زود بیا ! » به کیارش خیره شدم و گفتم : « منم دوست دارم عزیزم ! » بی بی با گیجی از اون ور خط گفت : « چرا چرت و پرت میگی پانته آ ؟! » کیارش با حرص گوشی رو از دستم بیرون کشید و به دیوار کوبید ... گوشی تیکه تیکه شد ... بدن کیارش از عصبانیت می لرزید ! با ترس بهش نگاه کردم . « چی کار می کنی کیارش ؟! » دستش به سمت دکمه های پالتوم رفت و گفت : « حالیت می کنم که جلوی من به مرد دیگه ای ابراز علاقه نکنی .... » پالتوم رو درآورد و رو زمین انداخت . دستمو کشید و به سمت اتاقش برد .......... بی اراده دنبالش کشیده شدم ... *** حالا می فهمم که تصمیمم چقدر اشتباه بوده .... من چطور می خواستم از این آغوش بگذرم ؟ چطور می تونستم دستایی که با مهربونی کمرم رو نوازش می کنند رو فراموش کنم ؟ سرم رو روی سینه ی کیارش گذاشتم و به تپش های قلبش گوش دادم . دنیای من تو این صدا خلاصه میشه . صدای خش دار کیارش رو شنیدم : « ... من از رفتارم پشیمون نیستم پانته آ ... حتی با این که می دونم تو عاشق کس دیگه ای هستی بازم نمی تونم وسوسه ی لمس کردنت رو از خودم دور کنم ... لذت با تو بودن حق منه !!! من خیلی سعی کردم که فراموشت کنم ... خیلی زیاد ! اما بی فایده بود ... چطور می تونم به تو فکر نکنم ؟! .... از این همه ضعف متنفرم ... من نباید به هیچ کس انقدر وابسته باشم ... اما حقیقت اینه که بدون فکر کردن به تو نمی تونم نفس بکشم ! » به صورتش نگاه کردم .... چشماش بسته بود ! اون می دونه که من چقدر منتظر موندم تا این حرفا رو بشنوم ؟! ... می دونه ؟! ... نه ، فکر نکنم .... لبخند زدم ، یه قطره اشک از گوشه ی چشمم روی سینه اش افتاد .... چشماشو باز کرد ، به سرعت نگاهمو ازش دزدیدم و سرمو پایین انداختم .... دستشو زیر چونم گذاشت و سرمو بلند کرد .... « بهم نگاه کن پانته آ ! » نمی خوام خاکستر بشم .... « نگاه کن ! » به زحمت به چشماش خیره شدم . چند لحظه به صورتم خیره شد و بعد آروم رد اشک رو از گوشه ی چشمم پاک کرد . « پانته آ ... می دونی چند بار اسمتو برای خودم تکرار کردم ؟! می دونی اسمت با من چی کار میکرد ؟ یادم مینداخت که دیگه تو رو ندارم ... می دونی به اون مرتیکه ی عوضی چقدر حسودیم میشه ؟! به اون بی شرف که حتی داخل آدم حساب نمیشه ... من نمی تونم پانته آ ... نمی تونم ازت بگذرم ! .... نمی تونم و نمی خوام ... طلاقت نمیدم ، تو فقط مال منی ! ... شبی نیست که خوابتو نبینم ................ یعنی انقدر کارم بد بوده که نمی تونی منو ببخشی ؟! .... چرا نمی تونی مثل قبلنا مهربون باشی ؟ » خودمو از بغل کیارش بیرون کشیدم و رو تخت نشستم .... نکنه همه ی اینا یه خوابه ؟! .... اشکام سد چشمام رو شکستند .... کیارش بلند شد و نشست .... « چرا هیچی نمیگی ؟ .... انقدر گریه نکن داری دیوونم می کنی ! » « ..... کیارش ..... باورم نمیشه که این تو باشی که این حرفا رو میزنه ... امکان نداره که انقدر خوشبخت باشم .... » « .... چی ؟! » « ...می دونم اذیتت کردم .... به نظرم حقت بود ، چون تو هم اذیتم کردی ... خیلی زیاد ! .... ولی کیارش با تمام عصبانیتم یه لحظه هم نتونستم که دوست نداشته باشم .... من تو رو دوست دارم ... با تمام اخلاقای خوب و بدت دوست دارم .... » کیارش مات به من خیره موند .... دستمو بلند کردم و روموهاش کشیدم ... دستمو تو دستش گرفت و گفت : « امکان نداره ... تو ... داری منو دست میندازی ؟! » لبخند زدم .... چرا باور کردن دروغ آسون تر از باور کردن حقیقته ؟ « .... پس ... شاهین این وسط چی کار می کنه ؟! » موهامو پشت گوشم زدم و گفتم : « داشتن رقیب بد دردیه ! نه ؟! ... دلم می خواست تو هم این درد رو تجربه کنی تا بفهمی که چه بلایی سر من آوردی ! » بازومو فشار داد و گفت : « نه ... نه .... تو داری دروغ میگی ..... باورم نمیشه که تو این کارو با من کرده باشی ! ... » « الکی شلوغش نکن .... تو باید تنبیه میشدی ! وقتی منو با بی تفاوتیت خورد می کردی باید فکر اینجاشم می کردی ... باید می فهمیدی که عذاب کشیدن یعنی چی ! انتقام یه زن همیشه دردناک تره ! » با حرص گفت : « تو داشتی منو سکته می دادی ! » « نه بابا ... یعنی می خوای بگی خیلی برات مهمم ؟! » صورتشو به صورتم نزدیک کرد و گفت : « اگه هنوزم به عشق من شک داشته باشی باید ببرمت تو بیمارستان روزبه بستریت کنم .... من دیوونتم کوچولو ! » لبای گرمش رو لبام نشست ... دستمو تو موهاش گره کردم و به بوسه هاش جواب دادم ... دوباره منو تو آغوشش کشید ............ چرا باید به کیارش بگم که بین من و پریسا چه اتفاقی افتاده ؟! ... گفتن این موضوع چه فایده ای داره ؟! ... هیچی !!! بذار کیارش فکر کنه که تمام این مدت من داشتم تلافی می کردم .... وقتی صبح بیدار شدم ، می ترسیدم چشمامو باز کنم ... می ترسیدم همه چیز مثل سابق باشه ... همون زندگی بی روح ... دیگه از تکرار اون لبخند پژمرده خسته شدم ... اما آغوش کیارش پررنگ تر از یه رویاست ، فشاری که بازوهاش به کمرم وارد می کنه واقعیه .... آروم چشمامو باز کردم ، چهره ی جذاب کیارش رو چشمام نقش انداخت ... چه خوبه که صبح این طوری شروع بشه ... کیارش مثل یه بچه خوابیده بود ... لبخند زدم ... این بار مثل دفعه ی پیش نبود ... این بار کیارش کنارم بود .... از به یاد آوردن دیشب خون به صورتم دوید ... صورتم داغ شد ! دیشب کیارش اجازه نداده بود که از آغوشش بیرون بیام ... همون جوری بود که من می خواستم ، می خواستم منو محکم بغل کنه و زیر گوشم بگه که دوسم داره ! دیگه این احساس رو ندارم که کیارش به من تعلق نداره ... کیارش همیشه مال من بوده ! سرنوشت کیارش رو به من بدهکار بود .... نگاهم به پنجره افتاد ... برف !!! قلبم از خوشحالی پرواز کرد ... آروم از آغوش کیارش بیرون اومدم ... لباسام کجاست ؟! ... نگام به پیراهن کیارش که پایین تخت افتاده بود خورد ... خم شدم و پیراهنو برداشتم و پوشیدم ... بلند شدم و به سمت پنجره راه افتادم و پشتش وایسادم .... دیدن اون همه سفیدی واقعا لذت بخش بود ... دونه های برف مثل پر بودند ... دلم می خواد آدم برفی درست کنم ... بالا سر کیارش وایسادم و گفتم : « کیارش بلند شو ! » انگار نه انگار .... بازوشو تکون دادم : « بلند شو دیگه .... داره برف میاد ! » تکون مختصری خورد اما چشماشو باز نکرد ... « کیارش !!!! » لبخندی زد و گفت : « فکر کردم تا خود ظهر می خوابی ! » « بلند شو ببینم ... تنبل ! » چشماشو باز کرد و گفت : « پانته آ من نگران نوه هامونم ... بیچاره ها از دست غرغر های تو دیوونه میشن ! » چشم غره ای بهش رفتم و گفتم : « تو نمی خواد نگران اونا باشی ! ... فعلا به فکر خودت باش ! » غلتی زد و گفت : « آخه چرا این طوری منو بیدار می کنی ؟! ... باید با نوازش و بوسه منو بیدار می کردی ! » به کمرش کوبیدم و گفتم : « امر دیگه ؟! ... فرمایش دیگه ای ندارین ؟! سالاد ، نوشابه ؟.... پررو ! بلند شو صبحانه درست کن ، خیلی گرسنمه ! » خندید و روی تخت نشست و گفت : « چطوری می تونی به من بگی پررو ؟! من انگشت کوچیکه ی تو هم نمیشم ! » « تواضع و فروتنیت منو کشته ... ما دست پرورده شماییم ! ... من میرم دوش بگیرم ، وقتی برگشتم باید صبحانم آماده باشه ... » « منم میام ! » « نخیر ! » « ... میام ! » *** من عاشق برفم .... به نظرم خیلی معصومه ! حلقه ی دستم رو دور بازوی کیارش تنگ تر کردم ... با لبخند بهم نگاه کرد ، جوابشو با لبخند دادم ... پالتوی مشکی کیارش با سفیدی برف تضاد قشنگی درست کرده ! برف های دست نخورده واقعا منو وسوسه می کنند . دارم با مردی که عاشقشم زیر برف قدم میزنم ... خودمو به کیارش نزدیک تر کردم ، دستش دور کمرم حلقه شد .... زیر گوشم گفت : « پانته آ من هیچ وقت فکرشم نمی کردم که اینجوری اسیر یه زن بشم ! .... » خندیدم و گفتم : « یعنی تو اسیر منی ؟! » « بدجور ! .... » گونمو بوسید . « دیشب قبل از این که تو بیای ، داشتم فکر می کردم که بیام ببینمت و یه جوری راضیت کنم که از طلاق منصرف بشی ! » « به لطف خواهرت مجبور نشدی این کارو کنی ! » کیارش با خوشحالی خندید و گفت : « خواهرم تو دنیا لنگه نداره ... معلوم نیست چطوری نقش بازی کرده که تو دروغشو باور کردی ! » « همچین اشک میریخت که نگو !!! ... اگه تو هم اونجا بودی باورت میشد که مریضی ! » بغلم کرد و گفت : « یه جایزه ی خوب پیش من داره ! » خودمو عقب کشیدم و گفتم : « کیارش ولم کن ... وسط خیابون زشته ! یکی ما رو می بینه بد میشه ! » « حالا مگه داریم چی کار می کنیم ؟! ... خط قرمزا رو که رد نکردیم ! » گوششو کشیدم و گفتم : « هنوز نه ... ولی تو مقدمات خط قرمز هستی .... حواست باشه که جریمه نشی ! » کیارش چشماشو بست و نفس عمیقی کشید ... لبخند زدم . « پانته آ .... » آروم چشماشو باز کرد ... یه قدم عقب رفت و جلوی پام زانو زد .... دهنم برای یه لحظه باز موند . « چی کار می کنی کیارش ؟! ... بلند شو ! » کیارش دست تو جیب پالتوش کرد و ... یه ... یه حلقه بیرون آورد . همون طور که بهم خیره شده بود گفت : « من هیچ وقت از تو خواستگاری نکردم ، خیلی به این موضوع فکر کردم می خواستم به قشنگ ترین شکل این کارو انجام بدم تا همیشه یادت بمونه .... آخرش به این نتیجه رسیدم که مهم نیست چطوری این کارو می کنم ، مهم اینه که تو این کار صداقت داشته باشم ... می دونم دیره ولی می خوام الان ازت خواستگاری کنم .... خانم پانته آ آذین مهر به من این افتخارو می دید که بتونم همسر شما باشم ؟! ... بتونم روزای عمرم رو کنار شما بگذرونم ؟! .... اجازه میدی اتفاقات هیجان انگیز زندگیمو با تو تجربه کنم ؟ » نفس عمیقی کشیدم ... ..... نمی تونم احساسم رو توصیف کنم ... انتظار همچین چیزی رو نداشتم ... هیچ وقت فکرشو هم نمی کردم که همسر مغرورم زیر برف ، تو خیابون رو به روم زانو بزنه و ازم بخواد که باهاش ازدواج کنم .... به حلقه نگاه کردم ... واقعا خوشگل بود . خندیدم و گفتم : « کیارش تو واقعا دیوونه ای ! » « این یعنی چی ؟! ......... آره یا نه ؟! » لبمو غنچه کردم و گفتم : « مهریه ام سنگینه ها ! » لبخند زد و گفت : « هر چی باشه قبوله ! » « ... من قلبتو میخوام ! » « اون که خیلی وقته مال تو شده ! » دست چپم رو به سمتش دراز کردم و گفتم : « پس ...... با اجازه بزرگترا بلـــــــــــــــــــــــ ــــــــه ! » کیارش خندید و حلقه رو انگشتم نشست ... از جا بلند شد و محکم بغلم کرد ... سرمو روی شونه اش گذاشتم و گفتم : « دوست دارم ! » *** دنباله ی بلند لباس عروسم رو جمع کردم و به همراه کیارش وارد جمعیتی شدم که وسط سالن داشتند می رقصیدند . با ورود ما همه دست زدند و سوت کشیدند ... کیارش خندید و محکم تر بغلم کرد ... دستمو دور گردنش حلقه کردم و مشغول چرخیدن شدیم ، بقیه هم دورمون حلقه زدند و به رقصشون ادامه دادند . نقل و سکه از هر طرف رو سرمون میریزه ... نمی تونم از کیارش چشم بردارم ، امشب واقعا بی نظیر شده ... تمام مدت خنده از لباش دور نشده ! تور بلند موهام رو از رو شونه ام کنار زد و خم شد و شونه ام رو بوسید ... دخترا با هیجان جیغ کشیدند و پسرا سوت زدند . خنده ام گرفت .... نگام به بابام افتاد که داشت با لیزا می رقصید ... اونا هم خوشحالند ! بابا از وقتی که خواهر مادرم رو طلاق داده سر حال تر شده ، الانم به طور رسمی با لیزا ازدواج کرده ... من لیزا رو دوست دارم ، زن مهربونیه ، می تونم به عنوان یه دوست روش حساب باز کنم ... و اما بی بی عزیزم ، مثل همیشه مشغول غر زدن سر بقیه اس ! به همه ی کارای عروسیم رسیدگی کرده .... چند روز پیش فهمیدم که بی بی هم تو دروغی که کیانا بهم گفته بود نقش داشته ... اصلا همه ی کارا زیر سر خودش بوده ... کارگردان ، فیلنامه نویس ، تهیه کننده و ... خودش بوده ، از کیانا به عنوان بازیگر اصلی استفاده کرده .... به خاطر دروغش ازش ممنونم . مهران و نسرین هم که گوشه ی سالن دارن مغز همدیگه رو ولو می کنند .... دائم برای هم خط و نشون می کشند ... قراره دو ماه دیگه جشن عروسی بگیرند و به حول و قوه الهی برن خونشون رو ویرون کنند .... خب اگه بخوام جدی باشم می تونم بگم که اون دو تا واقعا عاشق همدیگه هستند ... اخلاقاشون خیلی شبیه همدیگه اس ! کیانا هم رابطه اش با من خیلی خوب شده ، ... یه چیز دیگه هم کشف کردم : کیانا داره عاشق میشه ، اینو از نگاه هایی که به پسر شریک باباش میکنه فهمیدم .... پدر و مادر کیارش با من مثل یه شاهزاده برخورد می کنند ... شاهزاده بودن واقعا چیز خوبیه ! خوشحالم که تجربه اش کردم ! ... یه چیز دیگه ! ...... پریسا و مادرش از ایران رفتند .... حق با بی بی بود حرفای پریسا فقط تهدیدهای تو خالی بودند ! بی خیال اصلا نمی خوام به این موضوع فکر کنم ... امشب فقط می خوام به کیارش فکر کنم ! ( هر شب و هر روز همین کارو می کنم ! » *** حرکات آروم ماشین ، آرامش بیشتری به این شب میده .... تو فضای ماشین فقط صدای نفس های من و کیارش شنیده میشه ! همه چی قشنگه ... دوست دارم به آینده فکر کنم ! .... به ماه عسلی که قراره بگذرونم .... دستی به لباس عروسم کشیدم ... لطافتش روحم رو نوازش کرد .... بالاخره منم لباس عروس پوشیدم ، تونستم بفهمم این لباس چه حسی تو خودش داره ! بی نظیر بود .... من خیلی خوش شانسم چون می تونم کنار کسی زندگی کنم که دوسش دارم ... کیارش به اندازه ای قدرت داره که ازم حمایت کنه ، از همه مهم تر این که جرئت مخالفت کردن با من رو داره ... هیچ وقت دوست نداشتم همسر مردی بشم که همه ی حرفای منو بدون چون و چرا قبول کنه ! می دونم که منو کیارش ، مثل همه ی زن و شوهرای دیگه گاهی با هم به مشکل می خوریم .... قهر و آشتی می کنیم ولی اینم می دونم که ما مهم ترین قسمت زندگی همدیگه هستیم ... هر اتفاقی هم که بیفته هیچ وقت همدیگه رو تنها نمیذاریم .... این فوق العاده اس که بتونم کنار کیارش همه چیزو تجربه کنم ... هر آدمی اگه خیلی خوش شانس باشه می تونه دوران پیری رو هم تجربه کنه ، می خوام اگه انقدر خوش شانس بودم کنار کیارش این تجربه رو داشته باشم ... زندگی تازه داره بهم لبخند میزنه ... این لبخند سرفصل شادی های منه ! این جاده مسیر خوشبختی منه ! شیشه رو پایین دادم و اجازه دادم باد ، تور موهام رو به بازی بگیره ... لبخند زدم ! دسته گلم رو برداشتم و یه رز سفید از داخلش بیرون کشیدم ... کیارش با مهربونی نگام کرد ... گلبرگ های بزرگ گل رو از گل جدا کردم ... گلبرگ ها رو تو مشتم گرفتم و از شیشه بیرون بردم ... باد از لای انگشتام رد میشه ... آروم مشتم رو باز کردم ... گلبرگ ها با بی قراری از دستم پر کشیدند و تو تاریکی شب ، همون طور که با ، باد می رقصیدند ازم دور شدند ... کیارش دستمو تو دستش گرفت و به لبش نزدیک کرد و به آرومی بوسیدش .... صدای گرمش وجودم رو لرزوند : « دوست دارم ........ » لبخند زدم .... من بیشتر !!!!!!!!!! زندگی عشق است ؛ عشق افسانه نیست / آن که عشق را آفرید دیوانه نیست /عشق آن نیست که کنارش باشی /عشق آن است که به یادش باشی / پایان


برچسب ها : رمان در حسرت آغوش تو - قسمت هجدهم , رمان در حسرت آغوش تو , رمان , رمان و داستان , بهترین رمان ها , خواندن رمان عاشقانه ,

ادامه مطلب ... نظرات :


صفحات جانبی
نویسندگان

آمار بازدید

کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :

    بروزرسانی :

درباره ما

همه جوری هست تو این وبلاگ
رمان
داستان
جک
اس ام اس
و ...

    ایجاد کننده وبلاگ : Scorpion

Page Rank

  • طراحی قالب توسط پارس تولز
  • ParsTools.Com
.CopyRight © 2010 - 2011 razdan Group , All Rights Reserved ©